* شعري از كسائي مروزي
علم همه عالم به علي
داد پيمبر
مـــــدحت كــن و بستــاي كسي را كه
پيمبــر بستود
و ثنا كرد و بدو داد همه كار
آن كيست بدين حال، كه بوده است؟ و
كه باشد؟ جز
شير خداوند جهان، حيدر كراّر
اين دين هـدي را به مَثـــــَل،
دايــــره اي دادن پيغمبر
ما مركز و حيدر خط پرگـار
علــــــم همه عــــالم به علي داد
پيمبــــــــر چـون ابربهاري كه دهد سيل بگلزار
·
شعري از حكيم ناصر خسرو بلخي قبادياني
چـون تيغ بـدست آري، مردم نتـوان
كشت نـزديك
خداوند، بدي نيست فـــرامُشت
ايـــن تيـغ نه از بهر ستمكـاري
كردنــــد انگور
نه از بهر نبيد است به چــــرخُشت
عيسـي به رهـي ديــد يكي كشته
فتــــاده حيران
شد و بگرفت به دندان، سر انگشت
گفتـا كه كـرا كشتي؟ تا كشته شــدي
زار؟ تــا
باز كه او را بكشد، آنكه تـــرا كشت
انگشت مــكن رنجــه به در كوفتــن
كس تـا
كس نكند رنجه به در كــوفتنت مّشت
* مولانا جلال الدين محمّد بلخي
محبت
از
محبت تلخ ها شيرين شـــــود از
محبت مسّ ها زرّين شــــــود
از
محبت دردها صافي شــــــود وز
محبت دردها شافي شــــــود
از
محبت خارها گل مي شـــــود وز
محبت، سركه ها مُل مي شــود
از
محبت، سجن. گلشن مي شــود بي
محبت، روضه، گلخن مي شـود
از
محبت، نار، نوري مي شـــــود وز
محبت ديو حوري مي شــــود
از
محبت، سنگ، روغن مي شــود بي
محبت، موم، آهن مي شــــود
از
محبت، حزن، شادي مي شــود وز محبت، غول، هادي مي شــود
از
محبت، نيش، نوشي مي شـــود وز
محبت، شير موشي مي شـــود
از
محبت، سقم، صحّت مي شــود وز محبت، قهر، رحمت مي شــود
از
محبت، مرده زنده مي شـــــود وزر محبت، شاه بنده مي شـــــود
ايــن
محبت هم نتيجه دانش است كــي گزافه بر چنين تختي نشست
* شعر بيدل
بهار رحمت
از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است
ديده
هر جا باز مي گردد دچار رحمت است
خواه ظلمت كن تصوّر، خواه نور، آگاه
باش
آنچه
انديشي نهان و آشكار رحمت است
قدردان غفلت خود گر نباشي جرم كيست؟
آنچه
عصيان خوانده اي آيينه دار رحمت است
كو دماغ آنكه ما از ناخدا منت كشيم
كشتي
بي دست و پائيها كنار رحمت است
سجه اي ديگر به ذكر مغفرت در كار
نيست
تا نفس
باقي است هستي در شمار رحمت است
وحشي دشت معاصي را دو روزي سر دهيد
تا كجا
خواهد رميد؟ آخر شكار رحمت است
شام اگر گل كرد بيدل، پرده پوش عيب ماست
صبح اگر خنديد در تجديد كار رحمت است