بسم الله الرحمن الرحيم
آيين مسيح
هاشمي بلخايي
اي وطن بارتو بيش از پيش سنگين مي شود سرنوشت
بعد ازين از غرب تعيين مي شود
ديده بودي تحفۀ كاخ كرملين را زياد بهر
تو افكار غرب اينبار تلقين مي شود
كشته ها داديم چون اشغال روسان ننگ بود ننگ
را با ننگ اگر شوئيم ننگين مي شود
مي شود تكرار اينجا قصه دزد كفن دزد فعلي بدتر از آن دزد پيشن مي شود
از جهاد مردم ما گشت پاكستان غني اين همه انجو ببين
اينبار تأمين مي شود
گر مراد اين همه خدمتگذاران خدمتست پس
چرا خود صاحب بلدنگ و ماشين مي شود
آشكارا در قبول كيش و آيين مسيح دعوت
از درمانده و نادار و مسكين مي شود
بخت ما برگشته سرگردان بهر سو مي دويم قايد
ما گاهي بوش و گاهي لنين مي شود
اختيار از ما اگر مي بود هاي ياران چرا مركز
تصميم ما بن يا كه برلين مي شود
بد اگر باشد تفنگ سالار، اتوم سالار چيست؟ از
زبان صلح بر اين هر دو نفرين مي شود
مقصد از اين صحنه سازيها بود اشغال ما كاين
معما اين چنين پيچيده تبيين مي شود
پاسداري كن زكشور باش كرزي با خبر مردم
از تو نااميد و برتو بدبين مي شود
داده بودي خيلي از شايسته سالاري شعار هر
اداره بدتر از ماقبل چركين مي شود
بهر بدنامي يي اسلام و جهاد و انقلاب بر
ملا بر ملت و اسلام توهين مي شود
حمله ها روي مجاهد نيست مقصد دين بود چون
ملالي آشكارا مدح و تحسين مي شود
بوده تحقير مجاهد ز ابتدا در اين پلان ديكتۀ
اغيار در اين صنف تمرين مي شود
گاهي رحمن و قدير خان گاهي صادق بر ملا از
طريق قاتل مرموز گلچين مي شود
خائنين بر صدر مجلس لاف خدمت مي زنند متهم
خادم، بنام پست و خائين مي شود
اينقدر گويم كه باز اشغال اين كشور
يقين
قصه هاي شاه شجاع و قتل گرگين مي
شود
سياست خارجي و داخلي ما:
ما بي طرفيم و هوشياريم
با كار كسي غرض نداريم
در باديۀ فنا روانيم
بيگانه پرست خود كشانيم
گرامر بريم يا رئيسيم
بازيچۀ دست انگليسيم
ماييم رعيت وفادار
مخصوص به جانكني و بيگار
ما را چه غرض به كار دولت
ما را چه علاقه با سياست
پرسيد اگر كسي كه آدم
ديدي؟ تو بگو شتر نديدم
پارلمان ملي ما:
شوراي وطن به سرفرازي
مشغول بساط گربه بازي
گرديده وكيل ما به هر سوي
قربان، قربان، بلي بلي گوي
اكثر وكلا كه بي زبانند
بازيچۀ دست اين و آنند
با چهرۀ زرد و گردن خم
آمادۀ امر صدر اعظم
عزّت طلب و دسيسه كارند
با قوم علاقه اي ندارند
هر كس كه چنين طبيب دارد،
مرگي به قفا قريب دارد
" آينه محيط" فيض محمد عاطفي
طوق عقلاني
مسلمانان، مسلمانان، مسلماني، مسلماني
ازين آيين بي دينان پشيماني، پشيماني
مسلماني كنوني اسمي است بر عرفي و عاداتي
دريغا كو مسلماني دريغا كو مسلماني؟
فرو شد آفتاب دين بر آ مد روز بي دينان
كجا شد درد بودردا و آن اسلام سلماني؟
جهان يكسر همه پر ديو و پر غولند و امت را
كه يارد كرد جز اسلام و جز سنت نگهباني؟
بميريد از چنين جاني كزو كفر و هوا خيزد
ازيرا در چنان جانها فرو نايد مسلماني
شراب حكمت شرعي خوريد اندر حريم دين
كه محورمند ازين عشرت، هوس گويان يوناني
مسازيد از براي نام و دام و كام چون
غولان
جمال نقش آدم را نقاب نفس شيطاني
شود روشن، دل و جانتان ز شرع و سنت احمد
از آن كز علت اولي قوي شد جوهر ثاني
ز شرع است اين، نه از تن تان درون جانتان روشن
ز خورشيد است نز چرخ است جرم ماه نوراني
چه سستي ديدي از سنت كه رفتي سوي بي دينان
چه تقصير آمد از قرآن، كه گشتي گرد لاماني؟
برون كن طوق عقلاني، به سوي ذوق ايمان شو
چه باشد حكمت يونان به پيش ذوق ايماني؟
مشو غره كه در يكدم ز زخم چرخ ساينده
بريزي گر همه پتكي، بسايي گر چو سوهاني
سنايي غزنوي(باتلخيص)