سرودهاي شاعران معاصر
"كمانگير"
عنوان قطعه شعري است از شاعر شناخته شده و پرآوازه افغانستان استاد محمد كاظم
كاظمي، كه بر سپهر شعر و ادب فارسي در حكم يك ستاره است و سالهاست كه اين سخن سراي
بزرگ و نامدار افعانستان در جمهوري اسلام ايران بسر مي برد.
قطعه شعر كمانگير را
از مجموعه جديد شعر اقاي كاظمي بنام (قصه سنگ و خشت) انتخاب كرديم كه تقديم
حضورتان مي گردد.
مريز آبروي سرازير ما را
به ما بازده نان و انجير ما را
خدايا اگر دستبند تجمّل
نمي بست دست كمانگير ما
را
كسي تا قيامت نمي كرد پيدا
از آن گوشه كهكشان تير ما
را
ولي خسته بوديم و ياران همدل
به ناني گرفتند شمشير ما را
ولي خسته بوديم و مي برد توفان
تمام شكوه اساطير ما را
طلا را كه مس كرد، ديگر بدان
چه خاصيتي بود اكسير ما
را
زهرا حسين زاده شاعره
جوان و معاصر افغانستان متولد سال 1357 خورشيدي است كه در جمهوري اسلامي ايران به عنوان مهاجر بسر
مي برد.
زهرا حسين زاده از
معروف ترين سخن سرايان زن در دهه اخير افغانستان است و اينهم غزلي ازين شاعره جوان
و مهاجر افغانستان:
گفتي بنشان ريشه احساس غزل را در
سينه برويان گل الماس غزل را
گفتي نزنم پلك به آيين شهودت ديدم
سحر از پنجره گيلاس غزل را
اين باغچه همزاد خيالي شده ما را مديون تو هستم سبد ياس غزل را
بر دايره شعر، هبوطم چه بهشتي است هر
شب برسان، خوشه وسواس غزل را
موصوف بهارم، تو بگو در مه و پاييز توصيف
كند آينه، احساس غزل را
درياي غروبم، نگران از شب و شيطان پيوسته
بخوانم ملك الناس غزل را
بسيار تكانده است دلم را خبر باد عمري
است چنين داشته ام پاس غزل را
و اينهم قطعه شعري
اندر وصف وطن سروده ملك الشعراء بهار بنام (مهر وطن)
هر كه را مهر وطن، در دل نباشد كافر است معني
حب الوطن، فرموده پيغمبر است
هر كه بهر پاس عرض و مال و مسكن دادجان چون شهيدان از مي فخرش لبالب ساغر است
جوشن غيرت به بركن روز هيجا مردوار زن بود آنكس كه در بند حرير و زيور
است
گرد ميدان و غا را توتياي ديده كن گرد هيجا توتياي ديده شير نر است
مردن اندر شير مردي بهتر از ننگ فرار كآدمي را عاقبت، سيل فنا در معبر است
گر ببايد مرد، باري خيز و در ميدان بمير مرگ
در ميدان، به از مرگي كه اندر بستر است
قتلگاه خويش را با ديده خواري مبين زآنكه
آنجا قصر حورالعين و حوض كوثر است
دعاي اختتاميه
از مثنوي مولانا جلال الدين محمد بلخي
اي خداي پاك بي انباز و يار دست گير و جرم ما را درگذار
ياد ده ما را سخنهاي رقيق كه تو را رحم آورد آن اي رفيق
هم دعا از تو اجابت هم زتو ايمني
از تو مهابت هم زتو
گر خطا گفتيم اصلاحش تو كن مصلحي
تو اي تو سلطان سخن
كميا داري كه تبديلش كني گر
كه جوي خون بود نيل كني
اين چنين مينا گري ها كار تست اين
چنين اكسيرها زاسرار تست
آب را و خاك را برهم زدي زآب
گل نقش تن آدم زدي
صد هزاران دام و دانه است اي خدا ما
چو مرغان ضعيف و بي نوا
گر هزاران دام باشد هر قدم چون
تو با مائي نباشد هيچ غم
ما چو نائيم و نوا در ما ز تست ما
چو كوهيم و صدا در ما ز تست
ما همه شيران، ولي شير علم حمله
مان از باد باشد دمبدم
حمله مان پيدا و ناپيداست باد جان
فداي آنكه ناپيداست باد
ما كه ايم اندر زمان پيچ پيچ چون
الف كو خود ندارد هيچ هيچ
پايان