بسم الله الرحمن الرحيم

 

*   حكايتي از كتاب قابوس نامه ، تأليف عنصر المعالي كيكاووس بن اسكندر . .  .

 

((به شهر مرو در زئي (خياط) بود بر در دروازه گورستان دكان داشت و كوزه اي در ميخي آويخته بود و هوس آن داشتي كه هر جنازه اي كه از آن شهر بيرون بردندي، وي سنگي اندر آن كوزه افكندي، و هر ماهي حساب آن سنگها بكردي كه چند كس را بردند و باز كوزه تهي كردي و سنگ همي در افكندي تا ماهي ديگر، تا روزگار برآمد، از قضا درزي بمرد، مردي به طلب درزي آمد و خبر مرگ درزي نداشت، در دوكانش بسته بود، همسايه را پرسيد كه: اين درزي كجاست كه حاضر نيست؟ همسايه گفت: درزي نيز در كوزه افتاد.))

 

امانت داري

(حكايتي ديگر از كتاب قابوس نامه)

 

 مردي به سحرگاه از خانه بيرون رفت تا به گرمابه رود، به راه اندر دوستي از آن خويش را ديد. گفت: موافقت كني تا به گرمابه شويم؟ گفت: تا در گرمابه با تو همراهي كنم لكن اندر گرمابه نتوانم آمدن كه شغلي دارم، و تا نزديك گرمابه بيامد، به سر دوراهي رسيد، بي آنكه اين مرد را خبر دهد بازگشت و به راه ديگر برفت.

اتفاق را طراري از پس اين مرد مي رفت به طرّاري خويش. اين مرد بازنگريد، طرار را ديد و هنوز تاريك بود پنداشت كه آن دوست وي است. صد دينار در آستين داشت بر دستارچه بسته، از آستين بيرون كرد و بدين طرار داد و گفت: اي برادر اين امانت است بتو، چون من از گرمابه بيرون آيم به من بازدهي. طرار زر از وي بستد و آنجا مقام كرد تا وي از گرمايه بيرون آمد، روز روشن شده بود، جامه بپوشيد و راست همي رفت،  طرار وي را بازخواند و گفت اي جوانمرد؛ زر خويش بازستان، و پس برو كه امروز از شغل خويش فروماندم ازين نگاهدشتن امانت تو، مرد گفت: اين زر چيست و توچه مردي؟ گفت من مردي طرارم، تو اين زر به من دادي. گفت: اگر تو طراري چرا زر من نبردي؟ طرار گفت: اگر به صناعت خويش بردمي، اگر هزار دينار بودي از تو يك جو نه انديشيدمي، و نه باز دادمي، و لكن تو به زنهار (امانت) به من دادي، زينهار دار نبايد كه زينهار خوار باشد كه امانت بردن جوانمردي نيست.

 

 

*   حكايتي از گلستان سعدي

 

      دزدي به خانه پارسائي درآمد چندانكه جست چيزي نيافت، دلتنگ شد. پارسا خبر شد. گليمي كه بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود.

 

شنيـدم كه مردان راه خداي                                             دل دشمنـــان را نكــردنـــد تنــگ

تـرا كي ميسّر شود اين مقام                                         كه بــا دوستانت خلاف است و جنگ

 

* حكايتي ديگر از گلستان

      ياد دارم كه شبي در كارواني همه شب رفته بودم و سحر در كنار بيشه اي خفته، شوريده اي كه در آن سفر همراه ما بود نعره اي برآورد و راه بيابان گرفت و يك نفس آرام نيافت. چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود؟ گفت: بلبلان ديدم كه به نالش درآمده بودند از درخت، و كبكان از كوه، و غوكان درآب، و بهايم از بيشه، انديشه كردم كه مروّت نباشد همه در تسبيح و من به غفلت خفته.

 

دوش مرغي به صبح مي ناليد                                     عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

يكي از دوستـان مخــلص را                                               مگــر آواز مـــن رسيد به گــوش

گفت: بــاور نداشتــم كه ترا                                             بـانگ مرغي چنين كند مدهـــوش

گفتم: اين شرط آدميّت نيست                                          مرغ تسبيـح گـوي و من خــاموش

 

*   حكايتي از گلستان سعدي

 

      سالي كه محمّد خوارزمشاه رحمت الله عليه با ”ختا“ براي مصلحتي صلح اختيار كرد به جامع كاشغر درآمدم، پسري ديدم بخوبي در غايت اعتدال و نهايت جمال، مقدمه نحو ”زمخشري“ در دست داشت و همي خواند:

(ضَرب زيدٌ عمرواً و كانَ المعتدي عمرواً)

گفتم اي پسر: خوارزم و ختا صلح كردند  و زيد و عمرو را همچنان خصومت باقي است؟

بخنديد و مولدم پرسيد. گفتم: خاك شيراز.

گفت: از سخنان سعدي چه داري؟

گفتم:

 

طبع ترا تا هوس نحو شـد                                            صورت عقل از دل ما محو شــــد

اي دل عشاق به دام توصيد                                       ما به تو مشغول و تو با عمرو و زيد