بيدل

  همه كس كشيده محمل به جناب كبريايت

من و خجلت سجودي كه نكرده ام برايت

نفس از تو صبح خرمن‏‏‎، نگه از تو گل به دامن

تويي آنكه در بر من تهي از من است جايت

نه به خاك در بسودم نه به سنگش آزمودم

به كجا برم سري را كه نكرده ام فدايت

به بهار نكته سازم ز بهشت بي نيازم

چمن آفرين نازم به تصور لقايت

هوس خيال شاهي چه خيال باشد اينجا

به فلك فرو نيايد سركاسه گدايت

نتوان كشيد دامن ز غبار مستمندان

بخرام و نازها كن سر ما و خاك پايت

ز وصال بي حضورم، به پيام ناصبورم

چقدر ز خويش دورم كه به من رسد صدايت

 

چنان به نظر مي رسد كه بيدل اين غزل را وقتي سروده است كه كاروان حجاج به طرف حجاز حركت مي كرده و شاعر فقير و عايله مند كه استطاعت سفر حج و زيارت بيت الله الحرام را نداشته حرمان و حسرت خود را با اين كلمات و سرودن اين غزل حجازيه اظهار كرده است.