بنيادهاي كارآمدي در فرهنگ اسلام و غرب
(مصاحبه با داكتر مدد پور )
سؤال: بسم الله الرحمن الرحيم. به نظر شما فرهنگ كار آمد چيست و فرهنگ نا كارآمد
به چه معني است؟
داكتر مدد پور: بسم الله الرحمن الرحيم. معمولا در روزگار ما وقتي مي خواهند پديدارها را بررسي كنند، آنها را في نفسه و مستقل از همه
اشياء پيراموني شان فرض مي گيرند، از جمله فرهنگ ،مثلا وقتي فرهنگ را مي خواهند
تعريف كنند، مي گويند: مجموعه اي از عقايد و رسوم و آداب و تجربه هاي بشري، هر چه
بتوانند دراين سبد قرار مي دهند و از آنها به فرهنگ تعبير مي كنند.
اما فرهنگ در ادبيات دري
معني خاصي دارد. كتابي درباره فرهنگ نوشته ام به نام حركت ادواري فرهنگ و ادب در
جهان كه اخيرا منتشر شده است و در آن جا گفته ام كه كلمه فرهنگ و معادل اروپايي آن
يعني كالچر و كلتور (culture) با تربيت و زراعت و بر كشيدن و بالا كشيدن هم معني
هستند. در واقع به هما ن معنا،يعني اعتلا.با توجه به ريشه (( فر )) به معناي بالا رفتن و تعالي و
تصعيد، و (( آهنگ )) به معناي قصد حركت به سوي عالم بالاست. كار فرهنگي مانند پرورش
گياهان است كه رشد پيدا مي كنند به بالا قد مي كشند. آسمان هم نمادي از ملكوت و جاودانگي
است،چنان كه خاك و زمين نمادي از عالم ملك و ميرندگان است. مي گويند فرهنگ شيئي
است نه مانند اشياء ، بلكه يك شيئيت حقيقتي دارد و در اين شيئيت ،خاك و آسمان، ميرندگان
و جاويدانان جمع مي شوند. به معناي ديگر در اصل فرهنگ حاصل گفت و گوي خدا و انسان
است. به گفته يكي از متفكران معنوي محي الدين ابن عربي،فرهنگ و ادب در حقيقت چيزي
جز داده هاي الهي نيست. از اين جغا معادل فرهنگ در زبان قرآني و ادبيات اسلامي ادب
است كه همان حريم و حدود الهي باشد. بنابراين از نظر ريشه ، فرهنگ و ادب و (( كلتور )) به معناي صيانت و تعالي و
تصعيد است كه در قلمرو فكر انساني و حكمت الهي يك معناي ماورايي در گذشته داشته
است، اما امروزه همه چيز حالت سنگواره و شيئيتي بي جان پيدا كرده است، مانند اين
كه همه چيزهاي كهنه را كنار هم مي چينند و از آن تعبير به سنت مي كنند،يعني سنن
تمدني ،سنن متحجري كه قالب پيدا كرده اند و بي جان شده اند. فرهنگ درنظر گاه مدرن
حاصل برخورد انسان و طبيعت است، چنانكه در نگاه (( توين بي)) مي بينيم. اين
فيلسوف تاريخ انگليسي تاريخ را هم چالش ميان انسان و طبيعت تلقي مي كند. ويل
دورانت هم فرهنگ را حاصل برخورد انسان وجهان تصور مي كند،جهان اشياء. پوپر فرهنگ
را عالم سوم مي داند، يعني عالم مصنوعات. انسان يعني عالم اول، با طبيعت يعني
عالم دوم، عالم موجودات طبيعي برخورد مي كند. حاصل برخورد من با عالم موجودات، عالم
سومي است. من عالم اول هستم. اشياء طبيعي عالم دوم هستند، و انديشه ها، مكتوبات،
اشياء مصنوعي و امثال آن، ساخته انسان و عالم سوم. در اين نگاه، خدايي در كار
نيست.
در تعريف ديني ادب و
فرهنگ به شريعت مي رسيم كه به يك معني راه و طريقت الهي است براي هدايت انسان.
مدنيت و تمدن نيز از ريشه (( دان)) به معناي حكم كردن و حكمراني و سياست است. به
هر حال،تمدن و مدينه با احكام شريعت و دين و تدين نيز رابطه پيدا مي كند. همه اين
مراتب در نهايت همان گفت وگوي ميان انسان و خداست، ميان انبياء و خداست ، فرهنگ
حاصل تكلم و تكليم خداوند با بشر است، اما اين جوهر و هسته مركزي فرهنگ كم كم
فراموش مي شود. به گفته حكماي انسي و اهل معرفت مانند شيخ محمود شبستري انسان كم
كم آن اصلها و اصالتها را فراموش مي كند. همان معاني و حقايقي را كه خداوند بر
انسان نازل كرده و حاصل تنزيل و تاويل الهي است،به اشياء مصنوعي و طبيعي و اين
جهاني نسبت مي دهد. در اين مرحله انسان زيبايي وجمال و جلالي را كه از آن خدا و
معالم ملكوت بوده،به اشياء پست و پايين نسبت ميدهد. به عبارتي مي شود به گفته
مولانا گفت بحر را مي خواهد در كوزه
بگنجاند.
بنا براين اصل فرهنگ
از حقيقتي ماوراي و آسماني است. حال وقتي فرهنگ را از نگاه گفت و گوي ميان انسانو
خدا بدانيم،كل فضاي بحث دگرگون مي شود.
اما اين كه چگونه يك
فرهنگ اثر گذار مي شود،خود پرسشي است. به اعتقاد من هر فرهنگي بك دوره تاريخي
دارد،يك دوره منشا اثر بودن و كارآمدي به تعبير شما، مثل مسيحيت يا تمدن يونان
باستان و تفكر متافيزيكي آن ، از زماني كه فرهنگهاي ديگر را نسخ و در خود هضم مي
كند، تا وقتي كه نسخ نشده و نمرده ودر جهان فعال و زنده است.فرهنگ كارآمدو زنده
ديني نيزحاصل يك دادو ستد است ميان انسان و مبادي اولي و آن عرشيان و فرشتگان
وهمين طور تا برسد به مبدا قدسي. وقتي كه اين جوهر و گوهر از دست رفت و اين رابطه
و اتصال گسسته شد،اين فرهنگ مسخ و نسخ مي شد و مي ميرد. در واقع رب ناس را باجان
ناس يك نسبتي است:
اتصالي بين تكيف بي
قياس هست رب الناس را با
جان ناس
اتصالي ميان جان انسان
و رب ناس هست. اين اتصال كيفيت و كميت و شبيه ندارد. فرهنگ، تعين و تكيف اين اتصال
است. فرهنگ در واقع، بيان آن وصلي است كه انسان با حق و حقيقت دارد. هر فرهنگ
نويي به وجود مي آيد فرهنگهاي ديگر را نسخ مي كند. فرهنگ اسلامي كه آمد آن قدر
نافذ بود كه همه چيز را تحت تاثير قرار داد. اين فرهنگ در سه ساحه اثر كرد، ابتدا
خود را در ساحه ظاهر نشان داد،يعني مسلمانان و مؤمنان بر اثر فرهنگي كه صورت
كاملش در وجود حضرت ختمي مرتبت تجلي كرده بود، ابتدا ظاهرشان دگرگون گشت، اما براي
اصلاح ظاهر بايد باطن دگرگون شود، پس تقدم با باطن است و مومن به ساحه باطني رجوع
مي كند. ساحه باطني هم مراتبي دارد، هم از نظر تخليه و هم از نظر تحليه ، تخليه و
تحليه باطن ،اما تاثير فرهنگ وكارآمدي آن در ظاهر آشكار مي شود، چون در دسترس
است. نكته اين است كه فرهنگ وقتي مي ميرد آثار ظاهري اش مي ماند. به همين سبب در موزيم
ها يا در مكانهايي آثار فرهنگي عصر باستاني چند هزار سال پيش را مي بينيد. شما
اهرام ثلاثه و ابو الهول مصر قديم را مي بينيد، اما فرهنگ اساطير مصر ديگر وجود
ندارد. فرهنگ مصري نابود شده ، ولي بقايا و آثار مادي و تجسمي آن باقي مانده است.
نمادها و الگوهايش باقي مانده ، اما ديگر زنده نيست،اين آثار اكنون به صورت مجموعه اي از اشياء موزه اي و انتيك درآمده است
و تنها اثر بسار محدودي در حد توريزم دارد. البته فرهنگ شرقي مصر باز هم منبع
الهام است، بعضي هنرمندان همين اهرام اساطيري و قصص كهن را نقاشي مي كنند،
ابوالهول را دفرمه نقاشي مي كنند،فلمسازها درباره آب حيات و داستانهاي اساطيري از
اين قبيل در همان فضاي گورستانهاي فرعوني و كلا عوالم اساطيري فلم مي سازند، اما در كل،آثار مرده فرهنگ گذشته تنزل
پيدا مي كند اين به معناي زندگي و منشا اثر بودن نيست. اين فرهنگ به پايان كار خود
رسيده است كه مرده ريگش را در اختيار فرهنگهاي ديگر قرار مي دهد. آن فرهنگهاي جديد
فرهنگهاي قديم را به نفع خودشان مصادره به مطلوب مي كنند.
همان طور كه فرهنگ
مدرن كشورهاي اروپايي فرهنگ اسلامي را مصادره به مطلوب مي كند. فرهنگ غربي از
اسلام از قرآن، ازنهج البلاغه، از ابوريحان وابن رشد، از فتوحات مكيه ابن عربي، از
آراء مدينه فاضله فارابي، از كتاب تهذيب و استبصار شيخ طوسي، و خلاصه از هر متني
استفاده مي كند و كتابخانه هاي آنها نسخه هاي بسيار كاملتري از نسخه هاي ما
دارند.بهترين نقاشيها و ابداعان هنري را كه در جهان اسلام شكل گرفته، در موزه
برلين و لوور و لندن مي توان يافت. اما آن
جان فرهنگ و جهان زنده فرهنگ يا زيست جهان بر مي گردد به آن نسبتي كه من با حقيقت و اسماء الهي
پيدا مي كنم. فرهنگ ديني و حتي فرهنگ غير ديني به يك نسبت و لايي و باطني با
خداوند باز مي گردد.
سؤال: به نظر مي رسد اين يك عنوان كلي است كه گفته شود فرهنگي كارآمد است كه زنده
است. مي خواهيم بيان كنيد در حقيقت چه چيزهايي در فرهنگ هست كه ما به آنها زندگي
مي گوييم و به عبارت ديگر، عناصر ويژه كارآمدي در فرهنگ اسلامي و ديني چيست؟
داكتر مدد پور: به اعتقاد من همه فرهنگها سه ركن يا به تعبير شما سه عنصر اساسي دارند. فرهنگ
ديني و غير ديني ( سكولار )، منشا اثر بودن و كارآمدي شان را بايد درآن سه حوزه
نشان دهند. اگر فرهنگي درآن سه حوزه حضور فعال و اثر گذار نداشته باشد حكايت از
ناكارآمدي آن فرهنگ مي كند:
اول حوزه علم و معرفت
، دوم حوزه سياست و سوم حوزه هنر.
آيا ما علوم اسلامي
داريم، آيا سياست اسلامي دارم،آيا هنر اسلامي داريم؟ اگر اين سه در جان سخني
داشتند و منشا اثر بودند، آن گاه فرهنگ كارآمد خواهد بود. فرهنگ كارآمد سناريوي
علمي و سياسي و هنري براي جهان مي نويسد، و زندگي در سايه اين فرهنگ براي
انسان معني پيدا مي كند. انسان نيازهاي ظارهري و باطني اش را در قلمرو اين فرهنگ
پيدا مي كند. آن وقت اين فرهنگ زنده است و كارآمد.
در جهان امروز درحالي
كه فرهنگ الحادي و سكولار غرب، يعني فرهنگ غرب تسلط دارد، و هنوز به گفته حافظ
بانگ رهاييي مي آيد، در مي يابيم فرهنگ اسلامي كارآمد است و تا آن جا اين كا رآمدي
است و تا آن جا اين كار آمدي و منشا اثر بودن قوي است كه متفكر ي مثل هانتينگتون
از اسلام به عنوان آلترناتيو غرب سخن مي گويد. او چيزي در اين عالم من احساس مي
كند متفاوت از غرب و از برخورد آن با غرب به نام نظريه برخورد تمدنها سخن ميگويد.
قبل از آن نيكسون مي گويد: نشانه هايي از عروج اسلام ديده مي شود، مسلمانان
اكنون بعد از صد سال انفعال در برابر غرب، فعال مي شوند. در سياست مسلمانان حضور
بيشتري پيدا مي كنند. در اين عصر ديجور
آخر الزمان كه اصلا جايي براي سياست الهي نيست و به نام تئو كراسي و حكومت قرون
وسطايي رد مي شود، مي بينيم در اين دنيا نويسندگاني ماند رنه گنون و تيتوس
بوركهارت از رهايي بخشي سنت و علم دين و اسلام سخن مي گويند. درهمين دوران نويسنده اي مانند آندره مالرو مي گويد قرن
آينده ( قرن بيست و يكم) جهان وجود نخواهد داشت، يا اگر وجود داشته باشد حتما ديني
خواهد بود. ديني و معنوي بودن در اذ هان به افق آينده تبديل مي شود و پاسخي است به
نياز معنوي و باطني انسان،نه به صورت حلقه هاي رهباني و عرفاني محدود كه مجبور شوند
دائما از حقوق مدرن ليبرال وام بگيرند جهان آينده اسلامي از درون قرآن و كتاب و
سنت جلوه مي كند. منتهي هنوز دوره حاكميت آشكار فرهنگ اسلامي در جهان نيست. در
واقع اسلام دوره خفي اش را دارد سپري مي كند و هنوز دوره اعتلاو غلبه فرهنگي اش در
سطح جهان نرسيده است. ولي آتش زير خاكستر است. فعلا دوره فرهنگ شيطاني غرب و در
راس آنها آمريكا است كه به دنبال تسلط بر جهان است و روزبروز هم مي خواهد به نام
جهاني شدن جهان را غربي و يكسان كند. يكسان سازي فرهنگي از لوازم تسلط فرهنگي است،تحت
عنوان جهاني شدن فرهنگ كه در واقع همان وسترنيزاسيون و غربي شدن است. جهاني شدني
در كار نيست،اين تئوري انتزاعي است. درحقيقت چنان كه فوكوياما مي گويد ليبرال
دموكراسي تنها فرهنگ پايان تاريخ است، واپسين انسان همان انسان بورژوازي ليبرال
است. پس از اين منظر همه فرهنگها به خاطر جهاني شدن بايد نابود شوند و ديكتاتوري
فرهنگ غربي اعمال شود. به همين دليل دبير كل سازمان ملل متحد گفته است قرن آينده
پنج هزار لهجه و زبان از بين خواهدرفت، يعني جهاني شدن. الان اسلام تحت فشار است،
درحالي كه خيزش مي كند و به صورت آلترناتيو در مي آيد. در جهان اين تسلط زباني با تسلط
زبان انگليسي آشكار مي شود. اين زبان نفوذ
و كارآمد است آنچنان قوي است كه همه راتسليم مي كندو مقاومتها را مي شكند.
براي مثال زبان تلفيق
يافته دري ژورناليستي با غرب به صورت پروژه همگاني درآمده است. اين فرهنگ و پيروان
آن سعي مي كنند فرهنگ اسلامي را با فرهنگ غربي تطبيق كنند و نهايت آن ،ارائه تفحركت
و قرائت متدولوژيك قرآن و اسلام است،منطق راسيونا ل كريتيك پري. البته يك نكته هم
هست. رودخانه در هر جايي جريان پيدا نمي كند. اگر همين رودخانه هلمند را در محركت
ديگري باز كنند،جريان پيدا نخواهد كرد، زيرا بسترش رودخانه ا ي نيست. در بستر دشت
رودخانه اي جريان پيدا نمي كند. باتلاق زمينه مناسبتري دارد. فرهنگ اسلامي هم بك
بستر انساني مناسب مي خواهد الهايم الهي و امدادي الهي غيبي فرهنگ اسلامي را تاسيس
مي كندو انسان مستعد آن را مي پذيرد و در بستر اين گفت و گوي خداوند و انسان و
الهامي كه از ناحيه خداوند مي شود و انساي كه ملهم مي شود و دائما ابداع مي كند،
تمدن اسلامي دوباره متولد مي شود. و يا احيا مي گردد. تمدن اسلامي حاصل اين گفت و
گوي احيا شده انسان و خداوند است. البته بخشي از تمدن گذشته اسلامي اصيل نبوده و
نيست. انسانهايي در گذشته جهان اسلامي سعي كرده اند اسلام را به نفع متافيزيك
يوناني و نفس اماره شان تاويل و مسخ و ميانمايه و تهي كنند، كارآمدي حقيقي اسلام
را از آن بگيرند و كارآمدي جاهلي را بر آن مسلط كنند، يعني اثر وضعي اسلام را
بپوشاند، چيزي كه مدتي است تحت عنوان خلوص و توانايي مطرح مي شود، اما چون آن ريشه
هاي خلوص اسلامي كامل قطع نشده و آن واسطه قدسي بنا بر اعتقاد شعيه يعني حضرت صاحب
امام زمان (عج) حي و حاضر است هنوز به جايي قطعي نرسيده اند و به نام توانايي
،حقيقت اسلام را از آن نگرفته اند و (( اين قدر هست كه بانگ رهاييي مي آيد )).
همين بانگ رهايي مايه وحشت يهوديان سكولار مسلط بر جهان مي شود و فرهنگ يهودي _كانتي
جهان را متزلزل مي كند، آرامش را از آنها مي گيرد و دچار
وحشتشان مي كند. نظم مستبدانه جهاني يهودي برهم مي خورد، زيرا هنوز بانگ رهايي از
كشورهاي اسلامي مي آيد،گرچه شايد بسياري از مسلمانان دل و دين به غرب و فرهنگ
تكنولوژيك مدرن سپرده باشند و سعي هم دارند كشورهاي اسلامي را با جهان تطبيق
بدهند. پروژه اصلي تمام روشنفكران مسلمان و غير مسلمان جهان غير غربي در اين صد
ساله اين مطابقت فرهنگي بوده است. از روشنفكران گذشته گرفته تا امروز در ميان
طرفداران مكتب اصالت عقل انتقادي ( راسيونال كريتيك ) اسلامي شده و طرفتداران
جامعه مدني و باز ليبرال (( پوپري )) تمام اصرارشان اين است كه جامعه ديني و سنتي
ايران را به جامعه مدرن غربي تبديل نمايند و كشور را جهاني كنند. جنگ ونزاع فكري و
عقيدتي كه در جامعه وجود دارد نمادي از اين برخورد تمدنهاست. تنشي كه در درون
جامعه است بازتابي از تنش جهاني است. منتهي غرب و مدرنيسم درجهان توانسته تمام
جريانهاي جايگزين و آلترناتيو را نابود كنند، تنها آلترناتيوي كه در جهان مانده
اسلام است.
به اعتقاد من، اين
حالت آلترناتيو و توان جايگزيني جهان اسلام به اين بر مي گردد كه هنوز اين فرهنگ
كارآمد و تواناست، ضمن آن كه خلوص خود را نسبتا حفظ كرده است. البته ضعيف شده .
اما به هر حال در سياست، هنر و علم هنوز منشا اثر است. اين كارآمد شدن فرهنگ ديني
و اسلامي به مومنان و بعد بسترها و استعدادهايي كه اشاره شده باز مي گردد،يعني اين
كه وجود انسانها چقدر از اين تمدن موجود غربي اشباع شده باشد. اگر همان وضعي كه در
پايان امپراتوري روم يا در پايان امپراتوريهاي بزرگ ديگر و نيز امپراطوريهاي مقارن
ظهور حضرت نبي اكرم ديده شد، و اگر آن حال در جهان به وجود آمده باشد، جهان در
واقع آماده يك ولايت نوي خواهدبود، آماده
تولدي ديگر.
به هر حال اين وضع
گذرا نياز به يك فرهنگ دارد، فرهنگي كه بتواند در جهان طرح نو داشته باشد. فرهنگ
آينده در صورتي كاآمد خواهد بود كه به نياز فطري جهانيان پاسخ دهد.
در جهان امروز ، انسان
به دو چيز بيش از پيش نيازمند است، يكي معنويت و ايمان است و ديگري اخلاق و عدالت.
عدالتي كه متن اخلاق
است و معنويت وايمان ،روح اين اخلاق و عدالت خواهد بود. با توجه به بحران روحي و
بيماري افسردگي كه از نظر آمار بيشترين افراد را شامل مي شود، اگر معنويت و اخلاق
به كره زمين باز نگردد،به اعتقاد من همه چيز نابود خواهد شد. اين پيشرفت
تكنولوژيك بدون ايمان و معنويت افسانه ا ي بيشتر نيست، پيشرفتي است كه با افزايش
جنگها و جنايات سازمان يافته مافيايي و با افزايش خلافكاري به نابودي كره زمين
خواهد انجاميد!
جامعه انساني بابحران
اخلاقي و ايماني كه به آن دچار شده ، اصلا امنيت روحي ندارد و روزبروز هم بيشتر با
نابودي معنويت و اخلاق درقلمرو فرهنگ مدرني روبرو مي شود. فرهنگ مدرن اينها را حذف
كرده بود كا آمدي آن نيز در همين حذف بود، زيرا توانسته بود نفسانيات انسان
را تحريك كند و ميل به رقابت و مشاركت
اجتماعي براي منافع مادي را بر انگيزد،اما اين رقابت فرد انگارانه به وضعي رسيده
است كه به هرج و مرج منجر مي شود.
سؤال: با توجه به مساله اي كه گفتيد، آينده
مسلمانان را چگونه پيش بيني مي كنيد؟ آيا
ما هم با اين كاروان تمدن جديد پيش مي رويم. يا اين كه اين نهضت جديد
اسلامي همان طور كه اشاره فرموديد، تازه شروع به شكفتن كرده و در شرف تكوين وجهاني
شدن است و آيا عوامل كارآمدي را كه ياد كرديد، به عنوان بارهاي معنوي خود به همراه
دارد؟ اگر نه، وظيفه چه كساني است كه در اين باره اقدام كنند؟به طور كلي پيش بيني شما از دورنماي آينده در اين رابطه
چيست؟
داكتر مدد پور: به نظر من آينده جهان در اختيار اسلام است. قدر مسلم اين قطار تمدني كه از
رنسانس راه افتاده و بسياري از مردم سنتي و مسيحي در راه تمدن تكنولوژيك از اين
قطار پياده شده اند، ديگران را به سوي مقصد و معبد تمدن جديد كه نفسانيت ذاتي آن
است و رفاه و توسعه مادي از لوازم وجودي آن ، برده است. آمريكا و شمال اروپا يعني
پيشگامان اين تمدن توانسته اند بسياري از مردم را چه به زور و چه با رضايت وارد
اين قطار كنند. آسياي جنوب شرقي هم تقريبا
تسليم شده ،چينيها ، ژاپنيها ،كره ايها و كشورهاي تايوان ،هنگ گنگ ،سنگاپور ،
تايلند، و مالزي سوار اين قطار شده اند. هندوستان
هم وارد شده ،هر چند با اين كه جمعيتشان زياد است،به سادگي دراين نظام مدرنيته نمي
گنچد. نظام مدرنيته جمعيت ستيز است و به بي فرزندي ميل دارد. اما بدترين مكان براي
رانندگان قطار مدرنيته ، كشورهاي اسلامي است. اينها گرچه به ظاهر مرعوب مدرنيته ا
ند و در ظاهر كشورهاي اسلامي بازار مكاره محصولات تكنولوژيك است، اما در حقيقت
آنها ميل دارند به سوي عالم ديگري بروند. گرچه به زور غربيها وارد قطار شده اند،ولي
ذهنيت ديني مردم نمي تواند تسليم شود،فقط سران اين كشورها سوار اين قطارها مي
شوند و خودشان را كاملا در خدمت قطار رانان و آن رئيس دهكده جهاني قطار مدرنيته
قرار مي دهند. نمونه آن نظاميان تركيه يا مصريها و ديگر عربها هستند كه سوار اين
قطار شده اند و آرزو دارند كه به دروازه هاي بزرگ تمدن مدرن برسند،و يك مدرنيسم
سطحي را با ديكتاتوري بر مردم خود تحميل مي كنند.
سؤال: استنباطي كه از گفته هاي شما كرديم اين است كه كارآمدي فرهنگ اسلامي در
معنويات و اخلاقيات است. اين كاملا قبول است: اما به نظر مي رسد هدف شما اين است
كه اگر خواسته باشيم در ساير بخشهاي عملي به كارآمدي برسيم ، باز هم منشا آن همان
اخلاق نهفته مي باشد. آيا منظور شما كاملا همين است؟
داكتر مدد پور: فضيلت اديان و اسلام در معنويت و ا خلاق است و كمال معيشت در همين معنويت و
ايمان و اخلاق است. در اصل بعثت انبياء براي چه بود؟ شعار پيامبر اين بود: مي
خواهم اخلاق و دين شما را تكميل و عقل شما را تجديد كنم. شما عقل نداشتيد. با ظهور
اسلام عقل جاهلي فرو مرد و عقل ديني زنده شد. در اصل ، عقل حقيقي در كار نبوده
است.
از امام صادق (ع) سؤال
شد: عقل چيست؟
فرمود: عقل آن چيزي
است كه با آن خدا پرستش شود.
مي پرسد: پس آنچه
معاويه داشت چه بود؟
حضر ت مي فرمايد: آن
نيرنگ است. آن شيطنت است ،آن نمايش عقل را دارد،ولي عقل نيست. اين عقل نبوي براي
مومن ميزان است، اين عقل،دركنار كتاب و سنت است. يونان كه آمد اين عقل نبوي قدسي
پوشيده مي شود،تحت تاثير عقل يونان. بدين ترتيب عقل غربي آمد و عقل اسلامي را خراب
كرد. دائما غرب سراغ ما آمده است،يك بار به نام يونانيت آمده ،حال هم به نام علم و
سياست و تكنولوژي مدرن و دمكراسي ليبرال و جامعه مدني و آن بخش ضعيف النفس و خفيف
العقل جامعه را تحت تاثير قرار مي دهد.
بنا براين كارآمدي
اسلامي اتفاقا در همين معنويت و اخلاق و معصوميت است كه با همين معنويت شما اقتصاد
سالم و انساني هم پيدا مي كنيد. چرا اقتصاد امروز جهان ويرانگر طبيعت شده است ،زيرا
فاقد معنويت و اخلاق است و فقط به سود و لذت و بهره وري مادي ناعادلانه فكر مي
كند. سازمان تجارت جهاني و انكتاد همه را به اين جهان رفاه و معفت كاذب دعوت مي
كنندو اين همان قطار مدرنيته است كه در آن معنويت و اخلاق نفوذي ندارد. عقلانيت
ابزاري است كه همه چيز را فراگرفته است. طبيعت و آسمان وزمين را با اين عقلانيت
افزاري نابود مي كنند،محيط زيست بسرعت در حال ويراني است. درياها و اقيانوستها
بسيار آلوده است. بارانهاي اسيدي جنگلهاي بسياري را از بين برده است. اكنون
شورشهاي بسياري عليه اقتصاد مك دونالدي مطرح است.
اعتراض مردم در سياتل
و ژنو به دنبال نشستهاي سازمان تجارت جهاني
شديد بود. اين شورشها نتيجه اقتصاد بدون معنويت و اخلاق است. اگر معنويت و
اخلاق باشد همه قناعت پيشه مي شوند. آن قدر مصرف مي كنند كه نه زمين نابود شود و
نه انسانهاي ديگر فقير شوند،چيزي كه در مفهم جهاني شدن اقتصاد اساسا وجود ندارد.
البته اين ايده آل انساني برايند غلبه خوي فرشتگي در انسان است. اگر انسان به مقام
معنوي برسد ،آن وقت چنين چيزي ممكن خواهد بود.
سؤال: شما فرموديد يكي از پا يه هاي كارآمدي در فرهنگ اسلامي مساله معرفت است.
لطفا درباره چگونگي كارآمدي معرفت و اين كه آيا منظور ما از كارآمدي با آنچه در دنيا
از آن صحبت مي شود، يكي است يا فرق مي كند، توضيح بفرماييد.
داكتر مدد پور: روزگاري ميگفتند كارآمدي دراقتصاد جهاني رشد دو رقمي G.N.P
و تعبيرهاي از قبيل توليد ناخالص ملي و توليد خالص ملي است. اكنون مدلهاي جديدتري
آمده تا عصر اينترنت و اطلاعات دقيقتر بيان شود. اما اين رشد و توسعه جز به قيمت
نابودي جهان حاصل نشده است. كارآمدي علم و فرهنگ مدرن امروز به بهاي نابودي آنها
به دست آمده است. اگر يك ماشين فورد توليد مي شود،به همان اندازه كوههاي دنيا ،آب
و هوا و جنگلهاي دنيا،طبيعت و آسمان آسيب مي بيند. بنا بر يك آمار خيلي ساده يك
هواپيماي جمبوجت غول پيكر كه از لندن يا نيويورك پرواز مي كند ده هزار برابر يك موتر
آلودگي هوا ايجاد مي كند.
كار آمدي علم و
تكنولوژي دراين بوده كه جهان را نابود كنند و براي اقليتي رفاه فوق العاده فراهم
نمايند.
اكثريت مردم جهان از
اين رفاه تكنولوژيك محروم هستند . تا مي خواهيم از بحران تمدن جديد صحبت كنيم، بلافاصله
از پيشرفتهاي پزشكي ياد مي كنند. در حاليكه هزينه پزشكي بخصوص جراحيها بسيار بالا
مي باشد. مثلا مي گويند چند درصد افزايش توليد ناخالص ملي داشته ايم، ولي توجه
نمي شود كه در جامعه مدرن صنعتي چند نفر از اين امكانات برخوردارند، اما به هر حال
افزايش G.N.P و توسعه و پيشرفت اقتصاد جهاني شده به نابودي جهان و مردم
فقير آن كمك مي كند. اين به معناي نفي تمتع مباح نيست. اسلام و اديان با تمتع همرا
ه شده اند. لفظ تمتع و متعه به چه معني است؟ يونانيها به اين بهره مندي مي
گفتنند: ((متكسيس )). اين تمتع و بهر ه مندي همان بهره وري و كارآمدي نظام مدرن
تكنولوژيك نيست. تمتع به معناي تسلط و حرص و آز و نخوت نيست،بلكه به معناي بهره بردن
براي انبساط وجود است. يك آرامش و يك بهجت و مسرت باطني است بدون گناه ،اما
درجهان امروز كارآمدي اش توام با گناه است، كارآمدي اش به نابودي معنويت واخلاق و
مشاركت با شيطان دراولاد و اموال ختم مي شود و فرهنگ اسلامي از زمين تا آسمان
تفاوت دارد. زبانشان هم متفاوت است،فضا و حوزه هاي فرهنگي شان هم متفاوت است،و
اين دو به هيچ وجه با هم تداخل پيدا نمي كنند. 150 سال است كه در اين شكور سعي مي
كنند فرهنگ غربي و اسلام را نام مدرنيسم اسلامي ،دموكراسي اسلامي و اومانيسم
اسلامي تركيب كنند،اما اينها مانند دو شيئي هستند كه با همديگر نقطه جوشي ندارند.
سؤال: اين تفاوت از شيوه هاست يا هدفها ؟
داكتر مدد پور: هم از جهت مسائل است و هم از جهت نتايج و هم از مبادي است و هم از موضوع .
بنياد و موضوع فرهنگ ديني خداوند است نه انسان و موضوع فرهنگ مدرن انسان است.
مسائل فرهنگ اسلامي علم و پايه اش الهيات و فقه است. فقه به معناي اصيل و جامع لفظ
،اعم از فقه اصغر و اكبر،و فقه به معنا ي قرآن مراد است نه به معناي تخصصي استنباط
احكام ، كه قدري محدود شده است.
فقه ،به معناي معرفت
تامه،اين فقه و خود آگاهي اسلامي درجهان اسلام كم كم در صورت فقه ، كلام ،عرفان و
فلسفه هاي مشاء و اشراق و متعاليه تفكيك
شده. اينها در واقع تفصيل آن حكمت قرآني هستند كه گاهي از اصل انحراف پيدا مي
كنند. فقه همان معرفت اجمالي است. اين معرفت قرآني درعرفان نيز آمده است. اين فقه
ضابطه ها را در جهان اسلام تعيين مي كند.
جهان مي تواند تشنه
چنين خلوصي باشد.
سؤال: به نظرشما شاه بيت اين غزل را با تعبير ((فرهنگ يعني گفت و گوي خدا با
انسان )) بيان كرديد و اين جواب همه چيز ها را مي دهد.
داكتر مدد پور: جالب اين است كه امروز درجهان اقليتي به اين نكته توجه پيدا كرده اند. اين
فكر درغرب هم دارد پيدا مي شود، كسي مثل مارتين هايدگر در رساله پرسش از تكنولوژي
ميگويد يونانيها روزگاري داشتند كه هنرشان حاصل گفت و گوي ميان انسانها و خدا بود.
اين را متفكران ديني و حكماي عرفاني ما صدها سال پيش به گوش انسانها مي خواندند كه گوهر فرهنگ الهي است،اصلا وضعي
و بشري و حاصل چالش انسان و طبيعت نيست. زبان وضعي صرف نيست مگر الفاظي كه به
معيشت مربوط هستند.
از نظر مبحث زبان
شناسي رسمي الفاظ موضوعند به ازاي كلي وجزئي و اين انسان است كه وضع الفاظ مي كند،
اما در زبان شناسي ديني و عرفاني اصلا وضع الفاظ الهي حقيقي است اولا و بالذات. و
ثانيا وبالعرض انسان مجازا مي
آيد و ضع الفاظ مي كند، آن هم اين وضع الفاظ ثانوي رجوع كند به وضع الفاظ الهي .
اين وضع مجازي با آنو ضع حقيقي نسبتي پيدا مي كند،المجاز قنطرة الحقيقه.
سؤال: بلي.علماي اسلامي بهترين نظريه را
ارائه داده اند كه امروز بتازگي (( نوام چامسكي )) به آن دست يافته و مي
گويد در حقيقت سازمان زبان ذهني است كه درنهاد انسان است و آنچه كه انسان تكلم مي
كند درحقيقت آلت و ابزار تفهيم و تفاهم بيشتر نيست و بزرگان ما در اين رابطه
پيشقدم هستند.
آنچه درباره تفاوت
كارآمدي فرهنگ اسلامي وغربي فرموديد كاملا جالب و قانع كننده است. ولي سوال ديگري دراين جا پيش مي آيد :آيا باتوجه به اين
كه ملت ما يك ملت مسلمان است. به فرهنگي كه در مجموع دارند،مي توانيم بگوييم فرهنگ
اسلامي و آيا همين فرهنگ كارآمدي دارد يا نه واگر كارآمدي نداشت،به دليل فرهنگ
اسلامي است،يا اين كه ميگوييم منظور ما از فرهنگ اسلامي چيزديگري است كه ممكن است
مسلمانان آن را داشته باشند يانداشته باشند:يعني در منابع اسلامي موجود باشد نه
در ميان توده،هر چند دم از اسلام بزنند. كه به هرحال شما كارآمدي را متعلق به
كدام يك از اين دو مي دانيد و اصولا آيا ميان اين دو تفكيكي وجود دارد يا نه؟
داكتر مدد پور: كار آمدي امري نيست كه در جامعه ما باشد يا نباشد. حقيقت آن است كه ما نه
كارآمدي تكنولوژيك داريم و نه كارآمدي اخلاقي فوق العاده. ما به هر حال يك ملت تضعيف شده هستيم ، اما
پتانسيلها و توانمندي هاي فوق العادهاي در وجود ما هست. اگر آن چيزي كه بالقوه از
عالم ديني درجهان امروزحاضر است ظاهر هم شود،معيار كارآمدي هم دگرگون مي شود.
اكنون استندرد كارآمدي ما به تمدن غرب تعلق دارد. اين كارآمدي همان تاثير و تصرف
در طبيعت و انسان براي لذت بيشتر است. اما بيشتر ما مسلمانان كارآمدي فرهنگ شرقي
خود را از دست داده ايم و به فرهنگ برزخي نيمه مدرن ونيمه سنتي بسنده مي كنيم .
فرهنگ معاصر روشنفكري مدرنيستهاي مسلمان ما تركيبي از فرهنگ فرانسوي، انگليسي،آمريكايي
،اسپانيايي،روسي وغيره است،مثل معماري كابل.اين گسستگي فرهنگي كه امروز ما در شهر
مي بينيم ،مانند معماري ، كه اصلا ربطي به اسلام ندارد. معماري مالزياييها را
نگاه كنيد. برج تلويزيوني مالزي را كه دروازه ورودي اش پر ازنقش و نگارها و ساختار
اسلامي است،كاشيكاران مسلمان در آن جا كار كرده اند. برخي از متفكران غربي هم بيش
از ما به اين مسائل توجه مي كنند.اين تسلط فرهنگ غربي است كه درشهر يك معماري
بيگانه وحشتناكي ايجاد كرده است. در اصل معماري نماد تفكر و فرهنگ است. همان قدر
كه معماري ما آلوده است،پارسايي و تفكر ما هم آلوده است. درواقع ما عميقا پارسا و
متفكر نيستيم و اغلب با خويش ريا مي كنيم. از اين جاست كه معماري و هنر و ادبيات
ما اين قدر آلوده است. اما همان طور كه اشاره كردم استعداد تدين عميق وجود دارد،ولي
از تجدد عميقا بيگانه ايم.فرهنگ سنتي ما هم تركيبي ازاسلام اصيل است به اضافه آداب
و رسوم قبل از اسلام و بدعتهاي ايرانيان و مسلمانان دوره اسلامي و تاثير پذيري از
ادب و فرهنگ يونانيان و روميان وآيينهاي هند و بودايي و چيني و مغولي،و سر انجام
فرهنگ نيمه مدرن غربي كه از حدود 200 سال پيش آهسته آهسته وارد كشور شد.
امروزه در كشورهاي
اسلامي تركيبي از هر دو فرهنگ اسلامي و غربي را مي بينيم كه برتري با هيچ كدام
نيست . مسلمانان نه توان بازگشت به فرهنگ سنتي اسلامي خود را دارند و نه ميتوانند
فرهنگ غربي را در كل قبو ل كنند.
اگر مسلمانان بازگشت
به فرهنگ اسلامي را انجام دهند، اعتلاي دين و دنياي اسلامي را به دنبال خواهد
داشت.
امروز كنفرانيس اسلامي
فقط يك نقش است، يعني يك قرارداد صوري است، اسمي است بي معني، اما در اروپا دو
كشور بند انگشتي مانند مالت و ليختن اشتاين با هم اتحاد مي كنند و قدرت اين اتحاد
در قطعه اي ازجهان منشا اثر است، دو كشوري كه روي همرفته برابر با دو شهر كوچك
كشور اسلامي ما نمي شود. متاسفانه چون اسلاميت كشورهاي اسلامي ظهور تام و تمام
ندارد، اثر بسيار محدود است ميشود گفت بسيار ضعيف است. با اين كنفرانس چه اتفاقي
افتاد؟حق فلسطينيها گرفته شد؟در كشور ما چه اتفاقي افتاد؟ جالب اين كه قرار است
دولت لائيك و ضد اسلامي تركيه رهبري يا دبير كلي سازمان كنفرانس اسلامي را به عهده
گيرد! در مقابل اين سازمان،اتحاديه اروپا و اتحاديه نظامي اروپا ـ آمريكا ناتوست
كه در تفكر و عملشان مستقل هستند و كل جهان ظاهر
را اداره ميكنند و خصلت يهودي ـ مدرن مشترك دارند،اما كشورهاي اسلامي بر
خلاف غربيها پريشانند. به همين دليل است كه اين همه كشورهاي اسلامي كنار هم مي
نشينند و انتظارات جهان اسلام را بر آورده نمي كنند و اتفاقي براي كشورهاي اسلامي
اشغال شده نمي افتد. اگر مسلمانان متحد و مستقل بودند، بمبهاي هسته اي اسرائيل نمي
توانست منشا اثر باشد و در واقع به نحوي خود كشي است اگر كشوري كوچك در جهان كنوني
از بمب هسته اي استفاده كند. از اين جا كارآمدي بمبهاي هسته اي كم كم از بين مي
رود و زندگي درسايه بمب اتم بيشتر وحشت مي آفرنيد.
سؤال: همان كه فرموديد،آمريكا هم چندان مايل به استفاده از اين سلاح خطرناك نيست،
يا به عبارت ديگر، توجه به كارآمدي تكنولوژي خود در آن زمينه ها ندارد و سعي مي
كند كشورهاي مستضعفي مثل كشور مارا ابتدا با اسلحه و سپس بدون اسلحه فتح كند،يعني
از راه تهاجم فرهنگي.
داكتر مدد پور: بلي، كارآمدي آنها در همين تهاجم فرهنگي است. بدون اين كه هيچ اقدامي شده
باشد،يكباره تعداد زيادي از مردم تسليم فرهنگ غربي شده اند و روحشان را به غرب مي
فروشند. بمب اتم فقط براي ترساندن است. همين اسلحه ها و شيوه هاي كلاسيك آن هم از
دور، كارايي بيشتري دارد،چون بعد از جنگ ويتنام متوجه شدند كه بدترين برخورد با
دشمن برخورد از راه نزريك است،ما نند جنگ تن به تن و چريكي كه ديگر تكنولوژ ي نمي
شناسد، بلكه عامل انساني نقش بسيار مهمي دارد. انسان با انسان بايد بجنگد و هوش با
هوش بايد نبرد كند. اكنون فهميده اند كه بايد از راه دور به شيوه هاي كلاسيك
بجنگند،كاري كه با عراقيها و صربها كردند . يك عسكر آمريكايي پياده نشد تا با ارتش
صرب بجنگد. از راه دور با جنگ هوايي اين كار را كردند. شكست اسرائيليها در برابر
حزب الله لبنان دست در نقطه مقابل جنگ ناتو با صربها بود.
نكته اي هم هست كه
ممكن است كارآمدي بعضي از فرهنگهاي سنتي و برزخي اين باشد كه به سوي غرب هدايت
شوند و در زمره يكي از هفت يا ده كشور صنعتي دنيا درآيند. ژاپن ،چين و سرزمينهاي
آسياي جنوب شرقي فرهنگ سنتي شان اين كارآمدي را دارد كه اينها را بسرعت تسليم
فرهنگ غرب كند، ولي اسلام اين استعداد غربي شدن را ندارد و روشنفكري ديني اسلامي
كار بيهوده مي كند. فرهنگ برزخي اسلامي باهمه آن تركيبي كه درآن هست، استعداد
تسليم شدن در برابرجهان غربي راندارد. البته علت العل رهايي اسلام از دام غربي شدن
،زنده بودن عالم قدسي اسلام است. هنوز اسلام نسخ نشده و آن سلسله تاريخي اديان به
پايان نرسيده است. همين روح زنده قدسي و امدادهاي غيبي،اسلام را به رغم ضعيف شدن
مسلمانان صيانت مي كند.
سؤال: آيا هر فرهنگ اسلامي يا به عبارتي
اسلام با هر قرائتي اين كارآمدي رادارد. يا اين كه قرائت خاصي داراي اين
كارآمدي است؟
داكتر مدد پور: تعبير قرائت از آن تعبيرهاي مدرن است. ما تعبير اسلامي را كه تاويل و تفحركت
باشد مي پذيريم. من منظور از قرائت را نمي دانم چيست. به اعتقاد من همه قرائتهاي
مدرن باطل هستند. اصلا قرائت حقي وجود ندارد. بعضي نويسندگان مدرنيست مي گويند
صراطهاي مستقيم و مي گويند صدها قرائت داريم كه همه اينها مي تواند درست باشد. بعضي
در اين دام افتاده اند كه قرائتهاي مختلف صحيح دارم ، ولي يك تفحركت درست است. به نظر
من قرائت غلط است. حتي يكي از آنها هم درست نيست،ما اسلام را قرائت نمي كنيم،
اسلام را مي شنويم،به گوش ميگيريم و بعد به تفحركت مي رسيم و از تفحركت و تاويل
ائمه معصومين بهره مي بريم.
قرائت به هر طريق
،استبداد به راي است. قرائت يعني من خودم ر امبدا قرار ميد هم.اين نگاه خود بينانه
است و اهل قرائت كثرت گرايان نيز بر اين نكته تاكيد مي كنند. فقهاي گذشته مي گفتند
انسان كاشف حقيقت صاحب قوه قدسي است كه به لطف الهي درباب نماز و وضو،خمس،زكات
،حكومت،جهاد و ... احكام رااستنباط مي كند، اما قرات مبتني بر عقلانيت انتقادي
پوپر زده و متاثر از يهوديت سكولار اين طور نيست. بعضي مدعي مي شود كه جهاد و خمس
نداريم و اين يعني قرائت مدرن و غربي كردن از اسلام. حتي برخي از روحانيان در اين
دام قرائتهاي يهودي زده افتاده اند و اسلام راقرائت غربي و (( دمونته )) و پياده
ميكنند. اسلام مونتاژ و دمونه ميشود. مونتاژ يعني سوار كردن و دمونته يعني پياده
كردن. درقرائت مدرن،اجزاء اسلام را از هم جدا و پياده مي كنند. اسلام را بايد اجرا
و محقق كرد،نه پياده و حضرات با قرائتهاي خودشان اسلام راپياده مي كنند. بنابراين
،اين اصطلاح غلط است. ما تفحركتداريم و تاويل و تنزيل . ان شاءالله يك زماني فرا
رسد كه زبان ما هم اصلاح شود و ديگر بلبله بابليان نباشد و اصالت خودش را به دست
آورد، و ما از اين قرائتها خلاص و به حقيقت اسلام نزديك شويم. همه قرائتها سو ء
نظر در عالم اسلام است و بدترين نوع قرائت در زوگار ما قرائتهاي پوپري و يهودي مبتني بر عقلانيت انتقادي (
راسيونال كريتيك) است كه مي خواهد همه چيز غربي رابا اسلام تطبيق كند. جامعه مدني
ديني ،دمكراسي اسلامي ،اومانيسم اسلامي حقوق بشر اسلامي ،همه اينها در ظرف فرهنگ
غربي مي گنجد نه فرهنگ اسلامي . اسلام جامعه و حكومت و انسان و حق الله و حق الناس
خودش را دارد.
سؤال: درباره كاآمدي شناخت و معرفت نيز توضيحي بفرماييد.
داكتر مدد پور : از مباحثي كه ياد شد، كارآمدي در حوزه معرفت نيز به طور اجمال استفاده مي
شود. حقيقت آن است كه شناخت و معرفت يا وحياني است يانفساني ،شناخت عقلاني هم به همان
شناخت نفساني باز ميگردد. من عقل را در واقع توجيه گر اراده معطوف به قدرت ميدانم.
عقل به معناي جزئي اعداد انديش و حسابگر و استدلالي لفظ صورت ظاهر انديشه است،آنچه
اصل نفس و اراده نفساني انسان براي نيل به قدرت است،نفس ما است كه عقل را براي همه
چيز مورد استفاده قرار مي دهد،مثلا عقل نفساني در روزگار ما مي گويد چون حضرت علي
درميان ما نيست،تكليف ما پيچيده است، درحالي كه در عصر حضور آن حضرت همين عقل
نفساني او را به شهادت رساند و فرزندانش را شهيد كرد. بنابراين ،عقل جزئي نمي
تواند حجت باشد.
اين عقل ابزاري و حسابگر
و اعداد انديش كه بر جهان مسلط و در خدمت نفس خود بنياد انسان است، كارآمدي اين
شناخت و معرفت عقلاني در همين تسلط برطبيعت است. نوع معرفت خود بنيادانه كه دكارت
آن را تاسيس كرد، نفس را بنياد همه چيز مي داند، اما بنياد معرفت ديني بر الهيت و
الوهيت خداوند است،و اسماء و صفات باري مانند الله كه اسم اعظم است و رحمان و
رحيم و حي و عليم و در واقع همه جهان را پوشش مي دهد و انسان هم به عنوان كاملترين
مظهر اسم اعظم الهي،مستجمع جميع اسماء الهي در عالم تصرف مي كند. پس معرفت ديني
معرفت اسماء است و هر قدر معرفت به اين اسماء بيشتر باشد به همان نسبت كارآمدي
معرفت انسان بيشتر است. به زبان عرفاني بخواهيم بگوييم،حضرت ختمي مرتبت از حضرت
موسي كارآمدي اش تيشتر است. حضرت علي (ع) از انبياء بني اسائيل كار آمدي اش بيشتر
است،چون نسبت به انبياءگذشته به اسماءبيشتري عالم است.
كارآمدي باتوجه به
كمال معرفت است. هر قدر انسان معرفتش كاملتر باشد به همان نسبت كارمدي اش بيشتر
است.
اين مساله امري حركتو
سلوكي نيست ،بلكه ماهيت نظري و حكمي دارد.
در واقع اين كلمات درعالم فلسفه مورد بحث است،اما وقتي انسان به عالم حركت و سلوك
مي رود، همه اينها را رها مي كند،ما اغلب گرفتار بحث مي شويم بحث عقلي يا بحث
الفاظ . اميدواريم به گفته مولانا روزي از بحث الفاظ بگذريم و بحث از جان كنيم و معني
و معرفت.
بحث برهاني فرعي است،حال آن كه حقيقت در بحث جان
است. علم حقيقي درحضور است و انكشاف، درغير اين صورت، مباحث عقل استدلالي چاره ساز
نيست. مولانا هم در مثنوي يك جا به مواجهه يك فلسفي با يك مومن اشاره مي كند وچون
مومن مي بيند كه با بحث استدلالي يا فلسفي به جايي نمي رسد،ميگويد برويم ميان آتش
،هركه را آتش نگه داشت همو بر حق است، و به درون آتش مي روند كه اين اشاره به همان
مباهله حظرت ختمي مرتبت و داستان حضرت ابراهيم است. كارآمدي اسلام اين جاظهور پيدا
مي كند.
جان كلام اين كه
كارآمدي اسلام در معرفت و پارسايي است. اصلا جهان آينده حتي به سخن غربيان مانند
برژينسكي بايد جهان پارسيايي باشد،اين نكته را برژينسكي در يكي از مقالاتي كه
درجواب نظريه برخورد تمدنهاي هانتنگتون نوشته آورده است: (( جهان آينده براي بقا بايد جهان پارسايي
باشد، تا اين جهان ناپارساي بوروكراتيك و تكنولوژيك كنوني كنترل شود. )) پايان