جهان اسلام و توسعه نيافتگي
نويسنده : اصغري
مقدمه
ركود فرهنگ و تمدن
اسلامي بعد از قرنهاي طولاني تحرك و پويايي، اين سوال جدي را در تمامي اذهان
انديشمندان جهان اعم از مسلمان و غير مسلمان بر انگيخت كه چه عامل يا عواملي باعث
شد كه تمدن اسلامي با آن همه عظمت و شكوفايي كه در مدت قريب به هشت قرن جهانيان را
مدهوش كرده بود و به قدري در تمامي ابعاد اجتماعي از جاذبه قوي برخوردار بود، كه
بسياري از ملتها خود به سراغ آيين حيات بخش اسلام آمدند،ناگهان خاموش شد .فرهنگ
وتمدن اسلامي در بيش از نيمي از سرزمينهاي آباد جهان آن روز توانسته بود توسعه و
پيشرفت فراواني را به وجود آورد، چنان كه به تعبير كريمرز (( اگر مي خواستيم نقشه
اي از اوضاع سياسي اروپا، آفريقا و آسياي غربي در اواسط قرن دهم ترسيم نماييم،مشاهده
مي نموديم كه قسمت اعظم دنياي مسكون به وسيله كشورهايي كه حكومت اسلامي و تمدن
اسلامي داشتند،تصرف شده بود.))
باظهور و پيدايش تمدن
غرب بعد از رنسانس، يافتن پاسخ به اين سوال براي مسلمانان حياتي و سرنوشت ساز به
شمار مي آمد، زيرا تمدن غربي ناخودآگاه پاسخ به اين سوال را اين گونه در اذهان مي
قبولاند كه شايد علت ايستايي و عدم پويايي تمدن اسلامي ريشه در خود اسلام داشته
باشد كه نتوانسته نياز زمانه را برآورده سازد و همراه زمان به پيش برود، اما با
حضور دوباره اسلام درده هاي آخر قرن بيستم در صحنه حيات اجتماعي و ايجاد تحرك و
پويايي بي نظير آن در ملتهاي اسلامي ،چالش جدي را در برابر اين پاسخ كه اسلام را متهم
به ناتواني ميكرد به وجود آورد و به تعبير رنان (( چه بسا انديشه زاينده و مستعد
اسلامي بار ديگر به ابداع تمدني نايل آيد كه از تمدن از ميان رفته آن نيز پيشرفته
تر باشد.))
تعريف توسعه نيافتگي
اگر توسعه را فرآيند
يك تمدن بدانيم، و تمدن را يافته هاي مادي
و معنوي انسانها كه برگرفته از انديشه ها و بينشها و باورهاي آنها نسبت به اين
جهان است معني كنيم،در اين صورد منظور ما از توسعه (( فرايندي است كه طي آن همه
ابعاد زندگي مادي و معنوي انسان را در جهت رسيدن به هدفي متعالي كه برخاسته از
باورها و اعتقادات اوست به تحرك و پويايي مجبور كند.))
گر چه بعضي معتقدند كه
(( توسعه اصطلاحي نيست كه ما به دلخواه از پيش خود بخواهيم آن را تعريف
كنيم...... به اين ترتيب حتي نبايد ارزشها يا آرمانهايي را كه بنا بر تمايلات
فرهنگي خود براي تحول جامعه ضروري مي دانيم در تعريف توسعه دخالت دهيم.))
اما واقعيت ( در رد
اين تنگ نظري ) چه در بعد عملي و چه در بعد نظري، خلاف آن را به اثبات رسانده است.
امروزه دهها تعريف
متفاوت و انواع الگوهاي مختلف از توسعه نشان از آن دارد كه نمي توان براي توسعه يك
معني و يك الگوي جهانشمول فرض كرد و همگان را به پيروي از آن مجبور كرد.
حال با توجه به تعريفي
كه از توسعه ارائه نموديم، توسعه نيافتگي را اين گونه معني و تعريف مي كنيم:
توسعه نيافتگي عبارت
است از، درجايگاه تاريخي خود زيست نگردن و از موقعيت و زمان خود عقب ماندن.
بخش اول
نگاهي كلي به آرا و نظريات
پيرامون رابطه اسلام با توسعه
امروزه آنچه در جهان
با عنوان توسعه اعم از اقتصادي، سياسي،فرهنگي و... خودنمايي مي كند در بستري غير
ديني به وجودآمده است و به طور طبيعي اين سوال را در اذهان زنده مي كند كه آيا دين
و به دنبال آن جوامع ديني پتايسيلهاي لازم را برا ي تحقق توسعه در هر يك از ابعاد
آن دارند يا نه؟ اگر جواب مثبت است، چه عواملي سبب شده است كه به عنوان مثال
جوامعي كه مدعي اسلام هستند توسعه يافته نشدند؟ اين سوال نياز به جواب قانع كنند
ه اي دارد، كه اگر اسلام طرح و برنامه اي براي توسعه يافتگي اين جهان ندارد،واز
چنين تواني برخوردار نيست،به طور طبيعي بايد به الگوهاي توسعه غربي نگاه كرد و از
آنها پيروي كرد. در اين باره حداقل دو نظريه و دو طرز تفكر را مي توان داراي اهميت
دانست:
الف ـ يك نظريه مربوط
به كساني است كه معتقدند اسلام هرگز سخني براي نظام اجتماعي جامعه نداشت و ندارد و
مسلمانان بي جهت خود را به زحمت مي اندازند تا دين را وارد صحنه نظام اجتماعي
كنند. به نظر اين گروه دين انعطاف پذيري لازم رابراي انجام چنين كاري ندارد، و به
اعتقاد ايشان بهترين دفاع از دين،دور نگه داشتن آن از ورود به مسائل اجتماعي است.
البته خاستگاه اين
تفكر را بايد در اروپا و غرب بعد از قرن هفدهم جست وجو كرد؛ زيرا فيلسوفان و
متفكران غربي با همان بينش و تفكري كه نسبت به دين مسيح داشتند كه آن رامانع توسعه
و پيشرفت مادي مي دانستند، بقيه اديان از
جمله اسلام را نيز با همين معيار و بينش مي سنجيدند، (( باوجوداينكه نحوه تلقي
مسيحيت از زندگاني در دوره قرون وسطي با نوع برداشت مذاهب بودايي كنفوسيوس ـ
تاتوني، اسلام، هندو و ساير مذاهب با فلسفه هاي غير غربي در بسياري از مناطق جهان
يكسان نيست، ولي آثار عملي اين عقايد و نظريات از نظر امور اقتصادي به طوري كه در
جهان غرب استنباط كرده اند كم و بيش يكسان است.))
لذا به اعتقاد يكي از
انديشمندان اسلامي (( ..... اين نظريات شگفت انگيز را همانند ساير چيزها ،از
ماوراي بحار و آن طرف دنيا گرفته ايم.))
ب ـ نظريه دوم بر تفكر
وبينشي استوار است كه پيروانش معتقدند دين نه تنها از چنين توان و پتانسيلي
برخوردار است، لكه توسعه در تمامي ابعادش كه داراي كمترين پيامد و آسيبهاي اجتماعي
و زيست محيطي است توسعه اي است كه در سايه اجرام احكام دين و نظام ديني به وجود
آيد. نويسنده كتاب توسعه در اسلام در اين باره مي گويد:
(( نگرش اسلام به
توسعه، بر اين پايه استوار است كه خداوند سبحان هستي را آفريد و انسان را در زمين
جانشين خود قرار داد تا طبق روش و شريعت الهي به عمران و آباداني زمين بپردازد.
خداوند متعال همچنين انسان را متفاوت از ساير مخلوقات آفريد، تا او بتواند اين
وظيفه را انجام دهد. پروردگار همچنين به فضل و كرم خويش تمام امكانات لازم را در
انجام اين ماموريت براي وي فراهم كرد. به همين دليل سرنوشت انسان وآينده او در
دنيا و آخرت، با توجه به انجام ( يا عدم انجام ) اين ماموريت توسط وي رقم مي خورد
و تعيين ميشود.
منظور از روش الهي، قوانين
نظم دهنده حيات بشري است كه پيامبران الهي براي مردم آوردند، تا آن كه نوبت به
رسالت اسلام رسيد كه بيرق آن را حضرت محمد (ص) بر شانه داشت و آن را براي همه مردم
جهان ارائه نمود.))
از نظر نويسنده كتاب
مدينه اسلامي آنچه فرهنگ وتمدن اسلامي را از ساير فرهنگها و تمدنها جدا مي
سازد،اين است كه اين فرهنگ وتمدن برخاسته از شريعت اسلام است،شريعتي كه براي تمامي
ابعاد زندگي انسان برنامه و احكام خاص خود را وضع كرد و در تمامي زمانها و مكانها قابل
اجرا است و باعمل به اين قوانين شريعت است كه بشر مي تواند به مدينه فاضله دست يابد.
علامه طباطبايي در
تفسيرالميزان با بيان اينكه مطلب كه قران كريم احكام و سنهايي را كه براي تمامي
ابعاد زندگي بشر تشريع كرده به گونه ا ي است كه نوع انسان را درتمامي حالاتش محكوم
به احكام خود دانسته،و درتمامي شوونات او اعم از مادي و معنوي نظر دارد،نتيجه مي
گيرد كه قرآن كريم نسبت به تمامي علوم و صنايعي كه به نوعي با زندگي بشر در ارتباط
هستند،بي تفاوت نبوده، بلكه صاحب نظر ميباشد.
سخني درباره نظريه اول
اين نظريه از دو جهت
قابل نقد و بررسي ا ست: اولا ازجهت نظري، اين نظريه با متون ديني سازگاري ندارد و
دچار تناقض است، زيرا چگونه ميتوان پذيرفت كه دين براي اداره نظام اجتماعي جامعه
هيچ برنامه و نظري نداشته باشد و نسبت به نظام اجتماعي جامعه بي تفاوت باشد و
مسلمانان در زندگي اجتماعي شان تابع قوانين و نظامهايي باشند كه بر اصول و مباني
كفر و شرك ايجاد شده اند، درحالي كه خداي سبحان در سوره مباركه نساء ( آيه 97 )
وقتي شرح حال عده اي را كه از آنها تعبير به ظلم كنندگان به خود بيان ميكند و به
شرح پرسش و پاسخ آنها با ملائكه اي كه جان آنها را گرفته اند مي پردازد، در رد
عذري كه آنان آورده اند و خود را مستضعف معرفي مي كنند؛، مي فرمايد، آيا زمين خدا
وسعت يافته نبود، تا با هجرت از سرزميني كه در آن مي توانستيد با احكام الهي آشنا
و عامل به آن باشيد به جايي مهاجرت كنيد كه زمينه براي فراگيري و عمل به آن فراهم
باشد. قرآن تنها عذر يك گروه را مي پذيرد، كساني كه هيچ جاره اي جز پذيرش شرايط
حاكم بر زندگي خود را نداشته اند، و از هر نوع عكس العملي در برابر شرايط موجود
ناتوان بوده ند. تازه اين گروه را هم خداوند با منت نهادن برآنها مي فرمايد، اميد
است كه خداوند از آنچه نبايد به آن تن مي دادند در گذرد و آنها را مورد عفو و
بخشايش خود قراردهد.
ثانيا ازجهت عملي آيا
يك مسلمان مي تواند بپذيرد كه دستورات عملي و رفتاري اسلام براي دعوت و فراخواني
انسانها به سوي زندگي بدوي و غارنشيني آمده است، تا هركسي در سوراخي رفته، به
زندگي فردي خود بپردازد، يا اينكه احكام و دستورات عملي دين تمامي انسانها را به سوي
زندگي جمعي و ايجاد نظام اجتماعي دعوت مي كند و به تعبير شيخ محمد مهدي شمس الدين
((..... ساختار اهداف اسلام ايجاب مي كند كه به امور مادي و معنوي به يك اندازه
در كنار هم اهميت دهد كه برجامعيت ماده و معني به گونه اي متعادل تاكيد كرده است.
مسؤوليت انسان را به امور معني محدود نكرده است، و همان نسبت كه دستورهاي معنوي
دارد،بشر را به مسؤوليتهاي دنيايي و تنظيم روابط اجتماعي مكلف كرده است. از ساده
ترين مسائل جامعه تا پيچيده ترين مشكلات روابط اجتماعي را روشن كرده است، و راه حل
مشكلات احتمالي را نشان د اده است و راهنمايي لازم رادرباره هر مساله به روشني
بيان كرده است،به طوري كه درهمه زمانها صلاحيت بقا واجرا را داشته باشد، زيرا
اسلام مي داند كه پايه استوار حيات جامعه در بند سعي به اين هر دو بخش است. با اين
توضيح، فرضيه جدايي دين از زندگي اجتماعي درهيچ صورت نمي تواند با طبيعت دين اسلام
سازگار باشد.))
بي شك ديني كه مدعي است
پيروانش حق ندارند حتي براي محاكمات قضايي خود نزد طاغوت بروند و حل و فصل دشمني
ها را از وي بخواهند و اگر كسي چنين كاري را انجام داد، قرآن از او تعبير مي كند به
كسي كه گمان مي كند مومن است و ايمان دارد، و در حقيقت او را از صف مومنان خارج مي
سازد.( نساء/60) ازسوي ديگر حرمت ربا، حرمت تكيه بر ظالم ،حرمت كنز اموال، قطع دست
سارق، جلوگيري ازمفاسد اجتماعي و ايجاد عدالت اجتماعي و.... راطرح كند و با اين
حال بخواهد اين خواسته ها در نظام كفر آميز سرمايه داري، يا نظام برده وار
سوسياليستي يا هرنظام ديگري به غير از نظام ديني و اسلامي به اجرا در آورد.
از سويي هم در تلاش
باشد تا از پيروان خود اسوه و الگو براي تمامي ادوار و نسلهاي آينده بسازد، زيرا
آنان خير امت هستند، آيا اينها خود تناقضي آشكار نخواهد بود؟ لذا اسلام داراي
سيستم و نظام خاص اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي است كه براي تمام ابعاد و بخشهاي
زندگي فردي و اجتماعي قوانين خاص دارد و جز آن را براي سعادت جامعه نمي پذيرد.
بخش دوم
تحليلي تاريخي درباره
نقش اسلام در توسعه و تمدن جهان
در اين كه اسلام
توانست ساليان طولاني نقش بسيار سرنوشت ساز و تعيين كننده اي را درتوسعه و پيشرفت
فرهنگ و تمدن مادي و معنوي بخش عظيمي از جهان بگذارد جاي هيچ شبهه و ترديدي نيست.
اسلام از عرب جاهلي
انساني متمدن ساخت كه روح تعاون و همكاري و برادري و ايمان به نصرت الهي عامل اصلي
تحرك و تكاپوي اجتماعي او بود و با جمع بين حيات دنيوي و اخروي و پل قرار گرفتن
زندگي دنيا براي رسيدن به سعادت اخروي، زندگي هدفمندانه اي را براي او رسم كرد و
در سايه چنين بينشي بود كه هر جلوه اي از زندگي مسلمانان رنگ و بوي ديني به خود
گرفته بود.
تعاليم اسلام نه تنها
مانعي بر سر را ه پيشرفت و ترقي و تعالي زندگي اجتماعي نبود، بلكه خود بهترين
وسيله و عامل شد براي توسعه و آباداني و رونق شهرها و اين مساله به قدري مورد توجه
مسلمانان قرار گرفت كه پيامبر اكرم با همه مشاغلي كه داشت، لحظه اي از توجه به
نظام شهري مدينه و عمران و آباداني آن غافل نمي شد.
(( امور عمراني شهر
مدينه با نظارت رسول خدا گامهاي سريع و گوناگوني برداشت و در نهايت منجر به پيدايش
سنتهاي جديدي در امور عمراني شد كه اين سنتها بعدها در ساخت شهرهاي جديد به كار
گرفته مي شدند. ......))
مسلمانان با توسل به
پيامبراكرم و بهر ه گيري از تعاليم حيات بخش اسلام توانستند در توسعه و عمران
شهرها از خود نبوغي به نمايش بگذارند كه زبانزد خاص و عام گرديد.
(( با توجه به جنبه
هاي مادي تمدن اسلامي ،يعني بازرگاني، صنعت و كشاورزي، اين تمدن برتمدن اروپاي
باختري هم عصرش برتري داشت. هنر، علم ،پزشكي، فلسفه و به طور كلي دانشها مصداقهاي
اين برتري بودند. ))
درسايه چنين تمدن
برگرفته از فرهنگ اسلامي بود كه شهر هايي مانند دمشق و قاهره از زيبايي وصف ناپذيرير
برخوردار بودند كه هر بيننده اي را متعجب مي كرد. (( جهانگردي كه به نزديكي دمشق
مي رسد خود را دريك فضاي با عظمت و زيبا و سحر انگيزي مي نگرد كه نظير آن را در
دنيا نخواهد ديد، سبزه زارهاي اطراف شهر كه دريك دشت پهناوري قرار گرفته، باغهاي
با طراوتي كه شهر را احاطه كرده، خانه هاي زيبايي كه در لابلاي درختان ديده مي شود،
ديوار شهر دمشق كه خود به شكل باشكوه و زيبايي گرداگرد شهر كشيده شده و برخلاف برج
هاي خفه و كثيف شهرهاي اروپا اين برج از سنگهاي زرد و سياه و الوان و اشكال مختلف،
برخي سه گوش و برخي گرد و بعضي چهارگوش، با مهارت فني خاص به كار رفته .....))
نويسنده تاريخ تمدن
اسلام و عرب،در قسمتي از كتابش به اين مطلب تصريح مي كندكه در روزگاري كه اروپا
دوران توحش خودش رامي گذراند و هيچ بهره اي از تمدن نبرده بود، اسلام توانست نور
علم و دانش و تمدني جذاب را در دو مركز اصلي خلافت اسلامي بغداد و قرطبه به نمايش
بگذارد،و مانند دوچراغ فروزان به سراسر جهان پرتو افكني كنند.
تاثير فرهنگ و تمدن
اسلامي در پيشرفت اقتصادي اسپانيا
بي شك فتح اسپانيا
توسط مسلمانان و سرازير شدن علم و دانش به اين سرزمين پس از سده دهم ميلادي ( سوم
هجرت) از اهمت ويژه اي برخوردار است، زيرا زندگي مردم اين كشور با پذيرش فرهنگ و
تمدن اسلامي بسرعت با تحولي عظيم روبرو گرديد، و شهرهاي قرطبه، طليطله و غرناطه به
مراكز شكوفايي اقتصادي تبديل گرديد و شهر ها رو به رشد وتوسعه نهاد، زيرا مسلمانان
با به كارگيري شيوه هاي نوين كشاورزي، در بخش آبياري در اسپانيا حتي زندگي روستايي
را با بردن انواع بذرها و نباتات از قبيل شفتالو، زرد آلو ،انار، پرتقال، برنج، زعفران،
پنبه و شكر ني رونق، دگرگوني خاصي بخشيدند، به گونه اي كه با تحول در بخش كشاورزي،
بازرگاني نيز توسعه و رونق پيدا كرد، وبندرهاي مالقه، والمريه به مراكز پررونق
تجاري تبديل شد.
تاثير عدالت اسلامي
برتوسعه اقتصادي اسپانيا
يكي از دلايل مهم رونق
اقتصادي اسپانيا را دردوره اسلامي مي توان علاوه بر آنچه ذكر شد، توجه مسلمانان به
عدالت اجتماعي و عمل كردن به آن در اين سرزمين دانست، زيرا اولا، امتيازات طبقاتي
و زندگي اشرافي از ميان رفت و لذا سرفها و غلامان توانستد در زمينهايي كه به تصرف
مسلمانان درآمده بود، به كشت و كار و توليد محصول بپردازند.
ثانيا،مالياتها و باج خواهي
هايي كه جلو كارهاي هنري و فني را مي گرفت و باعث ضربه زدن به تجارت و كسب و كار
مي گرديد، از ميان برداشته شد.
ثالثا، توجه به عدل و
ا نصاف در تعيين ماليات، و در نتيجه با تغيير شرايط و تطبيق آن با پرداخت ماليات و
در نظر گرفتن وضعيت زندگي مودي مالياتي،
مورد دقت قرار مي گرفت.
رابعا، مسلمانان به غير
از اراضي اشراف و ياغيان و فرارياني كه املاك خود را ترك كرده بودند، هيچ گونه
تعرضي نسبت به اراضي و املاك عامه مردم شهرهاي اسپانيا نداشتند و بر اساس قرار
دادها و پيمانهايي كه با آنان بسته بودند، به همان عمل مي كردند.
از منظر يك خاورشناس
بزرگ مسيحي (( اسپانيا در همه تاريخ خود حكومتي عادل و مهربان چون دوران فاتحان
عرب نداشته بود.))
گرچه ويل دورانت مي
كوشد سخن اين نويسنده مسيحي را برخاسته از احساسات و هيجان او نسبت به مسلمانان نشان
دهد، با اين حال معتقد است كه (( راي وي با كمي تعديل درست و بجاست.))
اين مورخ شهير با
تصريح به اين كه (( بايد اعتراف كنيم كه خلفاي دوران اول از ابوبكر تا مامون، در
قسمت وسيعي از دنيا ،مقررات شايسته و مناسبي براي زندگي انساني پديد آوردند و از
همه فرمانروايان تاريخ تواناتر بودند. آنها نيز مي توانستند مانند مغولان ومجاوران يا ديگر
مهاجمان، همه چيز را مصادره كنند يا به ويراني كشانند، اما نكردند و فقط به وضع
ماليات اكتفا كردند.)) به بيان حقيقتي پرداخته است كه نشانه شيوه و نظم و نسق خاص
مسلمانان د ر اداره و نظم اجتماع است، شيوه اي كه برگرفته از آيين جامع و كامل
اسلام بود، چنان كه قرآن حتي نسبت به دشمنان نيز اجازه برخورد غير عادلانه را به
مسلمانان نمي دهد، و از آنان مي خواهد كه موازين عدل و انصاف را نسبت به تمام افراد
و اقوام اعم از دوست و دشمن جاري سازند. مسلمانان با به كاربستن چنين شيوه و
سياستي بود كه توانستند درهاي شهرهاي بزرگ را بدون كمتترين مقاومتي به روي خود
بگشايند و در نتيجه موفقيت فراواني رادرجهت توسعه و آباداني شهرها به دست آوردند.
ويل دورانت با اشاره به بخشي ازشيوه و روش اداره نظام اجتماعي در اسپانيا توسط
حاكمان مسلمان ونتيجه دستاورد خوب آن در رونق اقتصادي و افزايش رفاه اجتماعي مي
نويسد:
(( حاكمان اموي
دراداره امور عامه دردنياي مغرب آن عصر توانايي كافي داشند، مقرراتشان بر اساس عقل
و ترحم بود و يك هيات قضايي منظم بر اجراي آن نظارت داشت. درباره بوميان غالبا
مطابق قواينن خودشان و به وسيله ماموران بومي قضاوت مي شد. در شهر پليسي بود كه
مراقبت از امنيت را به عهده داشت و بر بازارها و پيمانه و وزن نظارت دقيق ميكرد.
دولت، در فواصل منظم، آماري از مردم و املاك مي گرفت. مالياتها درمقايسه با روم و
روم شرقي معتدل بود. درآمد دولت به دوران عبدالرحمان سوم 12045000 دينار طلا(معادل
57213750 دلار آمريكا ) بود. به احتمال قوي اين مبلغ از مجموع درآمد حكومتهاي
ممالك مسيحي لاتيني بيشتر بوده است. اين درآمد بيشتر نتيجه حكومت خوب و بهبود
زراعت و صناعت ورواج تجارت بود تا اخذ مالياتهاي گزاف .))
نقش مسلمانان درتوسعه
و پيشرفت علم و دانش
از آن جا كه اسلام
اهميت فراواني به علم و دانش و راگيري و گسترش آن مي دهد و نه تنها دانستن را حق
افراد، بلكه وظيفه و تكليفي براي آنها مي داند، اين نوع توجه و نگرش به علم سبب
شد كه درمدت كوتاهي از دوران حكومت اسلامي در كشورهايي كه اسلام توانسته بود در آن
جا حضور پيدا كند و دامنه تعاليم فرهنگ حيا ت بخش خودش را گسترده سازد، دانشمندان
بزرگي در تمامي زمينه هاي علمي پرورش يابند و در اكثر نواحي زير نفوذ اسلام
كتابخانه ها گسترده و وسيعي به وجود آيند و اسپانياي مسلمان آن روز را به عنوان
متمدن ترين نقطه اروپا قرار دهد. به تعبير ويل دورانت قرطبه به حدي در دوران
اسلامي پيشرفت كرده بود كه شهري جز بغداد و قسطنطنيه نمي توانستند هم رديف آن
باشند. ثروت و رفاه عمومي در اين شهر به قدري افزايش يافته بود كه هر مسافري را به
حيرت مي انداخت.
وجود دانشگاهها ومراكز
علمي و فرهنگي در اسپانياي مسلمان و غناي علمي آن سبب شده بود كه دانش پژوهان از
سراسر اروپا و آفريقا و آسيا اعم از مسلمان و مسيحي بدان جا مراجعه كنند، زيرا
مسلمانان در مراكز علمي خود آخرين يافته هاي علمي و تحقيقي را دراختيار خود
داشتند.
تاثير اسلام درتوسعه و
پيشرفت تجارت
در حقيقت آنچه اسلام
توانست در دوران حكومت خود بر اين كشورها نصيب آنان سازد، از اين جهت بسيبار مهم
است كه (( توسعه درون زا )) را در اين كشورها به وجود آورد و به ظهور رساند، و در واقع
سرچشمه هاي خلاقيت، ابداع ،كار و تلاش و توليد را درخود جامعه مورد نظر پديد آورد.
به اعتقاد همه صاحبنظران مسائل توسعه، دستيابي به اين نوع از توسعه است كه مي
تواند كشور را جزء كشورهاي توسعه يافته قراردهد و زمينه هاي توسعه همه جانبه و
پويا و پايدار را دركشور به وجودآورد.
همانگونه كه نويسنده
كتاب فرهنگ اسلام در اروپا مي گويد،حتي در زمينه تجارت كه يكي از پايه ها و اركان
اصلي توسعه اقتصادي به شمار مي آيد، حكومتهاي اسلامي نقش بسيار سرنوشت سازي را
براي كشورهاي اروپايي فراهم آوردند. __ مهمترين پيروزي بندقيه رابطه رفت و آمد و رابطه
داد و ستد بين آسيا، اروپا و آفريقا بود كه كشورهاي اسلامي آن را به وجود آوردند.
اين رابطه موجب ترقي تجارت ايتاليا شد. به كمك تجارت ايتاليا ،تجارت آلمان ،فرانسه
وهلند هم به قدرت و شكوفايي رسيدند. اين رشد به شكل جرياني حيات بخش در همه اروپا
راه يافت و راهها و شهرها را رونق و وسعت بخشيد و تا انگلستان و كشورهاي
اسكانديناوي نيز نفوذ كرد و در پي آن شهرهاي اين سرزمين نيز تحرك و رشد غير قابل
تصوري يافتند.))
گرچه تلاشها و كوششهاي
زيادي شده و مي شود تا نقش اعجاب انگيز فرهنگ وتمدن اسلامي را در پويايي و شكوفايي
اقتصادي و اجتماعي اروپا ناديده بگيرند،اما همانگونه كه نويسنده كتاب فرهنگ اسلام
در اروپا معتقد است (( به اشكال مختلف، خاطره زماني كه كشورهاي
اسلامي رهبر تمدن و اقتصاد جهان بودند و به اروپا كه درآن زمان فقير تر از آنان
بود، چه از لحاظ اقتصاد وچه از لحاظ تمدن كمك مي كردند،زنده مانده است. اصطلاحات
فراواني در دريانوردي شاهد اين واقعيت هستند. روابط بازگاني درياي مديترانه، اين
اصطلاحات عربي را در تمام اروپا رواج داد.....))
ويل دورانت درزمينه
نقش مسلمانان در تجارت جهاني و برتري آنان بر سايرحكومتهاي هم عصر خود مي نويسد:
(( بازرگاني و صنعت
آسياي غربي در دولت اسلامي رونقي گرفته بود كه اروپاي غربي زودتر از قرن شانزدهم
بدان دست نيافت.
....... آسياي غربي، كه
پيش از آن ميان چها ر دولت تقسيم شده بود، قلمرو يك دولت شد و اين وضع امتيازات
مهم اقتصادي داشت كه در نتيجه آن در داخل اين حوزه، مقررات گمركي و موانع تجارتي
از ميان رفته بود و وحدت دين و زبان نيز حمل كالا را آسان كرده بود. به علاوه،
اعراب چون اشراف اروپا تاجران را تحقير و تمسخر نمي كردند وآنها نيزكار انتقال
كالا را با سود ناچيز از توليد كننده به مصرف كنند ه ] انجام مي دادند[ .... تا دوران جنگها ي صليبي، بازگاني اسلام بر
مديترانه تسلط داشت و از يك سوي دريا، يعني از شام و مصر، به يك سوي ديگر، يعني
تونس و سيسيل ومراكش و اسپانيا مي رسيد....
همچنين فعاليت
بازرگاني مسلمين تا رود ولگا و حاجي طرخان و نو و گورود گسترش يافت و فنلاند، اسكانديناوي
و آلمان را زير سلطه خود در آورده بود.... وقتي كشتيهاي چيني به بازديد بندر بصره
آمدند اعراب متقابلا كشتيهاي خود را از خليج فارس تا هند و سيلان فرستادند، كه از
تنگه سيلان گذشته و در امتداد سواحل چين تا خانفو ( كانتون) پيش رفتند... اين
فعاليت بازرگاني كه نيروي زندگي را درهمه اطراف كشور بر انگيخته بود،در قرن دهم،
يعني موقعي كه اروپا به نهايت سقوط و فلاكت افتاده بود،به اوج رسيد......))
حال با توجه به آنچه
بيان شد، به اين نتيجه مي رسيم كه اسلام نه تنها قدرت و توانايي لارم را براي
ايجاد توسعه و تحول در تمامي بخشيهاي اجتماعي دارد، بلكه در اين زمينيه از پويايي
و قدرت فوق العاده اي برخوردار است كه مي تواند خلق اعجاز كند. با توجه به اهميت اين
مطلب بجاست كه ببينيم از نظر مورخان چه عواملي سبب شد كه مسلمانان با داشتن چنان
ويژگيهايي، آن موقعيت ممتاز خود را از دست دادند، و از جايگاه تاريخي خود پايين
آمده ،در رديف كشورهاي توسعه نيافته قرار گرفتند، درحالي كه به گفته يكي از
پژوهشگران غربي ولفرد كانتول اسميت
(( شخص مسلمان احساسي جدي نسبت به تاريخ دارد، او به
تحقق بخشيدن حكومت خدا در زمين ايمان دارد و باورش آن است كه خداوند نظامي عملي و
واقعي وضع كرده است كه انسان را به مقتضاي خود در زندگي به جلو حركت مي دهد.
مسلمانان هميشه مي كوشند تا واقعيت زندگي را در محدوده آن جريان دهند و از همين
جاست كه شخص مسلمان هميشه در تلاش فردي يا اجتماعي است...... وتاريخ در نظر مسلمان
تذكره يتلاش پيگير انسان درجهت تحقق بخشيدن به حكومت خدا در زمين است، زيرا زمان
حال نتيجه گذشته است و آينده نيز برحال تكيه دارد.))
درميان آراء و نظريات تاريخي به ذكر دو نظريه از
دو مورخ مشهور جهان اكتفا مي كنيم،زيرا بقيه آراء ونظريات را مي توان به اين دو
نظريه ارجاع داد،و در ادامه به ارزيابي اين دو نظريه خواهيم پرداخت.
بخش سوم
ارزيابي نظريات درباره
ايستايي توسعه تمدن اسلامي
به نظر گوستاولوبون
بسياري از عوامل و عللي كه سبب توسعه و پيشرفت تمدن اسلامي گرديد، همان عوامل بعد
از گذشت زمان به شكست و انحطاط تمدن اسلامي انجاميد،چنان كه مي نويسد:
(( ......از علل و
اسبابي كه در رديف اسباب عظمت ايشان ذكر كرديم مي توان آن را سبب انحطاط ايشان نيز
دانست، همان نظامات سياسي و اجتماعي اعراب بود، به بيان اين كه اعراب نتوانستند
دنيا را فتح كنند مگر پس از آن كه در برابر شريعت جديدي كه پيغمبر اسلام آورد خاضع
و تسليم گشته و در زير پرچم اسلام بايكديگر متحد شدند، و همان قانون بود كه
توانست قدرتهاي پراكنده رادر جزيره العرب جمع كند. و البته اين شريعت تا زماني
مفيد به حال آنان بود كه با احتياجات امت اسلام سازگار باشد، ولي هنگامي كه
درنتيجه پيشرفت و توسعه تمدن عرب قوانين آن محتاج به اصلاح گشت واصلاح آن ممكن
نبود، معلوم گرديد كه سنگيني قوانين گذشته به حدي است كه به هيچ وجه تغيير و تبديل
درآن ممكن نيست. همان نظامات مذهبي كه در صدر اسلام موافق احتياجات مردم بود، پس
از گذشت چند قرن كافي به تمام احتياجاتشان نبود، وچون قرآن در عين اين كه دستور
ديني بود هم چنان دستور اجتماعي وسياسي نيز بود و نظربه اين كه جنبه آسماني و الهي
داشت،تغيير وتبديل در احكام اساسي آن مقدور نبود ))
گرچه جواب اين مطالب
را با كمي تامل در ادامه نوشتار اين مورخ فرانسوي خواهيم يافت،آنجا كه مي نويسد:
(( ............
مسلمانان در دوران خلفا ي بغداد و اندلس و دوران قدرت حكومت اسلامي بخوبي مي
دانستند چگونه دستورات مذهبي وتعليم قرآن
را با احتياجات ملتهاي اسلامي هماهنگ كنند.))
و از آن جا كه تمدن
اسلامي به گفته خود نويسنده در اوج عظمت و كمال علمي و فرهنگي در جهان قرار داشت، به
شكلي كه قرطبه تا سيصد سال به جهت عظمت علمي به بركت فرهنگ اسلامي تاج افتخار
تمامي شهرهاي عالم به شمار مي رفت، چنان كه (( اعراب توانستند در مدت چند قرن
اسپانيا را از نظر علمي و اقتصادي يكسره زيرو رو كنند و آن را در راس تمام ممالك
اروپايي درآورند، و تنها به پيشرفتهاي علمي و اقتصادي اكتفا نكردند، بلكه د ر
بخشهاي اخلاقي مردم نيز موثر بودند.))
حال چگونه مي توان به
تمدني كه بستر پويايي علم وعقل و در نتيجه ابداعات واختراعات ونوآوري است،نسبت
ناتواني و نارسايي را در برخورد با مسائل داد و آن را از حل مشكلات ناتوان يافت.
اين مطلب چيزي نيست كه بتوان آن را پنهان نمود، زيرا در جاي جاي كتاب ارزشمند اين
نويسنده فرانسوي مي توان آن را به روشني ديد. اين مورخ فرانسوي آن جا كه به نتايج
جنگهاي صليبي مي پردازد، مي نويسد:
(( .... ما وقتي به
شرق نگاه كنيم ،مي بينيم از بركت وجود اعراب و مسلمانان از يك تمدن درخشاني بهره
مند بوده اند،از آن طرف مي بيني مغربيها در يك توحش عجيبي غوطه ور بودند.... و همه
را از دم شمشير مي گذراندند و در قسطنطنيه آن همه ذخاير علمي وصنعتي يونا ن و روم
را كه نمي توان گفت چه اندازه گرانبها بوده همه را نابود ساختند. و بدين جهت مردم
مشرق زمين از اين مردم هيچ گونه سودي نبردند و درحقيقت چيزين نداشتند كه مورد
استفاده شرق قرار گيرد.))
به نظر ويل دورانت آنچه
سبب ايستايي و انحطاط تمدن اسلامي گرديد به دو عامل بيروني و دروني قابل تقسيم
است، كه عامل بيروني آن به حملات وحشيانه مغولان وعامل دروني آن به چيزي غير ازخود
اسلام كه لذت طلبي و رفاه زدگي افراطي مسلمانان باشد برگشت مي كند. وي در توضيح
اين مطلب مي نويسد:
((هيچ يك از تمدنها ي تاريخ چون تمدن اسلام دچار چنين ويراني ناگهاني نشده
است.... مغولان ... نيامده بودند كه فتح كنند و بمانند، بلكه مي خواستند بكشند و
غارت كنند و حاصل آن را به مغولستان ببرند. وقتي موج خونين مغول باز پس رفت، آنچه
بر جاي ماند عبارت بود از اقتصادي بشدت آشفته، قناتهايي ويران يا كور،مدرسه ها و
كتابخانه هايي سوخته دولتهايي چنان فقير و ضعيف و از هم گسيخته كه قدرت اداره
كشور را نداشتند، ونفوسي كه به نيم تقليل يافته و روحيه باخته بودند، اما پيش از
حمله خارجي، لذت طلبي اپيكوري، خستگي جسمي و روحي، بزدلي و بي لياقتي جنگي، فرقه
گرايي و.... دهها شهر آباد و معتبر شام و بين النهرين و ايران و قفقاز و ماوارءالنهر
رابه فقر و بيماري و عقب ماندگي كنوني دچا رساخت.))
به اعتقاد مطهري ((
اسلام عامل انحطاط مسلمانان نيست، بلكه مسلمانان در اثر كوتاهي و انحراف از تعليمات
اسلامي دچار انحطاط شدند و اين مسلمانانند كه مسؤول عقب ماندگي خود مي باشند.))
به نظر محمدغزالي
نويسنده كتاب جنايات غربي در شرق نيز آنچه باعث افول تمدن اسلامي و انحطاط
مسلمانان گرديد،ريشه در عملكرد مسلمانان دارد نه در اسلام.
(( آري تمدن اسلام و تكامل
مسلمانان در امور زندگي و عمران و منافعي كه از علوم جهان و ماديات بردند فقط در
پيرامون توجه دقيق به تمدن اسلام و چشيدن معناي آزادي وعظمت و تكامل بود،ولي موقعي
كه اين تمدن در دست آنان فاسد شد و از توجه به آن عاجز گرديدند و نتوانستند از آن
بهره بردراي نمايند،گرفتار پراكندگي و بيچارگي شدند و اين وضع در جميع حالت آنان
به وجود آمد.))
به اعتقاد اين نويسنده
((...... اگر وضع سياسي و اقتصادي و تربيت مردم باهدايت خدا و رسول (ص) هماهنگ مي گرديد، تا شعاع وسيعي در راه رشد و
ترقي گام بر مي داشتيم... و اين عقب ماندگي مابه خاطر اين است كه دين صحيح را
تقويت نكرده و در اجتماع ما به ثمر نرسيده است......))
نويسنده كتاب جامعه
شناسي غرب گرايي نيز بر اين عقيد ه است كه (( تا وقتي كه شرق اسلامي از ايمان زنده
و عقيده اي محكم برخوردار بود و ريسمان الهي را محكم دردست داشت و از مزاياي وحدت
و تعاليم قرآن و در نتيجه از پويايي فكري و فرهنگي بهره مند بود،هيچ يك از تمدنها
و فرهنگها نتوانست بر مسلمانان تسلط پيدا كند.))
بانو لوراواگليري در
كتابي با عنوان نداي اسلام از قلب ايتاليا، به رمز پيروزي اسلام و جاودانه بودن برنامه
هاي آن اشاره كرده، مي نويسد:
(( ..... خداوند براي آخرين بار پيامبرگرامي اسلام را به رسالت مبعوث گردانيد
تا بك برنامه اساسي براي مردم آورده و آنها را از تيره بختي به سوي زندگي روشن
هدايت كند.حقيقتا چنين آييني سزاوار است تا ابد باقي بماند و در ميان تمامي
نژادهاي بشر نفوذ كند، هرچند عده اي از ديدن اين حقيقت نابينا هستند و يا خود را
به كوري مي زنند. ))
پس بدون ترديد عامل
انحطاط تمدن اسلامي را نه در بعد نظري و نه در بعد عملي نمي توان به اسلام نسبت
داد و اصولا چگونه ميتوان چنين نسبتي را پذيرفت، درحالي كه خداي سبحان انبياء را
برا ي احيا و اصلاح انسانها و تبديل ((دنيا شهري )) به (( دين شهري )) فرستاد، و تلاش همه انبياء بر اين بود كه شهر ها و همه سرزمينها از مزاياي
امنيت در تمامي ابعاد آن برخوردا باشند، لذا قرآن كريم از قول ابراهيم (ع) در مورد
ام القراي جهان مكه معظمه از خداي سبحان تقاضاي امنيت و رزق و روزي براي ساكنان آن
شهر مي نمايد (بقره، 126)، در حالي كه ابراهيم (ع) از هر جهت اسوه و الگوي تمام و
كاملي است براي همه آنهايي كه خود را پيرو راه و رسم ابراهيمي ميدانند، كه به نص
صريح قرآن پيامبر و امت اسلامي از اولويت خاصي برخوردارند ( آل عمران /68 ). به
همين دليل در بينش ديني توجه به شهر و شهر نشيني از اهميت خاصي برخوردار است، آن
هم به خاطر هويت ديني داشتن آن كه در نتيجه امنيت و آسايش ورفاه در آن فراهم خواهد
بود.
علي (ع) نيز در قسمتي
از نامه اش به حارث همداني مي فرمايد: شهرهاي بزرگ را براي سكونت برگزين كه محل
اجتماع مسلمانان است و بپرهيز از آن جاهايي كه افراد از ياد خدا غافلند و به
يكديگر ستم مي كنند، و بر طاعت خدا كم ياران اند ( نامه 69)
بنابراين بايد عوامل
انحطاط مسلمانان را در خارج از خود اسلام
جست وجو كرد، و در حوزه بيروني دين به دنبال آن گشت. اين مهم در دو بخش قابل بررسي
است. يك بخش مربوط به رفتار و عملكرد مسلمانان ميباشد و ديگري موانعي است كه
مخالفان اسلام چه در دوران استعماري و چه بعد از آن بر سر راه پيشرفت و توسعه
اسلام در كشورهاي اسلامي بعد از دوران شكوفايي و رونق تمدن اسلامي به وجو د آوردند
و هيچ پروايي هم از بيان آن ندارند. البته اين خود بهترين دليل بر اين است كه
اسلام هر زمان به صحنه حيات اجتماعي برگردد و مسلمانان تبعيت از احكام نوراني آن
را در نظام اجتماعي خود مي پذيرند، تا يتوانند در اوج عظمت و شكوفايي درتمامي
ابعاد زندگي اجتماعي قرار گيرند. افزون بر اين چنانچه كه اين توانمندي در درون
اسلام نبود و افول تمدن اسلامي ريشه در ناكارآمدي مباني اسلام داشت، ديگر ايجاد
موانع و برخوردهاي تند و خشن نسبت به اسلام معني و مفهومي نداشت، كه در اين زمينه
سخن گفتن نياز به فرصتي ديگر دارد.
سخن پاياني
از آن جا كه اسلام به
هر دو ساحت انسان ،هم ساحه مادي و هم ساحه معنوي توجه دارد، و هيچ يك از آن دو
ساحت وجودي انسان را مورد غفلت قرار نداده است، تنها مكتب و آييني است كه مي تواند
جامعه توسعه يافته اي را بر اساس مؤلفه ها و مباني و اصول خود ايجاد كند، كه به
دور از پيامدهاي خواسته و ناخواسته جوامع غربي باشد. محور اين توسعه انسان به دور
از امتيازات فردي و اجتماعي اوست، لذا انحصارگري، استعمار طلبي و ظلم و تعدي و
پايما ل كردن حقوق انساني در فرآيند اين توسعه معني و مفهومي نخواهد داشت و از آنجا
كه خاستگاه اين توسعه چيزي جز انديشه انسانها نخواهد بود ـ زيرا مهمترين كار
انبياء عليهم السلام بازسازي انديشه و توسعه در تفكر و تعقل انسانها بوده است ـ
اين توسعه قبل از آن كه وارداتي باشد، برخاسته از درون جامعه و نيز يك نوع صيرورت
و شدن است و در واقع اين نوع از توسعه است كه دائما زايش و نوآوري دارد و جامعه را
بر بنياني محكم استوار سازد.
يكي از صاحبنظران
مسائل توسعه با اشاره به اين كه تنها راه توسعه يافتگي در جامعه اسلامي عمل نمودن
به احكام و دستورات الهي است،مي گويد:
(( من توسعه يافتگي
جامعه را در ديني شدن همه قسمتها و امور آن جست و جو مي كنم و معتقدم توسعه يافتگي
ما در فراهم آمدن امكانات و زمينه هاي عمل كردن مردم به احكام و بايدهاي اسلام در تمامي
امور اقتصادي فرهنگي و سياسي است......)) پايان