تقابل فرهنگها و تهاجم فرهنگي

 

نويسنده : پژوهنده

پيش درآمد

هرگاه همانند اسپنسر جامعه بشري را به يك اندام زنده تشبيه كنيم، درحقيقت در جامعه همان تغيير و تبديلهايي را خواهيم ديد كه در اندام انسان رخ داده است و مي توانيم قوانين طبيعي جبري و عقلاني حاكم بر وجود زيستي انسان را به سرنوشت انسان درجامعه و تاريخ گسترش داده، تمامي تطورات، عوارض، وضعيتها و مسائل گوناگون انسان و جامعه را بر همين شكل و با چنين مقياسي، اندازه گيري، مطالعه و بررسي كنيم.

در اين صورت، خواهيم توانست روزني به درون راز هاي نهفته حيات انساني بگشاييم و از آن منظر، حركتهاي نهادينه را  از خاستگاه اصلي آن دريافت و شناسايي كنيم. بگذريم از آنچه حس (( نوخواهي ))‌ انسان همواره آن را طلب مي كند و هميشه از وضعيت كنوني به نوعي خود را خسته و دلزده نشان مي دهد و از خود مي پرسد: (( چگونه مي توان اين وضعيت رادگرگون ساخت؟ )) در اين جا مي خواهيم در مقابل نهادها يا متغيرهاي ناسازگار با اجراي قوانين متعادل كمال آفرين و خوشبختي زا كه همواره سر ستيز و لجاجت با اين اصول و قوانين دارند و با جريان حيات به سمت بهروزي و خوشوقتي واقعي انسان به دشمني برخاسته اند، گريزگاه و پناهگاهي براي آماده سازي خود در جهت مبارزه با آنها جست و جو كنيم.

اصول و قوانيني كه مي تواننند بدون دخالت هيچ نهاد مقتدراجتماعي چون دولت يا قواي قهريه، وضعيت پايدار و متعادلي را به سمت تكامل اجتماعي براي انسان به ارمغان بياورند، كدامند؟‌ آيا اينها چيزي جز اصول انضباط فردي و اجتماعي كه از مايه فرهنگ اصيل انساني به وجود آمده اند ،مي باشند؟‌

ما نهاد ها يا متغيرهاي ناسازگاري را كه با نفوذ به داخل قلمرو اراده و اختيار انسانها همواره سعي در ايجاد اختلال در تصميم گيري نسبت به سرنوشت آنان داشته،اراده خود را بر آنان تحميل مي كنند، مي شناسيم و شيوه ها و راههاي نفوذ و ايجاد سلطه را نيز تا كنون شناخته ايم و مقدار رنج واقعي خود را بررسي كرده ايم.

بنا براين،حق طبيعي انساني ما خواهد بود اگر به نداي وجدان عاطفي خود پاسخ داده، بپرسيم كه از اين (( دامگه حادثه )) كه براي ما گذاشته شده است، چگونه مي توان رهايي يافت و (( اين المفر ))

پند معروفي است كه مي گويد ((‌ شناخت درد ،نيمي از درمان است)) و براستي چنين است. زيرا به فرض وجود دوا و داكتر استاد،‌ بدون شناخت از نوع بيماري، كدام درد را مي توان درمان كرد و چگونه؟

انتقاد امري لازم و به مثابه تحقيق و بيان آفتها و دردهاست، ليكن نيمي از كار است و به تنهايي كافي نيست. البته ضرورت ندارد كه شخص انتقادگر، خود به ارائه راه حل و به عبارتي درمان بپردازد و شايد حق نيز همين باشد كه افراد انساني يا گروههايي از انسانها به گونه تخصصي و كارشناسانه هر كدام روي مساله خاصي كار معرفتي انجام دهند و همانند دستگاهها ي گوناگون اندام انساني هركدام نقش ويژه خود را در تامين شرايط بهروزي و بهزيستي نوع انسان انجام دهند تا در نهايت مجموعه اين اندام واحد بتواند راه درست زيستي خود را پيدا كند.

با توجه به آنچه ياد شد، چنين مي فهميم كه براي مقابله با آفت اجتماعي كه در شرايط كنوني ما را تهديد مي كند بايد به طور همه جانبه و با ديدي گسترده ،ژرف و واقعي عمل كرد و توجه داشت كه :‌

ـ عناصر، ابزار و شيوه هاي مقابله هميشه از يك نوع و جنس نيستند، زيرا وضعيت تهاجم هميشه يكسان نيست. به اين ترتيب گاهي از ضد مثبت و گاهي از ضد منفي و گاهي از نقيض وگاه از عكس بايد استفاده كرد.

ـ گاهي نيز هيچ يك از اين موارد راه چاره نيستند و تنها را ه بايسته و شايسته رها كردن، به فراموشي سپردن،        بي اعتنايي و گذشتن از آن است ( ‌تا نتايج تحقيق روي علتها چه راه چاره اي را پيش رو قرارد هد.؟‌ )

در اين جا، هرگز نتوانسته ايم كارشناسانه درباره همه اين موارد،كار پژوهشي انجام و ارائه دهيم و تنها به ياد كرد چند را ه حل كلي كه فراگيري آنها بيشتر است به صورت اضطراري پرداخته ايم، زيرا خود بر اين باوريم كه همه چيز را همگان دانند. از اين رو، ما به عنوان يك واحد از مجموعه ((‌ اندامواره بشري )) تنها در حد خود و در اثر رنجي كه دريافت      كرده ايم،‌قلم زده و در برابر آن به واكنش پرداخته ايم:

ـ در مقابله با تهاجم فرهنگي كه با نقاب تقابل و رويايرويي فرهنگها به ميدان آمده است، چه بايد كرد؟‌

در پاسخ چنان كه در پيش درآمد بحث گفتيم، نخستين اقدام، بايد شناخت موضوع باشد و براي دستيابي بدان بايد بحثي دامنه دار با عنوان ((‌ استكبار شناسي )) طرح شود،‌ تا متناسب با اصول و برنامه ها ، ابزارها و روشهاي سلطه جويانه استكبار درهر عصر و زمان و در ميان هر ملتي با هر مرام و عقيده اي، ((‌ پاد )) مناسب فراهم گردد. بدين سان با توجه به آنچه در بخش سوم اين مبحث بيان شد، در چند محور بايد عمليات دفاعي خود را سامان دهيم:

 

1ـ تفكر انتقادي

چنان كه ياد شد،مهمترين ابزار تهاجمي دشمن،‌حربه تبليغات است و تنها عامل خنثي كننده آن، مجهز كردن مردم بويژه دانش آموزان و نسل پوهنتون رو به نيروي (( تفكر انتقادي )) است.

تقويت حس انتقاد گري و برخورد انقادي آن گاه كه از دريچه فهم علمي نسبت به قضايا و مسائل و داده ها ي اطلاعاتي انجام شود، به مثابه ((‌ قرنطينه )) و ايستگاه بازشناسي در مدخل ذهن آدمي سبب خواهد شد تا هر چيزي را بدون استوار بودن بر پايه استدلال و ريشه عقلي و نياز اصلي و تناسب با دستگاه اعتقادي وهويت ملي، نپذيرد و همواره ذهن پرسشگر از ورود ناشناخته ها وعوامل تخريبگر جلوگيري كند.

تفكر انتقادي بجز آنچه در برابر تهاجم فرهنگي نقش ضد را ايفا مي كند،‌سب بسامان شدن امور كشور و جلوگيري از فسادهاي گوناگون داخلي نيز هست و از اين رو ممكن است به نظر برخي ،خوش نيايد. تفكر انتقادي در پيشرفت و ريشه دار شدن دانشها و پژوهشتها و مصونيت در برابر عوامل انساني مزدور دربعد فرهنگ و آموزش و تربيت نيز كارايي فوق العاده دارد، زيرا همواره يك چرا  در برابر القائات آنان رخ مي نمايد و تصور آنان را كه در زمينه انسانهايي ساده لوح به بذر پاشي مي پردازند بكلي تبديل به سراب مي گرداند.

همچنين تفكر انتقادي سبب تصحيح آموزه هاي فرهنگي ملي و بازنگري در عيار درستي و اصالت و ارزش آنها گرديده به تدريج به پاك شدن، غنا و انرژي يابي فرهنگ مردمي مي انجامد كه جاي هيچ انكاري نيست.

 

انتقاد ومنفي نگري

اگر مفهوم انتقاد، بدرستي براي نسل معاصر روشن شود، همه آنچه گفته شد، به عنوان ثمره ها ي مثبت آن مورد پذيرش خواهند بود، ولي نداشتن درك درستي از مفهوم آن هم به همان اندازه، اثرهاي زيانبخشي مي تواند داشته باشد، بويژه براي جامعه هاي (( ‌نو استقلال )) به معناي گسيخته شدن نظام و ازدست رفتن ارزشهاي به دست آمده خواهد بود، چه آن كه ممكن است در نگرش سطحي و آغازين، چنان به ذهنها برسد كه مفهوم انتقاد با منفي نگري و داشتن ذهنيت منفي نسبت به مسائل و قضايا برابر است و پيرو آن بايد خود را همواره آماده نگه داشت تا هر چيز را درهمان برخورد اول زشت، پليد مردود و ناپسند دانست و به سخني ديگر، موضع مخالف گرفت.

همچنين مفهوم انتقاد بايد از ((‌ بدبيني سياسي )) متمايز شود تا همواره اصل بر مشكوك بودن، استوار نباشد.

درهم آميختن مفهوم هاي يادشده ،سبب آشفتگي مسائل و گم شدن هدفها مي شود و به همين دليل لازم است آموزشهاي عمومي به منظور يافتن ((‌ فرقان )) فكري به همگان داده شود.

به عنوان نمونه بايد ياد آوري شود كه وقتي سخن از تفكر انتقادي است، مراد داشتن موضع فكري تهي از هر ذهنيتي است كه ما را به تاويل و ژرفنگري نسبت به انگيزه، هدف، ميزان كارآيي، نقطه ضعفها و جهات ارزشي و مثبت قضيه مجبور كند، يعني در تفكر انتقادي ،‌عيب يابي و ارزشيابي هر دو مورد جست و جو قرار مي گيرند.

انسان مجهز به تفكر انتقادي همانند يك بازپرس قضايي در پي كشف حقيقت و به دست آوردن عيار درستي و نادرستي ادعا عمل مي كند و هيچ گونه (( پيش ذهنيت ))‌  را در خاطر ندارد. تفكر انتقادي نيز ماند همه مسائل داراي شيوه ها، روشها و راهها ي نتجه گيري است كه براي بهره وري بهتر و آسانتر بايد آموزش داده شوند.

 

2ـ تقويت بنيانهاي فرهنگ خودي

يكي ديگر از موضوعهاي مهمي كه بايد بدان پرداخت ،مساله قوي كردن بنيه فرهنگ اصيل ملي و كتبي خويش و غني كردن آن است كه  يكي از راههاي آن:‌

(( روشنتر كردن ارزشهاي فرهنگ خودي به وسيله تحقيقات علمي، تاريخي و ارزش دادن و منزلت بخشيدن به آنها از طريق احترام گذاشتن به دارندگان آنها و در صدر نشاندن آنان در به كارگيريها، تفويض نقش ها و اعطا ي اختيارات است.))

جاي شگفتي بسيار از آن گروه از رجال و سياستمداران است كه در همه چيز و تمام مسائل، اصل را بر اشتغال و عدم برائت مي گذارند و همه چيز را در اصل ،مشكوك مي پندارند،اگر كه در مورد: روشهاي ارائه شده، آموزش ديدگان غرب،‌ پديده هاي فرهنگي، سيستمهاي مديريتي خرد و كلان و نمادهاي ارائه شده از غرب در مسائل گوناگون زندگي كمترين مشكوكيتي را به خود راه نداده، را ه را برهر گونه احتمالي مسدود نمايند و آرزويشان اين باشد كه بزودي كشور را به شكلي اداره نمايند كه مثلا جرمني ،فرانسه يا ... اداره ميكنند. و در  اين تفكر ،ويژگيهاي فرهنگي متفاوت و گاه متضاد ملتها رادر نظر نگيرند و اصالتهاي ارزشي را در فرهنگ خود ي مورد توجه اصلي قرار ندهند!

 

3ـ نفي تهاجم پذيري

راهكار سوم، ((‌ نفي تهاجم پذيري )) است كه همچون سرطان خون در پيكر جامعه عمل ميكند، يعني زمينه پذيرش هر آفتي را از درون فراهم مي سازد. براي اطمينان از درستي عمل در اقدام عليه ((‌ تهاجم پذيري )) نخست بايد ارزشها  را بررسي كرد و از آنها يك حدول ساخت و سپس گزينشها و تفويض مسؤوليتها را نيز در جدولي موازي قرار داد و متناسب با ميزان برخورداري از آن ارزشهاي اسلامي و خودي، اشخاص را مورد ارزيابي قرار داد تا نفس اين عمل به عنوان جاذبه اي قوي در گرايشهاي عمومي عمل نمايد و در نتيجه ،احساس تحقير از داشتن ارزشهايي چون :‌ باورها،  اعتقادات ،آداب ،قوانين اجتماعي و خويها ي شريف انساني از نيروهاي ملي پاك شود، چه آن كه بدون اقدام به چنين امري هرگز نخواهيم توانست داعي دروني تهاجم يعني ((‌ تهاجم پذيري )) را از درون ملت خود بيرون كنيم و آشكار است كه تا روحيه تهاچم پذيري در فرهنگ ثانوي قومي وجود داشته باشد،انجام هرگونه اعما ل (( ضمادي ))‌ ثمره اي جز ((‌ لوث قشري )) نخواهد داشت.

بي گمان اگر اصول و پايه ها سست و ناتوان باشد،و مساله ارزشها و ضد ارزشها به شكلي ديگر ظاهر شده باشند، چنين فرهنگي در رويارويي و تقابل با فرهنگهاي ديگر ،اگر چه غير مهاجم باشند،مستحيل و نابود خواهد شد.

رنگ پذيري،مد پذيري و فرم يابي، تقليدهايي بي دليل...... همه از ويژگيهاي فرهنگهاي كم بنيه ،ضعيف و بيمار است،چنان كه همبستگي اخلاقي تمركز قوي كه لازمه برنايي ،توانايي و پويايي يك فرهنگ است و به عنوان محكمترين و نفوذ ناپذيرترين سد در برابر هجوم توهمات، پندارها ،فرهنگهاي كاذب و شبه فرهنگها  و انديشه هاي مسموم بيگانه ،در چنين فرهنگي (‌فرهنگ ناتوان) كمرنگ وضعيف مي نمايد.

يكي  از كارشناسان مسائل فرهنگي دراين باره مي نويسد:‌

(( .... وقتي گفته مي شود فرهنگ غرب حرف درستي است. من خود بيش از سي سال است كه با اين موضوع، جدال داشته ام، ولي قضيه دو سر دارد: فرهگ پراكني و فرهنگ پذيري .

غرب،‌فرهنگ مي پراكند، ما بايد كاري كنيم كه زمينه پذيرش آن را در جوانان خود از رشد باز داريم و تنها راهش آن است كه فرهنگ جذابتري به آنها نشان بدهيم . ))

 

4ـ خود شناسي فرهنگي

مساله ديگري كه براي ما در جلوگيري از نفوذ تهاجم فرهنگي نقش بنيادين دارد و در تعلايم والاي تمامي اديان الهي و دين مقدس اسلام آورده شده است، مساله خو د شناسي است.

خود شناسي كه به عنوان مقدمه اي براي خداشناسي در كلام اسلام مطرح شده است و در علم اخلاق نيز جايگاهي بلند دارد ،از بعد فرهنگي نيز داراي قدرت كاربرد عظيمي است.

(( توصيه سقراط كه گفت :‌خود را بشناس ،‌از ابتدا ي تولد فلسفه تا كنون همچنان اصيلترين توصيه در حوزه فلسفه و انسان شناسي است. آدمي اگر نداند كه خود كيست ،چگونه خود را از بيگانه تميز خواهد داد؟ زود است كه هويت ديگري را به جاي شخصيت خويش بگيرد و بيگانه را بر خود حاكم سازد؟‌ ))‌

 

5ـ شناخت فرهنگ دشمن

مهمترين موضوعي كه در سد كردن راه نفوذ فرهنگهاي مهاجم نقش موثري دارد، مساله شناخت كافي و درست از فرهنگهاي غربي است.

ممكن است ما اين كار را كرده باشيم، اما همواره به يكي از دو شكل زير انجام گرفته و به همين دليل،‌نتيجه مورد نظر را نداده است:‌

1. برخورد متعصبانه، به حدي كه آثار آن در سخنان ما آشكار بوده است و نزد خوانندگان به طور طبيعي ،حمل بر مغرض  بودن ما شده و به اين دليل ،امكان پذير ش نيافته است.

2. از ديدگاه نقادان غربي، وارد شناخت فرهنگ آنان شده ايم.

بسياري از متفكرا ن غربي عليه وضعيتهاي موجود خود به انتقاد پرداخته اند، رمز ماندگار ي و مصونيت تمدن آنان همين است كه از مدتها پيش، با ديد نقادي به فرهنگ و موجوديت خود نگاه كرده اند. چنان كه به سود فرهنگ و تمدن اسلامي نيز گروهي ديگر از آنان مطالبي نوشته اند كه اين هر دو فقط بري خودشان كارآيي دارد، يعني نه انتقادشان بنيان برانداز است و نه ستايش آنان دلخوش كننده، زيرا انتقادشان توجه دادن مسؤولان امر، به نواقص كار براي بهتر كردن است و ممكن است بنا به سفارش، نقد نوشته باشند، چنان كه نظاير آن را ما نيز داريم و اصولا انتقاد يك عمل مثبت است نه منفي و به اين دليل داراي رويكردهاي مهم ايجابي است نه سلبي، گرچه در ظاهر چنان به نظر آيد كه نقاد، قصد جان داشته است.

از طرفي نقد هاي آنان از ديدگاه معيارهاي ارزشي خود آنان است و به اين دليل، ‌ممكن است از ديدگاه ارزشگذاري ما نقد نباشد يا ناقص باشد. به عنوان نمونه از زبان نقادان غربي از نظام آموزشي آمريكا انتقاد مي شود كه بهره رياضي دانش آموزان پايين است و معمولا نمرات رياضي آنها زير حد معمول است. اين مطلب در ظاهر خرده گيري است ،لكن با توجه به توسعه دانش كامپيوتر و فراواني نرخ توليد آن در آن سامان، اين انتقاد مقدمه اي برا ي نشان دادن عظمت تكنولوژي و ارتقاي سطح زيركي و هوشمندي آنان تلقي مي شود كه برا ي رسيدن به اهداف والا با برخورداري از چنين امكاناتي، وقتشان را در محاسبه ها  با روشهاي ابتدايي صرف نمي كنند.

گاهي نيز انتقاد غربيان ازخودشان به معناي اعتراض بر انحراف جهتگيري سياسي در اهداف است،مانند مقاله رويارويي تمدنها كه در انتقاد برنظم نوين جهاني است و يا به معناي اعتراض بر كم بودن حجم اعمال و روشهاي خصمانه عليه گروههاي هدف در ديپلماسي عمومي آنان مي باشد،مانند انتقاد بر سياست هاي نظامي آمريكا در جنگ وييتنام و.......

اين مسلم است كه هيچ كاردي دسته خود را نمي برد و هيچ متفكر يا دانشمند غربي عليه هويت و عزت و اقتدار خويش كاري انجام نمي دهد.

بنا براين ،نبايد تنها از ديدگاه بك غربي به شناخت ضعفها و قوتها ي غرب پرداخت،زيرا اهداف، انگيزه ها و ثمره ها با آنچه مورد نظر ماست، تفاوت كلي دارند. وانگهي مسلما تهاجم و دفاع از هر مقوله اي كه باشد به نوعي جنگ است و اصولا براي كسي كه مي جنگد يا دفاع مي كند، پيش از هر اقدامي ،آنچه در پيروزي او نقشي اساسي دارد به دست آوردن اطلاعات از تمامي ابعاد هدف  است،همچون :‌ دشمن كيست و كجاست ؟ چه خوي وخلقي دارد؟ تا چه ميزان از توانمنديها ي علمي و نظامي و نيرويي و امكاناتي برخوردار است؟ چه اهرمهايي را برا ي پيروزي خود انتخاب مي كند.؟‌پشتيبانانش چه كساني هستند؟‌مراكز عمده كمك دهنده او در عملياتها كجاست؟ سوابق او در جنگها و رويارويي هاي ديگر كدام است؟‌نقطه ضعف هاي جفرافيايي ،‌فرهنگي ،رواني او چيست و هزاران پرسش ديگر كه مستقيما و مستقلا بايد به و سيله خودمان به دست آيد و نه از راه متخصصان دشمن !

آيا ساده لوحانه نخواهد بود اگر جبهه اي اطلاعات مورد نيازش را بخواهد از جايي تامين كند كه جبهه متخاصم در اختيارش مي گذارد؟‌

ـ آيا تهاجم فرهنگي را كمتر از تهاجمات نظامي ارزيابي مي كنيم؟‌

ـ‌ آيا در مقابل يك تهاجم گسترده و همه جانبه فرهنگي ،راهي براي مقابله، جز بسيج كردن تمامي افراد ملت و تجهيز آنان وجود دارد‌؟

ـ‌آيا مهمترين وسيله دفاع كه به منزله سلاح انفرادي است ،تجهيز اطلاعاتي افراد نسبت به شگردها ،تاكتيكها، شناخت ماهيتي و نوع بينش و فرهنگ حاكم بر دشمن نيست؟‌

 ـ‌ آيا بدون فراهم كردن آمادگي بر  ضد تهاجم دشمن مي تون به مقابله نيروهاي خودي عليه دشمن اميدوار بود؟

زماني انسان از پذيرش چيزي خودداري مي كند و در مقابل آن عكس العمل نشان مي دهد كه نسبت به آن تنفر داشته باشد و آن يك امر تعبدي نيست! بايد انسان نسبت به عوامل وعناصري كه تنفر زايند و طبع را از پذيرش آن ناراحت مي كند تا حد قطع و يقين شناخت پيدا كند، تا خود بخود واپس زدن القائات مقابل، انجام پذيرد.

اين مساله در فيزيولوژي بدن نيز به همين گونه است و بدون وجود زمينه پذيرش، روزي هزاران بار ويروسها و ميكروبها در بدن وارد و خارج مي شوند و كمترين اثر سوئي بر جان نمي گذارند، ‌زيرا به هر نقطه اي كه پا بگذارند در آن جا نيسبت به ورود خود تنفر پيدا مي كنند و به اي دليل، خارج مي شوند، اما اگر مورد استقبال واقع شوند، آيا باز هم چنين خواهد بود؟‌

زمينه پذيرش يا تنفر، تنها در اثر نوع القائات اطلاعاتي حاصل شده در ذهن، ماندگار مي شوند و تبديل به ذهنيت مثبت يا منفي و عملي براي جذب يا دفع غير ارادي مي شوند و اين  اطلاعات بايد درست ،سلام، كافي، معقول و منطقي باشند و توام با شواهد عيني مسجل كننده .

اگر نسل ما بداند كه علت اصل توجه غربيها به حيوانات و انس مفرط به آنها نياز شديد رواني آنان در اثر تنها شدن انسان غربي است ،هرگز اين گونه عمل را نشانه لطافت روح و شفافيت فرهنگ و ارتقاي سطح تمدن آنان نمي بينند. مگر نه اين است كه آنان در عين حال از كشتن انسانها پروايي ندارند و هيچ گونه احساس گناهي نمي كنند، زيرا روابط و مناسبات انساني در بيشتر  كشورهاي غربي چنان از بين رفته است كه انسانها را تنها روابط ماشيني و اداري و شغلي به يكديگر پيوند مي دهد،نه عواطف و مناسبات انساني .

اگر اينان اندكي با غربيان معاشرت كرده ،از نزديك با زندگي و يا با جهان بيني آنان آشنا مي شدند ،هرگز به خود اجازه چنين تقليد و پيروي بي چون و چرايي را نمي دادند. آنان اگر مي دانستند كه بنيان خانواده در غرب، به سمت نابودي و از هم پاشيدگي حركت ميكند ،اگر مي دانستند كه ديگر كسي تن به ازدواج نمي دهد،اگر مي دانستند كه در جامعه غرب ،بيشتر مردم تنها زندگي مي كنند و برا ي شكستن سد تنهايي ،به حيوانان اهلي پناه مي برند، آن وقت به تقليد كوركورانه از غرب اقدام نمي كردند.

اشتباهي كه بعضي از ما تا كنون داشته اند، برابر گرفتن فرهنگ با تمدن بوده است و به اين دليل، بالا رفتن سطح تمدن را بر ارتقاي فرهگي آنان حمل كرده اند، در صورتي كه ممكن است كساني از نظر مظاهر تمدني و توليدات مادي به بالاترين درجه آن رسيده باشند، درحالي كه از نظر معيارهاي فرهنگي از هر حيواني ،درنده تر و بد خو تر باشند.آيا به چنين افرادي، با فرهنگ مي گوييم؟

نبودن هماهنگي بين تمدن و فرهنگ بايد براي نسل معاصر روشن شود واين كه بين تمدن و فرهنگ ارتباط وجوددارد،ولي چنان نيست كه لازمه داشتن سطح بالايي از تمدن ،داشتن سطح فرهنگي به همان ميزان باشد،اگرچه عكس آن متصور است،ولي در هر حال با تعاريفي كه از فرهنگ و تمدن دراين مقاله گذشت ،‌نقش هركدام در مجموعه اي كه از آن به عنوان فرهنگ و تمدن ياد مي كنند روشن شد (‌پوسته + مغز) و چنان كه مشاهده مي كنيم تمدني كه غرب از آن بهره مند است نشات گرفته از نسبيتهاي علوم تجربي است كه در بسياري از موارد هيچ گونه تناسب و علاقه ا ي با خلاق انساني ندارد و به عبارتي ديگر ،فرهنگشان را مجموعه مناسبتهاي مادي به دست آمده از كنشها و واكنشهاي تجربي در زندگي تشكيل مي دهد و با آنچه ما شرقيها بويژه مسلمانان آن را فرهنگ مي ناميم، مغايرت اصولي دارد.

البته وجود چنين فرهنگي درغرب ،دليل تاريخي دارد و به طور قطع از بي مايگي تعاليم ديني موروثي شان در گذشته و ظهور رنسانس در اروپا و بالتبع در امريكا بر ضد كليسا و تعاليم آن سرچشمه مي يابد كه در آن زمان با حمله به مذهب ،با آن به مخالفت شديد برخاستند و از آن زمان با حمله به مذهب ،‌با آن به مخالفت شديد برخاستند و از آن سرچشمه مي يابد كه در آن پس، فرهنگ علمي تجربي را به جاي فرهنگ سنتي مذهبي برگزيدند و علت اقدام به چنين كاري، استبداد كليسا و تحميل سليقه هاي شخصي به جاي معارف الهي بر مردم بود،چنان كه در كتابهاي تاريخ علوم اجتماعي به اين مساله اشاره شده است.

 

6. حاكميت قانون

مساله ديگري كه به عنوان عامل ارتقاي سطح فرهنگ عمومي و به پيروي از آن، احساس بي نيازي از فرهنگ غربي مطرح است ،تلاش ،پيگيري در برخورد جدي و مراقبت شديد به تخلفها ي اجتماعي ،انضباط اجتماعي ،نظم ،مقررات و قوانين جامعه است، تا آن گاه كه رعايت قانون و انضباط اجتماعي به صورت يك عادت درآمده به فرهگ ،‌مبدل گردد.

اگر چه در واقع ترويج و تحكيم و ثبات بخشيدن به چنين امري ،مشكل است، بويژه كه از عهد باستان و از دير باز     براساس اعتقاداتي رفتار كرده اندكه ناخود آگاه مساله نقض قانون و عصيان عليه مقررات جامعه را آموزش داده است.

يك مطالعه ژرف و گسترده درمورد تاريخ حكومتها در ملل شرقي و اعتقاد راسخي كه به ((‌اسوه الهي )) بودن زمامداران خود داشته اند ،راز عقب ماندگي و نااستواري بر پايه قانون را روشن مي گرداند. با نگرشي بر اين مساله مي بينيم كه باور يادشده از دو سو به اين امر كمك مي كند:

1. اعتقاد تاريخي به اين كه يك شخص، زماني سلطان مي شود كه فره ايزدي بر شانه يا روي سرش بنشيند. در آن صورت، سلطان به عنوان نماينده يزدان تلقي مي شود و بر پايه چنين اعتقادي ،تمامي اعمال و رفتار و كردار سلاطين و كارگزاران آنان را به عنوان اراده يزدان دانسته، مقاومت در برابر سلطان زمان را فريبي از سوي اهريمن و عملي شيطاني تلقي مي كرده اند و همواره صبر و تحمل را بر هرگونه اقدام ديگري ترحيج مي داده اند. ( بجز موارد ي محدود كه دلايل خاص به همراه داشته است، ‌همچون قضيه ضحاك و كاوه ) و به عبارتي ديگر ،همواره مردم ،جريان حاكم را حق        مي پنداشته اند و مخالفت با آن را همراهي با باطل. سلاطين نيز از چنين فرصتي در جهت گسترش دامنه فساد و فساد انگيزي و افسار گسيختگي خود بيشترين بهر ه جويي را مي نمودند.

پس از اسلام نيز بجز دورانهايي كوتاه ،سلاطين عصر با سوء‌ استفاده از چنين پندار كهني، خود را ضل الله (‌سايه خداوند در زمين ) شناسانده ،‌با استفاده از مساله (( اولو الامر ))، پيروي از خود را پيروي از خداوند مطرح ساخته يودند كه باز هم همان تاثير پيشين را در مردم داشته است و همواره عمل به اصل امر به معروف و نهي از منكر با شيوه رفتاري حاكمان در زمانهاي گوناگون ،‌برخورد داشته و به اين دليل، الگو پذيري نا مطلوبي در مردم ايجاد مي شده است كه سبب پديدار شدن شماري از ناهنجاريهايي بوده كه در اخلاق تاريخي مردم خود بخود به عنوان آموزشها و پرورشهاي انتقالي ،ثبت مي شده است، مانند:‌ تن به ستم دادن و تحمل بي چون و چراي آن و اعتقاد به اين كه : ((‌ هر كس داراي مكنتي است ،مورد توجه خداوند بوده و هر كه داراي محنتي است ،از بدي اوست ))،‌ ((‌دنيا بايد پر از ظلم و فساد شود، تا مصلح كل جهاني ظهور كند))، (( هر كه را لايق هر چه ديده اند ،داده اند ))، (( من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش )) و عناويني كه به بعضي از افراد طبقات اجتماعي ميداده اند، مانند : ((‌ از ما بهتران ))‌، ((‌ خدايگان ))، ‌و....

1. نقض قانون و مقررات اجتماعي از سوي حكومتهاي نو ظهور در طول تاريخ، مانع بزرگي در راه جاي گيري قانون در فرهنگ عمومي مردم بوده است. مقررات اجتماعي و قوانين حاكم موجود در جامعه ،اگر مورد تقديس و پذيرش قرار گرفته، به صورت اخلاق عمومي درجان جامعه رسوخ كند و به فرهنگ بدل شود،هيچ  گونه طغيان و عصياني در جامعه رخ نمي دهد، ( زيرا حاكم و رعايا هر دو براساس قانون مشي مي كنند) و اگر حركتي نيز انجام پذيرد به صورت درخواست اصلاحات و از موضع انتقادي قانون خواهد بود. درحالي كه در تاريخ سلطنتها و حكومتها مي خوانيم كه همگي با شورش و عصيان روي كار آمده اند .

استواري هر نظام حكومتي جز با حاكميت قانون ميسر نيست و اگر قانون و مقررات اجتماعي ،موقعيت قابل تقديسي  درجامعه نيايد ،هيچ تضميني براي فراهم شدن و دست يافتن به ارتقاي سطح فرهنگ عمومي نيست و بدون آن موقعيت نظام حكومتي نيز با مشكل روبروست.

 

7. پيشرفت صنعت كشور

هفتمين مساله ،صنعتي  كردن كشور است. صنعتي شدن كشور سبب ايجاد مشاغل اصلي و درآمد بالا و پديد آمدن جو اعتماد به خود و بي نيازي نسبي از بيگانگان و در نتيجه ،تاثير پذيري تبليغات و توجيهات در زمينه مردم نسبت به مسائل فرهنگي مي شود.

ممكن است اين توهم پيش بيايد كه  صنعتي شدن كشور سبب پديد آمدن قهري فرهنگي همانند فرهنگ غربي در كشور ما بشود، ليكن اگر پيش هنگام آن ،آموزشهاي لازم براي صنعتي شدن به مردم داده شود و برنامه ريزي به صورت مطالعه شده انجام گيرد، با وجود تعاليم اسلامي روح يگانگي، همدردي و برابري در پيكر جماعت دميده خواهد شد و با احساس يكدلي نسبت به يگديگر مي توانند همراه با اشتغالات صنعتي و غيره به صورت جمع هوشمند وزنده اي در صحنه بين المللي حضور يابند. البته چنان كه اشاره شد،پيامدهاي سوء صنعتي شدن درغرب، از فرهنگ ويژه آن ديار ريشه مي گيرد و با جامعه ما تمايز كلي دارد. در غرب كه نظام روابط انساني درهم ريخته و رو به اضمحلال است ،نه تنها در جو صنعتي و مدرن آن كه در اشتغالات كشاورزي،سنتي و كارگري ساده اش نيز ،وضع به همان گونه است. اگرچه در وضعيت تمدن كنوني به دليل لزوم دقت و تمركز فكري و تفكيك مسؤوليتها ،اين مساله پر رنگتر است،ولي دركليت خود،حاكميت چنان فرهنگي در تمامي شؤون اجتماعي آنان ملموس و محسوس است و تنها تحت تاثير تكنولوژي صنعتي نيست . بنابراين، در شرايط اجتماعي ديگر ،مي تواند فرهنگ ديگري بر چنان تمدن و صنعتي حكومت داشته باشد.

 

آفتي به نام عملزدگي

به غير از آنچه درباره وضعيت جوامع غربي گفته شد ،آنچه در آنجا سبب از هم گريزي شده گناه آن را گردن تكنولوژي صنعتي انداخته است، مساله اصالت ماده است. بر اين اساس، همه چيز فداي ماده مي شود و هر چيز زماني ارزش پيدا مي كند كه در جهت تقويت و تاييد ماده حركت كند. لكن در مكتبي كه به انسان، حق و ماوراي ماده اصالت         مي دهد، چنين خط مش هايي در زندگي اجتماعي رخ نخواهد نمود، زيرا مسائل انساني و انسان ساز بر هر چيز ديگري مقدم خواهد بود.

به عنوان نمونه ،كاركردن در يك كارخانه برزگ توليدي با سه نوبت كاري در شبانه روز با نماز گزاردن كارگران پيش يا پس از هر نوبت كاري، منافات ندارد، چنان كه به تجربه ثابت شده است كه سواد آموزي شماري از آنان و پرداختن به مسائل اسلامي مانند شركت در برنامه هاي مذهبي تا كنون هيچ لطمه اي بر توليد نداشته است، اما به شرط آن كه اين     برنا مه ها حساب شده و طبق برنامه تنظيم شده باشد. بنابراين، مهم آن است كه چه بينش و بنمايه اعتقادي و فرهنگي بر كار و كارگر و كارفرما حكومت مي كند و نيز از چه ميزان بهره هوشي در مديريت صنعتي بهره مندند.

آفت، عملزدگي كه در اثر دور شدن از معنويات پديد مي آيد ،بجز افكندن افراد انساني در گرداب خود پرستي و خود خواهي و ماده پرستي و دوري انسانها از يكديگر، در توليدات نيز تاثيرات سوئي از خود به جا مي گذارد و زيانها ي اجتماعي ديگري نيز با خود دارد كه نمونه هاي آن را در اخبار حوادث روزنامه ها هر روزه مرور مي كنيم،‌ولي چنين رويدادهايي تنها ناشي از نوع كار صنعتي نيست، زيرا اين گونه رخدادها در جوامع غير صنعتي نيز وجود دارد و چه بسا نيروهاي آموزشي و فرهنگي نيز كه كار آنها پرورش است ،دچار اين عارضه گردند.

در هر حال، صنعتي كردن كشور بويژه پرداختن به صنايع مادر ،احساس تحقير در برابر بيگانگان را از ميان مي برد و ملت را متكي به خود و ملل تحت سلطه ديگر را اميدوار و به ما متوجه مي گرداند و عزت و استقلال  ملي را به بار مي نشاند و همراه با اين ثمرات ،موجبات پذيرش توجيهات و تبيين اهداف فرهنگي را فراهم مي سازد و كمترين ضايعه اي را        ( چنان كه در غرب وجود دارد) با وجود فرهنگ متعالي و غني مكتبي و ملي كه ما آن را  دارا هستيم به وجود نخواهد آورد.

 

گزيده سخن

چنان كه در فرهنگ اسلامي آمده است، و برخي از دانشمندان علوم اجتماعي نيز به آن اشاره كرده اند ،يك جامعه داراي اجزائي همچون اندام بشر است كه طبعا هرگونه تغيير و تحولي در آن ،پيرو اصول و قوانين ثابتي است.

وضعيت كنوني اي كه در آن به سر مي بريم نيز بيرون از اين واقعيت شناخته شده نبوده ،‌هرگونه ايجاد دگرگوني درآن به شناخت كافي و همه جانبه اي نياز دارد كه بايد به صورت كارشناسي پيگيري شود.

براي از بين بردن اثرهاي نامطلوبي كه تهاجم فرهنگي دشمن بر جامعه ما گذاشته و خواهد گذاشت بايد از روشها و شيو ه هاي گوناگون بهره گرفت، ليكن مهمترين اقدام ،همانا مد نظر داشتن چند راهبرد كلي است:

1. مجهز كردن عناصر انساني خود به تفكر انتقادي ،‌به منظور خنثي نمودن اثرهاي بد تبليغات رسانه اي و نيز جلوگيري از فساد هاي گوناگون و مصونيت دادن نسل حاضر نسبت به بد آموزيهاي تربيتي و همچنين تصحيح خطاهاي فرهنگي عمومي كه بانگرش به تفاوت آن با منفي نگري و داشتن ذهنيت منفي از مسائل، موجب استواري فرهنگ و پيشرفت برنامه ها مي گردد.

2. تقويت بنيه فرهنگ خودي به منظور بازيابي هويت ملي در راستاي بي نيازي از پذيرش فرهنگهاي وارداتي.

3. نفي تهاجم پذيري كه در راستاي خود اتكايي فرهنگي، موضوعيت مي يابد و داعي دروني تهاجم را از درون             از بين مي برد.

4. خود شناسي فرهنگي در  جهت مبارزه با از خود بيگانگي، ‌و به منظور استوار ساختن فرهنگ اصيل خودي، چه تشخيص خود از بيگانه در سايه خود شناسي ميسر است. همچنين كار الگو پردازي به منظور خلق جاذبه هاي ملي درجهت بي نيازي از نمونه هاي بيگانه در پي خود شناسي فراهم مي آيد .

5. شناخت كامل و صحيح از دشمن و برنامهاي فرهنگي وي سبب بيداري و آگاهي و تجهيز نيروهاي مدافع ملي است كه بايد در تدارك برنامه ها ي ضد تهاجمي مورد توجه قرار بگيرد.

6. حاكميت قانون تا حد تبديل به فرهنگ عمومي شدن آن، نكته ديگري است كه در بي نيازي از فرهنگ بيگانه، نقش اساسي دارد.

7. پيشرفت صنعت در كشور نيز اهميتي فوق العاده در خود اتكايي و غناي ملي و تضمين انضباط اجتماعي و درنهايت، قطع هرگونه وابستگي خواهد داشت كه با توجه به ماهيت جامعه اسلامي ،نتايج نامطلوبي نيز نخواهد داشت. پايان