بسم
الله الرحمن
الرحيم
نويسنده:
حبيب الله
غزنوي
برآمد باد
صبح و بوي نوروز به
كام دوستان و
بخت پيروز
مبارك
بادت اين سال
و همه سال همايون
بادت اين روز
و همه روز
دهل زن گو
دو نوبت زن
بشارت كه
دوشم قدر بود،
امروز نوروز
چو آتش در
درخت افكند
گلنار دگر
منتقل منه،
آتش ميفروز
بهاري خرم
است اي گل
كجايي كه
بيني بلبلان
را ناله و سوز
***
طليعه
فرخنده
نوروز، آغاز فصل
بهار و سال 1385
خورشيدي بر
همگان مبارك
باد.
بهار عالم
افروز، آمدنت
را گرامي مي
داريم
از خداوند
متعال مي
خواهيم كه اين
سال را
سال صلح و
امنيت، و سالي
پر از خير و
بركت براي همه
مسلمين جهان
قرار دهد.
هموطنان
شريف
افغانستان!
فرار رسيدن
جشن هاي نوروزي
ميله گل سرخ و
سال نو هجري
شمسي بر همه تان
مبارك باد.
***
فرخنده
روز (مسافر
سرزمين
افسانه ها و
اساطير)
بهار آمد
بها آمد چمن
شد پر گل و
ريحان نگار
آمد نگار آمد
دو عالم شد بر
او حيران
مفاتيح
جنان آمد،
نعيم جاودان
آمد نسيم
جان جان آمد ز
سوي روضه
رضوان
دوباره
نوروز گل افشان،
جشن زندگي و
ميعاد با
طبيعت و هستي،
قدم به آستانه
زمان نهاده
است.
گل بشارت
آمدنش را به
همگان اعلام
كرد. دوباره
نوروز آمد،
مسافر سرزمين
افسانه ها و
اساطير،
باورها و
اعتقادات،
مسافري
كه گذشت دير
پاي روزگار
هرگز خسته اش
نكرده است.
هميشه و
هر سال آمده و
ما تاريخ
زندگي خود را
با آمدن او
پيوند زده ايم
در آمدن او
همواره آغازي
بوده است براي
ميثاق دوباره
با زندگي.
بزرگي است
كه به استقبال
قدوم ميمنت
اثرش، درخت
چتر شكوفه به
سر مي كشد.
خاك در
رستاخيزي
دوباره قباي
سبز بر تن مي
كند، هوا معطر
مي شود و
بلبلان
شيدا و مست، امدن
اين مسافر
همايون اثر را
به همگان
بشارت مي
دهند. نوروز
جشن كهنسال
اين مرز و بوم
است، جشن زند
گي است.
از ميان
رويدادهاي
مختلف كه
مبداء تاريخ
قرار گرفته
اند ما جشن
مان را ميثاق
با طبيعت قرار
داده ايم.
زندگي با
نوروز آغاز مي
شود و نوروز
همزاد افسانه
ها و اساطير
است كه تاريخ
ما را مي سازد.
شاعر و
حماسه سراي
نامدار حكيم
ابوالقاسم فردوسي،
عمر نوروز را
به حكومت
جمشيد پيوند
زده است.
جهان
انجمن شد بر
تخت اوي از
آن بر شده فره
بخت اوي
به جمشيد
بر، گوهر
افشاندند مر آن روز
را روز نو
خواندند
اما با
درآمدن
اسلام، نوروز
نيز چون نگيني
بر تارك اعياد
و جشن هاي
اسلامي
درخشيد و چنان
با اعتقادات
ما گره خورد
كه پر فروغ تر
از گذشته گرديد.
نوروز
عمري همزاد
خلقت پيدا
كرد، زيرا در
اين روز حضرت
پروردگار، آفرينش
گيتي را آغاز
نهاد. در اين
روز كشتي حضرت
نوح نبي از پس
باراني شگفت
بر كوه
"جودي" قرار
گرفت، جهان از
پليدي ها پاك
شد و پيراسته
همچون نوروز،
آغاز اين
زندگي دوباره
شد.
اما عمر
جشن زندگي
درجائي ديگر
همپاي عمر انسان
موحد رقم خورده
شده است.
نوروز را
روزي
قرار داده
اند كه حضرت پروردگار
از انسان
پيمان گرفت كه عبوديت
او را گردن
نهد و به
رسولان
او ايمان آورد
و از فرمان
هايشان سر
نپيچند.
در زنجيره
حوادث اديان
ابراهيمي،
نورزو روزي
است كه حضرت
ابراهيم(ع)
يك تنه معبد شرك را
ويران كرد و
بت ها را شكست.
نوروز در
بعد از ظهور
اسلام نيز از منزلت
شايسته اي
برخوردار است.
طبق پاره اي
از روايات، در
همين روز
نوروز بود كه
دست هاي
توانمند علي(ع)
به سنت جدش
ابراهيم خليل
آلودگي بت ها
را از خانه
كعبه پاك كرد
و كعبه
پيراسته از
پليدي، پاك و
روشن همچون
نوروز شد.
در اين
روز بود كه
حضرت مولا
علي(ع) در غدير
خم، به
جانشيني
پيامبر
اكرم(ص)
برگزيده شد.
فرخندگي
نوروز
فرخندگي حيات
است در نزد
آدمي.
از همين روست
كه ما در اين
جشن بزرگ با تمامي
توان مي كوشيم
به زندگي خود
رونق تازه بدهيم.
غبار
كدورت ها با طلوع
خورشيد بهاري
و جاري
شدن آبها و ريزش باران
ها شسته مي
شود، قلب ها
پاك و باطراوت
مي شود.
دشمني ها
و تيره دلي ها
به صلح و آشتي بدل
مي گردد، چرا
كه نوروز جشن
طراوت و پاكي
است.
براي
پذيرايي از
نوروز بايد
نخست تحول
دروني يافت.
پس آنگاه برون
را نيز دگرگون
مي كنيم. جامه
نو مي پوشيم،
خانه تكاني مي
كنيم،
طعامي لذيذ
فراهم مي
آوريم، بر
سفره اي از
كلام خداوند و
سبزي و روشني
مي نشينيم و
طلب تحول و
دگرگوني در
نهاد خويش مي
كنيم.
يا
مقلب القولب و
الابصار
يا
مدبر الليل و
النهار
يا
محول الحول و
الاحوال
حوّل
حالنا الي
احسن الحال
سال نو را
آغاز مي كنيم.
دلها مان را
در چشمه نور
مي شوييم و
زنگار كدورت
را به زلال
بيكران محبت
مي زداييم.
زندگي روشني
مي يابد و ما
با تواني تازه
به جشن ميلاد
هستي بر كره
خاك قدم مي نهيم.
از
سخاوتمندي
طبيعت بهاري،
گشاده دستي و
بزرگواري و كرامت
مي آموزيم. . .
***
و اينك
فصل بهار و
جشن نوروز را از منظر شاعران
بزرگ ادب فارسي
نگاه مي كنيم.
آب زنيد
راه را
هين كه نگار مي رسد مژده
دهيد باغ را
بوي بهار مي
رسد
راه دهيد
يار را آن مه
ده چهار را كز
رخ نوربخش او
نور نثار مي
رسد
چاك شده
است آسمان
غلغله ايست در
جهان عنبر
و مشك مي دهد
سنجق يار مي
رسد
رونق باغ
مي رسد چشم و
چراغ
مي رسد غم
به كناره مي
رود مه به
كنار مي رسد
باغ سلام
مي كند سرو
قيام مي كند سبزه
پياده مي رود
غنچه سوار مي
رسد
خلوتيان
آسمان تا چه
شراب مي خورند روح
خراب و مست شد
عقل خمار مي
رسد
چون برسي
به كوي ما
خامشي است خوي
ما زانكه
ز گفت و
گوي ما گرد و
غبار مي رسد
(مولانا
بلخي)
***
دقيقي
بلخي
بر افكند
اي صنم ابر
بهشتي زمين
را خلعت
ارديبهشتي
بهشت عدن
را گلزار ماند درخت
آراسته حور
بهشتي
به طعم
نوش گشته چشمه
آب به
رنگ ديده آهوي
دشتي
چنان گردد
جهان، هزمان
كه گوئي پلنگ
آهو نگيرد جز
به كشتي
جهان
طاووس گونه شد
به ديدار به جائي
نرمي و جائي
درشتي
بدان ماند
كه گوئي از مي
و مشك مثال
دوست بر صحرا
نوشتي
ز گل بوي
گلاب آيد
بدانسان كه
پنداري گل
اندر گل سرشتي
***
رابعه
بلخي
بهار
بلخ
زبس گل كه
در باغ ماوي
گرفت چمن
رنگ ارژنگ
ماني گرفت
مگر چشم
مجنون به ابر
اندراست كه گل رنگ
رخسار ليلي
گرفت
به مي
ماند اندر
عقيقين قدح سرشكي
كه در لاله
ماوي گرفت
سر نرگس
تازه از زر و
سيم نشان
شر تاج كسري
گرفت
چو رهبان
شد اندر لباس
كبود بنفشه
مگر دين ترسا
گرفت.
***
عنصري
بلخي
باد
نوروزي
باد
نوروزي همي در
بوستان، بتگر
شود تا
ز صنعش هر
درختي، لعبت
ديگر شود
باغ همچون
كلبه بزّاز،
پر ديبا شود باد
همچون طيله
عطار، پر عنبر
شود
"روي بند"
هر زميني، حله
چيني شود گوشوار
هر درختي،
رسته گوهر شود
افسر سمين
فرو گيرد زسر،
كوه بلند باز
مينا چشم و
ديبا روي و
مشكين پر شود
روز هر
روزي بيفزايد
چو قدر شهريار بوستان
چون بخت او هر
روز بر نا تر
شود
***
سراج
الدين ابوعمر
عثمان بن محمد
غزنوي ملقب به
مختاري شاعر
قرن پنجم از
شاعران بزرگ
دربار غزنويان
(جشن
بهاري)
شاخ، مرصع
شد از
جواهر الوان شخ،
تل ياقوت شد
زلاله نعمان
ابر،
گهرهاي گل
بسفت، همانا پاره
الماس بود و
قطره باران
حوض ز
نيلو فر و چمن
ز گل سرخ كوه
نشابور گشت و
كان بدخشان
بود گل
ناشكفته بر
نسق دل باز
چو بشكفت، گشت
بر صفت جان
شب همه شب
كبك، زعفران
چرد از كوه روز
همه روز زآن
بگردد خندان
چون شبهي
داشت مرغزار
به دريا لاله
بر اطراف او
برست چو مرجان
گوئي در
پيش آفتاب
نهادند آينه
در سايه هاي
برگ درختان
***
امير خسرو
دهلوي متولد 651
ه در شهر دهلي
وداع
ابر مي
بارد و من مي
شوم از يار
جدا چون
كنم دل به
چنين روز ز
دلدار جدا
ابر و باران
و من و يار
ستاده به وداع من
جدا گريه
كنان، ابر
جدا، يار جدا
سبزه
نوخيز و هوا
خرم و بستان
سرسبز زاغك
روي سيه
مانده
زگلزار جدا
نعمت ديده
نخواهم
كه بماند پس
از اين مانده
چون ديده از
آن نعمت ديدار
جدا
حسن تو
دير نپايد چو
خسرو رفتي گل
بسي دير نماند
چو شد از خار
جدا
***
نوروز ،
روز هبوط آدم
به زمين
اگر چه
سابقه نوروز
به قبل از
اسلام بر مي
گردد اما بعد
از
اسلام نيز
اين جشن به
واسطه حسنات و
نيكي هاي خود
مورد قبول
مؤمنين واقع
شده و حتي به
گونه اي جشن
طبيعت را با
جشن باورها و
اعتقادات
خويش پيوند
زدند
تا آنجا كه
گفتند:
آغاز خلقت
با نوروز آغاز
شد
هبوط آدم
به زمين در
اين روز اتفاق
افتاد
و خلافت
علي(ع) در اين
روز آغاز
گرديد و . . .
انتخاب
جشن ميلاد
طبيعت به
عنوان ايام
جشن و سرور،
نشانگر حسن
سليقه و پسند
ملت هاي است
كه همه ساله
آمدن نوروز را
گرامي مي
دارند.
جشن نوروز
تنها جشن
ايران و
افغانستان
نيست بلكه در
نزد ديگر
اقوام و ملل
نيز از چين تا
قفقاز و
تركستان و
هند، تا تركيه
و بالقان و
حتي شمال
افريقا،
نوروز جايگاه
خاصي دارد.
نوروز روز
آغاز سال نو
است و نو شدن
روح و جسم را
در پي دارد. در
ايران و
افغانستان، و
كشورهاي
همجوار، مردم
اين جشن را با
خانه تكاني
آغاز مي كنند؛
نخست خانه
تكاني روحي.
كدورتها و
رنجش ها در
خانه تكاني
نوروز رنگ مي
بازند و بدل
به محبت و
دوستي مي شوند
و ديد و بازديدهاي
نوروزي، به
اين تبدل و
دگرگوني،
گرمي و شور و
حرارت مي بخشد
و ديگر اينكه
خانه را به آب
تطهير بهار از
هر آنچه تا
خوشايند است
پاك مي كنيم و
با جان و تن
پاك بر سر
سفره نوروزي مي
نشينيم. سال
نو را با نام و
ياد حضرت حق
آغاز مي كنيم.
به كلام حق
تعالي نظر مي
افكنيم و از
او مي خواهيم
كه حال ما را
به احسن احوال
دگرگون سازد.
***
بهار آمد
بهار آمد بهار
مشكبار آمد نگار
امد نگار آمد،
نگار بردبار
آمد
صفا آمد
صفا آمد كه
سنگ و ريگ
روشن شد شفا
آمد شفا آمد،
شفاي هر نزار
آمد
حبيب آمد
حبيب آمد به
دلداري
مشتاقان طبيب
امد طبيب آمد،
طبيب هوشيار
آمد
ربيع آمد
ربيع آمد،
ربيع بس بديع
آمد شقايق
ها و ريحان ها
و لاله خوش
عدار آمد
***
حافظ
صبا به
تهنيت پير مي فروشي
آمد كه
موسم طرب و
عيش و ناز و
نوش آ مد
هوا مسيح
نفس گشت و باد
نافه گشاي درخت
سبز شد و مرغ
در خروش آمد
تنور لاله
چنان بر فروخت
باد بهار كه
غنچه غرق عرق
گشت و گل بجوش
آمد
به گوش
هوش بنوش از
من و به عشرت
كوش كه
اين سخن سحر
از هاتفم به
گوش آمد
ز مرغ صبح
ندانم كه سوسن
آزاد چه
گوش كرد كه با
ده زبان خموش
آمد
زفكر
تفرقه باز آي
تا شوي مجموع به
حكم آنكه چو
شد اهرمن،
سروش آمد
چه جاي
صحبت نامحرم
است مجلس انس سر
پياله بپوشان
كه خرقه پوش
آمد
ز خانقاه
به مي خانه مي
رود حافظ مگر ز
مستي زهد ريا
به هوش آمد
***
چند رباعي
بهاريه از
حكيم عمر خيام
نيشابوري
ابر آمد و
باز ير سر
سبزه گريست بي
باده گلرنگ
نمي بايد زيست
اين سبزه
كه امروز
تماشاگه ماست تا
سبزه خاك ما
تماشاگه
كيست؟
بر چهره گل نسيم
نوروز خوش است در
صحن چمن، روي
دل افروز خوش
است
از دي كه
گذشت هر چه
گوئي خوش نيست خوش
باش و ز دي مگو
كه امروز خوش
است
ساقي گل و
سبزه بس
طربناك شده
است درياب
كه هفته دگر
خاك شده است
مي نوش و
گلي بچين كه
تا درنگري گل
خاك شده است و
سبزه خاشاك
شده است
***
كليم
كاشاني
دگر بهار
جهان را چنان
گلستان كرد كه
شوق سير چمن،
سرو را خرامان
كرد
غلط به سوي
زمين
دست مي برد
گلچين ز
بسكه سايه خود
را خيال ريحان
كرد
به خط
سبزه نورسته
باز دست بهار نوشته
متن دقيقي كه
شرح نتوان كرد
ز نازكي
نتوان غنچه را
زگلبن چيد گل
حباب نيارد
كسي به دامان
كرد
چراغ روز
مگو بي فروغ
مي باشد ببين
كه لاله در و دشت
را فروزان كرد
رموز غنچه
ز پيچيدگي
بياني نيست چه
شد كه بلبل
خود را
هزار دستان
كرد
***
بيدل
چشم واكن
رنگ اسرار دگر
دارد بهار آنچه
در وهمت نگنجد
جلوه گر دارد
بهار
ساعتي چون
بوي گل از قيد
پيراهن برآ از
تو چشم آشنايي
اينقدر دارد
بهار
چشم تا
واكرده اي رنگ
از نظرها رفته
است از
نسيم صبح دامن
بر كمر دارد
بهار
از گل و
سنبل به نظم و
نثر سعدي
قانعم اين
معاني در
گلستان بيشتر
دارد بهار
زين چمن
بيدل نه سروي
جست و نه
شمشاد رست از خيال
قامتش دودي بر
سر دارد بهار
پايان