مباني جامعه ديني از نگاه قرآن وسنت

نويسنده: معرفت

 

خلاصه

جامعه ديني جامعه اي است كه فرهنگ و روش رفتاري خود را بر اساس تعاليم وحياني ايجاد كرده باشد و بر اين باور باشد كه اين دين است كه مي تواند سلامت و سعادت حيات را تضمين كند،  البته نبايد ناديده گرفت كه عقل (نظري و رفتاري) هميشه در كنار شرع،  و يكي از مباني اصيل شرع محسوب مي شود. و به همين دليل عقل گرايي از      مؤلفه هاي شاخص جامعه ديني است. مؤلفه هاي ديگر آن:‌ حق مداري،  عدالت محوري،  قانونمندي،  ومهم تر از همه،  لحاظ خدا محوري و انسان محوري،  هر دو با هم در جامعه ديني در نظر گرفته شده است،  بدين معنا كه ـ گرچه جامعه  ديني يك جامعه ي خدا محوري محض شناخته شده و به نام جامعه ي توحيدي ياد مي شود ـ ولي هدف اصلي در قانون گذاري،  همان كمال انساني است،  تا او را براي رسيدن به مقام خلافت اللهي و تجلي صفات جلال وجمال حق، در وجود اين انسان كامل آماده كند.

در حديث قدسي آمده است (( يا ابن آدم، ‌خلقت الاشياء لاجلت وخلقتك لاجلي)). همه چيز را درپرتو وجود تو آفريدم، ‌ولي تو را براي خود آفريدم. آري اين انسان است كه مي تواند تجلي گاه مطلق صفات باري تعالي باشد. لذاست كه تمامي شرايع الهي مي كوشند تا انسانرا به مرتبه ي كمالي كه شايسته است صعود دهند،  و از اين راه صفات كماليه در وجودش تجلي يابد. درحديث قدسي ديگر آمده:() كنت كنزا مخفيا فاجبت ان اعرض، فخلقت الخق لكي اعراف)). گنجي پنهان بودم،  پس خلق را آفريدم تا آشكار شوم و اين گنج پنهان تنها در وجود انسان، ‌به طور كامل آشكار ميگردد.

اين است جامعه ي ديني كه هدف صعود انسان به كمالات معنوي كه همان سعادت حيات است، ‌و نيز اين انسان است كه آبادگر زمين و زمينه ساز براي آباد ساختن حيات جاويد است. لذا در جامعه ي ديني اصالت و محوريت اولا در وجود انسان است و در آخر خدا محوري است. جمع  ميان سعادت دنيا و آخرت (( وابتغ فيما آتاك الله الدارالاخرة‌ ولا تنس نصيبك من الدنيا)).(قصص، 77)

واژگان اصلي:‌ شريعت، ‌حق مداري، عدالت محوري، قانون مندي، جامعه ي ديني .

جامعه، به گروه هايي از انسان مي گويند كه باهم جمع شوند، و به منظور تعاون مشترك، ‌تحت لواي فرهنگ واحد وروش و شيوه واحدي،  كه مورد قبول همگان است ، زندگي سالم و سعادتمندي داشته باشند.

آنگاه كه اين فرهنگ و روش رفتاري واحد، از تعاليم ديني و وحياني برخاسته باشد، آن جامعه راجامعه ي ديني گويند و يا به معناي ديگر، اين دين است كه سلامت و سعادت زندگي آنان را تضمين مي كند. البته نبايد ناديده گرفت كه عقل در كنار شرع، نقش اساسي دارد، و اين عقل است كه دين را توجيه مي كند و آن را بارور مي سازد، و انسان ها را به حقايق نهفته در دل تعاليم ديني آگاه مي سازد‌، و در لسان شريعت، ‌عقل، رسول دروني است كه پيامبران به ياري آن شتافته اند. لذا عقل و شرع، در تعاليم ديني، هيچ گاه از هم جدا نيستند، بلكه هر دو، دركنار هم، بشريت را سعادتمند مي كنند.

از نگاه قرآن، جامعه انساني، آنگاه مي تواند لذت بخش باشد كه افراد آن جامعه با جان و دل، دستورهاي عقل وشرع را بپذيرند.

يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله وللرسول اذا دعاكم لما يحييكم واعلموا انالله يحول بين المرء وقلبه وانه اليه تحشرون(انفال، 24)

خطاب به دين باوران است، ‌ميگويد:‌به درستي‌ ـ‌ واز روي صدق واخلاص ـ آنچه را كه خدا ورسول رهنمود مي دهند اجابت كنيد. زيرا در اطاعت از دستورات شرع ضمانت سعادت حيات نهفته است.

سپس تهديد مي كند: چنانچه گردن ننهاديد و نافرماني كرديد، پس بدانيد كه بين شما وخويشتن فاصله اي به وجود    مي آيد، وخود را ـ كه انسان هستيد ـ فراموش مي كنيد. زيرا خدا فراموشي، همواره با خود فراموش همراه است. يعني جامعه اي كه در آن خدا حضور نداشته باشد، ‌انسانيت به دست فراموشي سپرده مي شود، و هر گونه اخلاق كريمه  وعواطف خرد گونه، ‌ناديده گرفته مي شود.

آري هرگونه كردار ناپسند كه ممكن است يك فرد انجام دهد، آنگاه است كه فراموش كرده باشد انسان است‌، و انسانيت لوازمي دارد كه ناديده گرفته شده است، از جمله عزت نفس، ‌بزرگ منشي، درست كاري، و درست رفتاري با ديگران، به دور از نيرنگ بازي وفريب كاري ... درسخن صادق باشد، در عمل درست كار باشد، در معامله متعادل باشد، و غيره..... كه در صورت تخلف از هريك از موارد ياد شده و نظائر آن، ‌احساس كند كه شرف ، انسانيت و عزت نفس وي از بين رفته است ‌و كرامت انساني وي مورد  سؤال قرار گرفته است ....

انسان هاي درست كار تمامي اين جوانب را رعايت مي كنند، ‌به همين دليل رفتار و گفتار وحتي پندارشان پاك خواهد بود، و از هرگونه آلودگي به دور....

ولي اگر انسان، بدون توجه به اين ويژگي هاي انسانيت، بي پروا، به هر كار دست بزند، هر آينه از گوهر انسانيت خود را كنار گذاشته است و هرگاه بيشتر افراد جامعه، باچنين روش ناهنجاري زندگي كنند، حيات آنان حيات وحش خواهدبود، نه جامعه ي فرهيخته ي انساني....

در پايان آيه هشدار مي دهد، كه اي انسانها ي خود سر، بيهوده به خود مغرور نشويد، و گمان مبريد كه زندگي تنها همين چند روزه است، بلكه روزي در پي داريد كه كاملا نتايج خوب وبد اعمالتان را خواهيد ديد.

*    *     *

ودر حديث (( وابصة بن معبد اسدي )) است، از پيامبر اكرم (ص) سؤال مي كند:‌(( بم يعرف من الاثم؟))‌.(چگونه مي توان كار نيك را از گناه تشخيص داد؟‌)‌ .حضرت در جواب فرمود:‌((استفت نفسك)) (از خويشتن بپرس!)‌. وابصة‌گفت:      ‌(( كيف ؟ ‌)) ‌(چگونه ؟)....

حضرت فرمود:‌هر آنچه مورد ترديد و شك قرار گرفت، آن را ابتدا برنفس خويشتن عرضه كن، اگر آن را پسنديد، آنگاه آن را برعقل خويش عرضه كن. اگر ترديدي داشت، بدان كه آن كار گناه است.( احمد بن حنبل، 1353، 228)

از اين روايت و روايات مشابه آن استفاده مي شود كه معيار سنجش خوب و بد در درون خود انسان است، ‌وساختار انساني به گونه اي است كه فطرتا و با خرد انديشي در فضاي آزاد، مي تواندخوبي را از بدي تشخيص دهد.....

منتهي انسان، به آساني نمي تواند خويش را در فضاي آزاد قرار دهد و هميشه اسير و در بند خواسته هاي روز افزون شهواني و نفساني است، و فزوني اين خواسته ها نمي گذارد كه آدمي، آزاد باشدو آزادانه بيانديشد....لذا هميشه در چنگال عفريت نفس گرفتار است، وهمواره دست نياز را به سوي پروردگار خويش دراز كرده، ياري مي طلبد...

انبيا به همين منظور آمدند تا انسان را ياري دهند وتا حد امكان اورا از اسارت نفس نجات داده، وبه آزادي عقل رهنمون باشند، وكلام مولا امير مومنان (ع) به همين حقيقت آشكارا اشارت دارد، آنجا كه فرمود:

فبعث فهم رسله، وواتر اليهم انبياءه، ليستادوهم ميثاق فطرته ويذكروهم ينسي نعمته، ‌ويحتجوا عليهم بالتبليغ، يثيروا لهم دفائن العقول....( نهج البلاغه، خ1، ص43)

خداوند پيامبران را پي درپي برآنان فرستاد، تا عهد و يمان فطرتشان را بگذارند،  ونعمت فراموش شده شان را بياد بياورند، وبا تبليغ وحجت دليل، چراغ معرفتشان را بيفروزند، وآنچه در نهاد آنان سپر ده شده برانگيزند....

شاهد در جمله اخير است: (( يثيروا لهم دفائن القعول))...يعني آنچه را كه پيامبران مي گويند، همان ودائع الهي است كه در نهاد انسان ها به وديعت نهاده شده، ‌و غبار فراموشي روي آن را پوشانده، ‌پيامبران آمدند تا اين غبار را پاك كنند، و چراغ معرفت را در دل آنان از نو روشن كنند.

به همين دليل است كه خداوند مي فرمايد:‌

وآتاكم من كل ما سالتموه (‌ابراهيم، 34)

وهر آنچه خواسته بوديد، به شما ارزاني داشتيم.

اشاره به همان درخواست كمك است كه بشريت، ‌در نهاد خود، ‌از پروردگار خويش درخواست كرده بود و به همين دليل در تعقيب آيه آمده:‌

وان تعدوا نعمت الله لا تحصوها ان الانسان لظلوم كفار (ابراهيم، 34)

نعمت هاي الهي قابل شمارش نيست، آري اين انسان است كه به خود، ستم روا داشته، ونعمت هاي                  بي شمار پروردگار خويش را ناديده گرفته است.

آري انسان، چون عقل دارد، مي انديشد، ‌وچون مي انديشد دغدغه دارد....انسان، خود را در گردابي از حوادث پيش بيني نشده مي بيند، ‌از آينده وسرنوشت خويش، هيچ گونه خبري ندارد... لذا همواره دلهره دارد، ‌ونمي داند فرداي وي چگونه خواهد بود.... وهمين دغدغه اورا آزار مي دهد.

اين دغدغه را، ‌از همان روز نخست كه قدم بر پهناي زمين گذاشت، داشت.لذا خداوند، كه از دغدغه هاي آفريده خود آگاه است، ‌به منظور آرامش بخشيدن به وي، تا او را آسوده خاطر كند، بي درنگ وپس از دستور (( هبوط ))‌ به وي نويد داد:‌

قلنا اهبطوا منها جميعا فاما ياتينكم مني هدي فمن تبع هداي فلا خوف عليهم ولا هم يحزنون( بقره، 38)

خطاب به آدم وحوا، و هر كس كه به دنبال دارند ـ‌ ذريه ـ‌ كه جايگاه شما در زمين است، ‌وبراي آنجا آفريده شده ايد.

آنگاه با توجه به دغدغه ي آدم، ‌و وحشت از تنها رها شدن در اين درياي متلاطم، ‌خداوند او را نويد داد، تا آنگاه كه به دستورات و رهنمودهاي شريعت پاي بند باشند، ‌هراسي نداشته باشند، و با آرامش خاطر زندگي خود را ادامه دهند.

الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور(‌بقره، 257)

خداوند ولي كساني است كه او را باور دارند وبر ميثاق خود استوارند، ‌وهمواره آنان را از تاريكي هاي زندگي، به راه راست و روشن هدايت مي كند.

وهيچ گاه انسان ـ‌ د ركفالت حق تعالي ـ در بن بست هاي زندگي گرفتار نمي شود. اين نويدي است كه خداوند به بندگان صالح خود داده، وهيچ گاه خلف وعده نمي كند:‌

ان الله لايخلف الميعاد (رعد، 31)

*   *   *

اكنون اين پرسش پيش مي آيد كه نياز عقل به شرع آنگاه بود كه عقل، ‌اسير شهوات نفس بود، ‌و پوششي از     آلودگي ها نور عقل را پوشانده بود، پس آنگاه كه توانست خود را از چنگال نفس برهاند، ‌وبه كمال عقلاني خويش برسد، ‌ديگر نيازي به ياري شرع و رهنمودهاي آن ندارد.

بايد گفت، چنين پرسشي بي مورد است، ‌زيرا به گفته ي فلاسفه علت محدثه ـ در اينجا ـ همچنان علت مبقيه است، يعني علت و سببي كه ايجاب مي كرد بشريت دست نياز به درگاه احديت دراز كند، همچنان ادامه دارد وهمان علت كه از روز نخست ايجاب مي كرد تا به ياري شرع نياز باشد، ‌همچنان باقي است و نيازمندي تداوم دارد.

زيرا حرص و طمع و خودخواهي و خودپسندي و ميل به فزون خواهي و تجاوز به حقوق ديگران و امثال آن، ‌همچنان در نهاد بشريت ريشه دارد، و همچون پرده اي ضخيم، ديدگان عقل و فطرت را پوشانده، وهمين آز و طمع و تجاوز گري، كه ديروز مانع و حاجب عقل وفطرت را پوشانده، ‌و همين آز و طمع و تجاوز گري، ‌كه ديروز مانع وحاجب عقل بود، ‌امروز ضخيم تر وحجيم تر شده و گسترش فراگيري يافته است.

لذا به همان دليل ديروز، امروز هم، بلكه با نيرويي بيشتر، نيازمندي بشر را به كنترل شرع، ‌و كمك رساني شرع به عقل را، باعث مي شود!

عقل اسير، ‌ناتوان از كنترل كردن است، و تا پشتوانه ي شرع و وعد و وعيد دين و آئين و ترس از آخرت و روز رستاخيز نباشد، انسان امروز عاجزتر از انسان ديروز است.... به دليل فزوني عوامل انحراف در مسير انسان امروزي......

 

مؤلفه هاي جامعه ي ديني

از آنچه گذشت دريافتيم كه جامعه ي ديني، جامعه اي است كه در پرتوعقل وشرع، ‌تواما مسيرخود را مشخص كند، ‌و ازجاده ي حق و حقيقت، منحرف نگردد. واين هدف، آنگاه امكان تحقق دارد كه مؤلفه هاي زير رعايت گردد:‌

1) حق مداري، ‌كه در سايه ي راهنمايي هاي عقل و شرع امكان پذيراست. زيرا راه حق راخرد انديش آزاد تشخيص   مي دهد، ‌كه همين خرد آزاد انديش رسول باطني وحجت الهي است.(كليني1، 1348، 16)

و نيز پيامبران آمده اند كه راه حق را ارائه دهند:‌

لقد جاءت رسل ربنا بالحق (اعراف، 43)

هوالذي ارسل رسوله بالهدي ودين الحق (اعراف، 43)

افمن يهدي الي الحق احق ان يتبع امن لا يهدي الا ان يهدي فما لكم كيف تحكمون(يونس، 35)

دراين آيه، ‌خرد انساني مورد خطاب قرار گرفته، ‌و آن را حكم و داور دانسته، ميگويد:‌

آيا كساني كه همواره به سوي حق رهنمودند، ‌شايسته ي رهبري هستند، يا كساني كه راه به جايي نمي برند، مگر آنكه ديگران آنان را رهنمود باشند؟!

آنگاه باشدت مي گويد:‌

شما را چه مي شود، وچگونه قضاوت مي كنيد؟!

ملاحظه مي شود كه قرآن كريم، درتمامي تعاليم ورهنمودها، عقل وخرد انساني را مورد خطاب وعتاب قرار مي دهد.

لذاست كه در حديث محمد بن مسلم از امام باقر (ع) مي خوانيم:‌

موقعي كه خداوند عقل را آفريد، اورا به سخن درآورد، يعني گويا و هشيار گرديد. سپس به اوفرمان داد، ‌به پيش بيايد، ‌پيش آمد، به پس رود، پس رفت . آنگاه به وي گفت:‌به عزت وجلال خود، ‌آفريده اي بهتر و محبوب تر از تو نيافريدم. و دركسي تو را به كمال نمي رسانم، ‌مگر آنكه مورد عنايت و لطف من باشد.

همانا، اين توهستي كه كه مورد امر ونهي وثواب وعقاب قرارمي گيري.( كليني 1، 1348، 10)

يعني سر اينكه انسان خليفة‌الله شناخته شد، بدان جهت بود كه مستودع و ودائع الهي قرار گرفت، وجايگاه رفيع و منيع عقل را به خود اختصاص داد و حجت الهي را در درون خود جاي داد .

لذا آنگاه كه اين عقل، ‌اسير عفريت گردد، ‌خداوند است كه بر دست انبياي عظام، او رانجات بخشد.

*   *   *

2) از اين جا ست كه مؤلفه دوم ( عقل گرايي)، جهت گيري خود را مشخص مي كند.

3) ونيز مؤلفه ي سوم ( عدالت محوري )، جاي خود را معلوم مي كند.  

يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداء لله ولوعلي انفسكم اوالوالدين والاقربين ان يكن غنيا اوفقيرا فالله اولي بهما فلا تتبعوا الهوي ان تعدلوا (‌نساء، 135)

خطاب به جامعه ي ايماني:‌ همواره عدالت را ايجاد كنيد. و در مقام شهادت خدا را در نظر بگيريد . گرچه به زيان خود يا بستگانتان باشد....و هرگز به دنبال هوي و هوس نباشيد، تا مبادا شما را از جاده ي عدل منحرف كند.

از امام سجاد (ع) درباره ي شرايع كامل دين سؤال شد، ‌فرمود:‌

قول الحق، ‌والحكم بالعدل، والوفاء باعهد( تفسير نورالثقلين، ج 3، ص79 وخصال صدوق، ج1، ص 13 ابواب الثالثة‌: 90)

حضرت سه چيز را ـ مجموعا ـ موجب كمال ايمان مي داند:‌حق گويي، عدالت خواهي،  و وفاي به عهد.

وفاي به عهد، ‌معناي گسترده اي دارد، ‌تا آنجا كه ميثاق فطرت را شامل مي شود، ‌چنانچه درقرآن كريم مي خوانيم:‌

ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الا تخافوا ولا تحزنوا وابشروا بالجنة‌ التي كنتم توعدون( فصلت، 30)

كساني كه با خدا پيمان بستند، و برسرپيمان خود ايستادگي كردند، هر آينه فرشته هاي رحمت بر آنان نازل گشته، ‌هرگونه هراس و وحشت را از آنان دور مي سازند. و آنان را به زندگي بهشت وار نويد مي دهند.

چنانچه در آيه ي ديگر به آن اشاره شده:‌

وان لواستقاموا علي الطريقة‌ لا سقيناهم ماء غدقا (جن، ‌16)

چنانكه بر طريقه ي حق استقامت كنند ، هر آينه آنان را از آبي سرشار سيراب خواهيم ساخت.

اين آب سرشار، همان بينش فروزان است كه با نام (( حكمت ))‌ ياد مي شود، ‌(( و من يؤت الحكمه فقد اوتي خيرا كثيرا وما يذكر الا اولوا الالباب)) ( بقره، ‌269)

(‌هر كه مورد عنايت سبحان قرار گرفت و شايسته بخشش اين بينش سرشار گرديد، هر آينه داراي (( خير كثير ))‌ گرديده . ( البته تنها صاحبان عقول كبيره، ‌از اين موهبت كبري متنعم و متذكر ميگردند).

*   *   *

عدالت محوري، ‌هدف اقتصادي بعثت انبيا و آمدن شريعت است، ‌تا عدالت، ‌حضور همه جانبه داشته باشد. و تنها در محدوده ي اقتصاد محصور نباشد ـ‌ چنانچه امروز برخي جوامع، تنها به همين بعد اكتفا كرده، و ديگر جوانب را رها     كرده اند، و به افراط وتفريط هاي متضاد و متناقض دچار گرديده اند.

در سوره ي حديد مي خوانيم:‌

لقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط (حديد، 25)

پيامبران را با شواهد و دلائل روشن فرستاديم، وهمراه آنان، كتاب ـ به مبناي شريعت ـ‌ و ميزان‌ ـ كنايه از معيارهاي سنجش حق از باطل ـ نازل كرديم، ‌باشد تا مردم به قسط و عدل رفتار كنند.

آري، ‌بيشترين درگيري و مبارزه ي پيامبران، برسراجراي عدالت بوده است، واصول شرايع آنان، از آن جهت دچار موانع مي گشته وبا كارشكني هاي فراواني روبرو مي شده كه ماهيتي ظلم ستيز و دادگرايانه داشته است، وگرنه صرف اعتقاد به اصول و مباني ديني، وانجام يك سري اعمال عبادي و نظاير آن، بي آنكه در حركت اجتماعي دخالت داشته باشد، وبا بيداد وستم درگير شود، وبرنامه هاي اقتصادي و مالي را كنترل نكند، و سودجويان را وادار نكند تا از برخي منافع و فزون خواهي ها دست بردارند، ‌درگيري و ستيزي را در پي نخواهد داشت!

سيد قطب دراين زمينه ميگويد:‌

بيش از هر چيز يك عدالت انساني عام است‌، نه يك عدالت اقتصادي محدود‌، و دراين صورت است كه شامل تمام مظاهر حيات و همه ي جوانب فعاليت درزندگي روزمره مي گردد.

چنانكه ادراكات و وجدانيات و احساس هاي دروني را نيز در بر ميگيرد. ارزش هاي مشمول اين عدالت، تنها ارزش اقتصادي صرف و يا به طور كلي ارزش هاي مادي نيستند، ‌بلكه تركيبي از ارزش هاي معنوي و روحي ومادي هستند، ‌زيرا اسلا م انسان را در وحدتي مي بيند كه هدف هاي روحي وي از هواها ي جسماني آن، ‌وحوائج معنويش از حوائج مادي آن جدا نيست، و به جهان وحيات هم با همين نظر كه هيچ گونه تعدد وتفرقه اي ندارد، مي نگرد. وهمين امر، ‌مبدا جدايي اسلام از كمونيسم ومسيحيت است. ( سيد قطب، 1379، 56و52)

آري، براساس شناخت قرآني، ‌نقطه ي اوج كمال انسان در تقوا ( پروا داشتن ومتعهد گونه رفتار كردن ) دانسته شده است‌، وتنها راه رسيدن به تقوا را عدالت دانسته:‌

اعدلوا هواقرت للتقوي( مائده، 8)

لذا جامعه ي عدالت پيشه، ‌جامعه اي است كه متعهد و با احساس انسانيت متعالي...و اينگونه جامعه را جامعه ي ديني خوانند.

*  *   *

4) چهارمين مؤلفه جامعه ي ديني، قانون گرايي است كه فرع مؤلفه ي عدالت خواهي مي باشد، از مؤلفه هاي محوري و اساسي جامعه ي ديني به حساب مي آيد.

در اين رهيافت همه ي افراد جامعه، خود را ملزم به رعايت قانون ميدانند‌، و هرگونه اطاعت از قانون را وظيفه ي شرعي مي شمرند.

دراين رابطه، به ذيل سوره ي عصرتوجه كنيد:

والعصران الانسان لفي خسر الا الذين آمنوا وعملوا الصالحات وتواصوا بالحق وتواصوا بالصبر(عصر، 3-1)

به زمانه سوگند، كه انسان درخطر سقوط و زيان قرار دارد، مگر كساني كه دين باور باشند، ‌وسعي درانجام كار نيك داشته باشند‌، و همديگر را در پيروي ازحق وشكيبا بودن در اجراي حق، تشويق وتوصيه ميكنند.

وعبارت ((تواصوا)) اين را مي رساند كه فضاي جامعه به شكلي باشد كه هر فردي را به حق پذيري وحق گويي وحق جويي تشويق كند، و بر استقامت ورزيدن بر تعهدات انساني و ديني خويش، وشكيبا بودن در اجراي حق، توصيه وتاكيد نمايد.

پس بايد به گونه اي تربيت شده باشند كه آمر و زاجر هر فرد‌، فضاي سالم جامعه باشد، ‌ومقصود از ((تواصوا)) همين توصيه ي همگاني است كه از راه فضاي سالم بر افراد القاء ‌مي شود.....فضاي سالم، ‌انسان هاي سالم ميپروراند، وفضاي ناسالم، افراد ناسالم به بار مي آورد.

واين كه گفته اند:((من لم يؤدبه الابوان، يؤدبد الزمان)) ( هر كه محيط خانواده او را تربيت نكرد، هر آينه زمانه او را تاديب و تربيت ميكند)‌، ‌يعني فضاي سالم او را به ناچار وا مي دارد كه در رفتار و كردار خود معتدل باشد، وگرنه چنين جامعه اي اورا طرد ميكند، وبه اواجازه نمي دهد تا به عنوان يك عنصر فاسد، ديگر عناصر را به فسادبكشاند. لذاست كه درقوانين كيفري، ‌درباره ي مفسدين في الارض حكم تبعيد صادر شده است:

اوينفوا من الارض (مائده، 33)

مقصود از (( ارض )) دراين آيه، مطلق آبادي است . يعني او را از زندگي در ميان مردم، ‌به طور مطلق منع كنند، تا مبادا پاكان را آلوده كند يا آسيب جبران ناپذير برساند!

*   *   *

5) پنجمين مؤلفه ي جامعه ي ديني، كه در جهت قانون مداري شكل مي گيرد، جمع ميان خدا محوري و انسان محوري است، بدين معني كه ـ‌ گرچه جامعه ي ديني يك جامعه ي خدا محوري محض دانسته مي شود و به نام جامعه توحيدي ياد مي شود ـ ولي هدف اصلي در قانون گذاري همان كمال انساني است، تا بدين وسيله، امكان قرب به ساحت قدس الهي تحقق يابد، ‌و مساله ي خليفة‌الهي دروجود انسان متجلي گردد. واين از امتيازات تعاليم اسلامي است، كه با شعار جمع ميان دنيا وآخرت، حركت خود را آغاز كرده وادامه داده است.

اساسا دررابطه با حقوق بشر و قوانين مربوطه دو ديدگاه وجود دارد، خدا محوري و انسان محوري. از ديدگاه خدا محوري، كه تابع شرايع آسماني بر آن تاكيد دارند‌، خدا در مركز جهان بيني قرارگرفته و رازهستي و هدف آفرينش شناخت خدا و حركت به سوي او، كه كمال مطلق است، مي باشد.

يا ايها الانسان انك كادح الي ربك كدح فماقيه (‌انشقاق، ‌6)

اي انسان بدان كه همواره، با يك حركت خزنده و مستمر و توقف ناپذير، ‌به سوي پروردگارت رهسپار مي باشي.

لذا انسان به معناي واقعي ـ‌ گرچه به سود خود و بر اساس رسيدن به سعادت جاويد حركت مي كند ـ‌ كسي است كه حيات و فكر و عمل خود را بر پايه ي خلوص نيت واخلاص در راه به دست آوردن و رضايت حق تعالي استوار مي نمايد، و با رنگ خدايي بدان صورت مي بخشد. و براين اساس، منبع كرامت انساني، توجه خالصانه ي وي به سوي خدا و تقواي فراوان اين انسان در مقابل حق است، كه آيه ي مباركه ي (( ان اكرمكم عند الله اتقاكم ))‌ (‌حجرات، ‌13)(‌گرامي ترين شما نزد خدا كسي است كه تقواي اوبيش باشد) بدان اشاره دارد.

((‌ تقوي )) از ريشه ي (( وقايت ))،  ‌به معنا ي (( صيانت )) و (( تحفظ )) ‌و (( تعهد )) است، و به جاي آن در زبان دري واژه ي (( پروا )) است. انسان با تقوا، ‌انساني است كه تعهد گونه رفتار مي كند، ‌و ر زندگي شخصي و اجتماعي خود توجه ميكند تا با مسؤوليت انساني خود در پيشگاه خدا و خلق عمل كند.

ولي ديدگاه (( انسان محوري))، كه امروزه درجهان بيني غرب مطرح است، به انسان مركزيت اصلي و اساسي        مي بخشد. اعتقاد به اينكه (( انسان معيار سنجش همه چيزاست))، اصلي است كه در فلسفه ي يونان باستان، ابتدا به شكل اساطيري بود وسپس تمامي مكاتب فلسفي آنرا فرا گرفت. خدايان يونان قديم و نيز جهان و اتفاقات آن، مثبت و منفي، اطراف محور انسان وخواسته هاي او دور مي زند و رفته رفته در سنت مسيحي اروپايي، يعني مسيحيتي كه سابقه ي يهوديت نداشت، ‌رخنه كرد و به شكلي خزنده جاي گزين ((خدا محوري ))‌ گرديد. خدا بدين  معنا درخدمت انسان و برآوردن نيازهاي وي دانسته شد، تا آنجا كه ضرورت نجات انسان از پي آمد گناهاني كه بر حسب طبيعت انساني مرتكب ميشود، ايجاب نمود تا خداي انسان شده در قالب حضرت مسيح قرباني شود.  قرباني شدن حضرت مسيح براي نجات بشراز گناه، درواقع امري است درخدمت انسان(انساني كه محور شده )‌ بدون هيچ گونه سودي براي خدا و يا براي حضرت مسيح . وبا اين ترتيب (( انسان محوري )) يونان غربي‌، جاي گزين (( خدامحوري ))، كه اصل اصيل اديان آسماني است، ‌گرديد.

البته درطول تاريخ، كليسا به دفعات كوشش نمود تا باور ((  انسان محوري )) را درهم شكند و با قوانين و فرامين كليسايي تطابق دهد، ‌يا لااقل از اطلاق آن بكاهد و محدود نمايد، ولي سرانجام نيروي انسان محوري بر جامعه ي غربي حاكم گرديد و آن را از قيود و محدوديت ها به طور كلي رهانيد.

 

 بررسي اين دوديدگاه

البته قرار دادن اين دو ديدگاه در قطب متقابل، ‌و مترتب نمودن آثار مثبت و منفي آن، گرچه برسر زبان ها ونوك قلم ها رواج كامل يافته، ولي آيا واقعيت چنين است واين دو ديدگاه ( خدا محوري و انسان محوري) درمقابل هم قرار گرفته اند؟‌

به نظرميرسد مقابل قراردادن اين دوديدگاه، از جايگاه دين ناباوري برخاسته، يا لااقل اين گروه به آن دامن زده اند ‌وگرنه چه در انديشه ي يونان باستان و فرض خدايان متعدد و متنوع كه گمان مي بردند در تدبيراين جهان نقش دارند، وچه در انديشه جوامع توحيدي كه انسان را سرآمد هدف آفرنيش قرار داده وحركت به سوي او را، كه حركت به سوي كمال مطلق است، راز هستي وهدف از خلقت دانسته است، ‌در هيچ يك از دو انديشه طرحي وجود ندارد كه اين دو را دوقطب مقابل قرار دهد. بلكه با تامل در هر يك از آن دو، امكان جمع، با كمي تعديل، ميسربه نظر مي رسد. زيرا فرض خدايان متعدد و متنوع، ‌كه هر يك (‌(‌رب النوع ))‌ مسؤوليت تد بير قسمتي از جهان هستي را بر عهده داشته باشند، و ((‌رب الارباب)) ( خداي خدايان) برراس ارباب انواع قرار گرفته، همان صورت منحرف ((‌فا لمدبرات امرا)) (نازعات، ‌5) فرشتگان مسؤول تدبير، هريك درشاني از شؤون جهان هست)‌ مي باشد، كه همگي فرمان بردار خداي جهان بوده    (( لا يعصون الله ما امرهم ويفعلون ما يؤمرون)) (تحريم، 6) ( هرگز از فرامين او نافرماني نمي كنند. ).

فرض خدمت به انسان، گرچه به سود انسان است، ولي غايت مطلوب، ‌رسيدن او به كمال انساني است تا      شايسته ي (( لقاء‌الله )) گردد و به (( رضوان الهي ))‌ نايل گردد. لذا هدف، ساختن انسان است تا شايستگي پيوست به عالم ملكوت را پيدا كند و به سوي حيات جاويد پرواز نمايد. اثر و نتيجه ي (( خدا محوري )) در شرايع آسماني، وبه خصوص در اسلام، ‌و (( انسان محوري))‌ در فرهنگ غرب، نسبت به حقوق بشر، اين است:‌

حقوق بشر، از ديدگاه نخست، ‌از مباني شريعت استنباط شده و در چارچوب اراده و فرمان الهي است و به ناچار      نمي تواند مطلق باشد و از تمامي اعتبارات وحيثيات صرف نظر كند. وقتي كه ازحقوق بشر در اسلام صحبت مي شود آن بشر، نمي تواند مطلق باشد. بشري است كه در ارتباط با خدا ومعنويات واخلاق فاضله‌، ‌كه كرامت انساني بدان بستگي دارد، قرار گرفته است. در حالي كه حقوق بشر از ديد گاه ((‌انسان محوري))، مطلق است وانساني در نظر گرفته شده كه تسليم هيچ گونه محدوديتي بيرون از حيطه ي بشري نگرديده است و ميتواند اطلاق خود را حفظ كند و در تنظيم حيات فردي واجتماعي خود، تنها از درون خود و برخاسته از خواسته هاي خود الهام گرفته، واز جايي  ديگر كه بخواهد تاثير گذار در زندگي وي در اين جا باشد، ‌دستوري دريافت نكرده است وسخني به ميان نمي آيد . اين بر اثر آن است كه ديد اونسبت به اين حيات صرفا مادي است، وبيرون از ماده، ‌هستي ديگري قائل نيست،

قالوا:‌ان هذا الا حياتنا الدنيا نموت ونحيا وما نحن بمبعوثين ( مؤمنون، 37)

چنين پنداشته، ‌گويند:‌جز اين حيات دنيوي حيات ديگري نيست، همين جا زندگي كرده و همين جا مي ميريم، ‌وبازگشت به حيات اخروي وجود ندارد.

*  *  *

ولي قرآن، برخلاف نظريه ي ماديگري، به انسان فوق العاده ارزش داده است، تا آنجا كه او را برتر در آفرينش قرار داده، و با عنوان ((‌خليفه الهي)) مظهر تمام صفات جمال وجلال او را معرفي كرده، و مسجود فرشتگان قرار داده، ‌و ودايع ربويت رابه اوسپرده، تمامي نيروهاي فعال جهان هستي، اعم از عاقل وغير عاقل، چه سفلي وچه علوي، دراختيار كامل اوقرار داده است. لذا او را گرامي داشته، ‌و در آفرنيش او، به خود تبريك گفته است.

واين به خوبي مي رساند كه آفرينش انسان، غاية‌الغايات اساس آفرينش است و انسان است كه محور اصلي آفرنينش و راز هستي را تشكيل مي دهد.

به همين دليل است كه خداوند، انسان را مورد خطاب قرار داده گويد:

يا ابن آدم، خلقت الاشياء لاجلك وخلقتك با جلي( فيض كاشاني، 1، 1379، 381)

همه چيز را براي توآفريدم، ولي تورا براي خودم آفريدم. (حديث قدسي)

لذا مي توان گفت: از ديدگاه قرآن، انسان در نظام آفرينش محور است، و همه چيز در پرتو وجود وي آفريده شده، و اطراف محوريت او مي چرخد. ولي در عين حال، هدف از آفرينش انسان، تجلي ذات اقدس متعالي است، زيرا انسان، يگانه آفريده اي است كه مي تواند جلوه گاه تمامي صفات جمال و جلال الهي بوده باشد. وحديث قدسي (( كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف، فخلقت الخلق لكي اعرف))  ( مجلسي 87، 1354، 199) ( گنجي نهان بودم، خواستم ناشناخته شوم، پس خلق را آفريدم تا آشكار شوم.).وآن آفريده اي كه ذات اقدس حق، كاملا در وي تجلي مي كند، همان انسان است و بس. لذا خدا محوري و انسان محوري، هر دو از ديدگاه قرآن درست است، و انسان در نظام آفرينش نقش اصالت و محوريت را دارد، ونسبت به ذات حق، نقش عبوديت را (( وماخلقت الجن والانس لا ليعبدون)).(ذاريات، 56)

كه عبادت از نظر عارفان، همان تخلق به اخلاق معبود است.(معرفت، 1378، 229-225)

 

قانون گذاري در جامعه ي ديني

به همين مناسبت لازم است اندكي پيرامون مبناي قانون گذاري در جامعه ي ديني فكر كنيم. همان گونه كه در ابتداي مقاله اشاره شد، جامعه ي ديني به جامعه اي گفته مي شود كه فرهنگ و شيوه ي رفتاري حاكم در آن، برخاسته از تعاليم وحياني بوده باشد، و تمامي قوانين حاكمه و حتي قوانين وضعيه كه بر دست متخصصان و كارشناسان طرح و تصويب ميشود، بايد با مباني اصيل ديني تطابق داشته باشد.

وبه همين جهت، دركل كشورهاي اسلامي، كه داراي جامعه ي موسوم به ديني هستند، سعي برآن است تا قوانين حاكمه خود را، براساس دين و شريعت پايه گذاري كند، و مساله ي ((حكومت ديني )) از همين جا بوجود آمده است، و به معناي حاكميت دين تفسير مي شود. و حاكم اسلامي بايد مشروعيت حكومت خود را، براساس مباني ديني به دست آورده باشد، و گرنه اصل مشروعيت نظام حاكم زير سؤال مي رود و احيانا غاصبانه شمرده مي شود.

لذا در اين جا، به گونه اي فشرده، ‌جهت بحث را به هر دوجنبه معطوف مي داريم:‌

1)مبناي تشريع در حكومت اسلامي،

2)مبناي مشروعيت حكومت دراسلام.

 درباره مساله ي نخست بايد گفت: تشريع (‌قانون گذاري ) در نظام حكومت اسلامي، از دوران عهد رسالت و پس از آن در دوران حضور معصومين و سپس در دوران غيبت كبري، همچنان ادامه دارد.

البته روشن است كه تشريع در عهد رسالت، با پشتوانه ي وحي انجام مي گرفت، ‌ودر دوران حضور، با دراختيار داشتن ودايع نبوت، ‌كه به ائمه ي معصومين سپرده شده بود، ‌صورت ميگرفت. ولي در عهد غيبت، با در دست داشتن قواعد عامه و مباني كلي شريعت، ‌به دست فقهاي عظام انجام مي گيرد.

لذا ((‌خاتميت)) به معنان ختم نبوت و بسته شدن باب وحي رسالت است. ولي باب تشريع همچنان باز است وبايد باز باشد، به جهت تحول و تطور حاصل در زندگي بشريت، كه تداوم اجتهاد و استنباط احكام متناسب با شرايط روز را     مي طلبد. البته با تفاوتي كه درمبناي تشريع سه گانه هست، چنانكه اشاره شد.

 

جايگاه اخلاق در جامعه ي ديني

در اين جا بايد متذكر شويم كه اخلاق در جامعه ي ديني، جايگاه شايسته اي دارد، و درتمامي احكام و قوانين مدني و غيره مورد عنايت قرار گرفته است. برخلاف قوانيي وضعيه، در ديگر جوامع، كه براي اخلاق جايگاهي قائل نيستند، اسلام حتي در قوانين كيفري و اجزائي، ‌احكام خود را بر اساس حفظ كرامت وحرمت انساني تنظيم كرده، و  مساله اي كرامت انساني هيچ گاه و در بحراني ترين شرايط مغفول عنه نگرديده است. انسان در بعد زميني خود حرمتي دارد و در بعد آسماني خود كرامتي بسيار. شرايع الهي در تنظيم قوانين اجتماعي بشر، هر دو بعد را به خوبي و به طور كامل رعايت كرده اند. درصورتي كه قوانين وضعيه فقط بعد زميني انسان را مورد توجه قرارداده است.

به علاوه، انسان درزندگي جوانب متعدد ي دارد كه بايد رعايت شود، ‌رابطه ي او با خودش، رابطه ي او با خانواده و اقوامش، رابطه ي او با هم صنفان وهمكارانش، كه منشا اين رابطه در ضمير خود آگاه هر آدمي وجود دارد، وآن فطرت وخرد او است.

انسان وقتي مي تواند با آرامش خاطر به زندگي خود ادامه دهد، كه در مجموعه ي اين روابط موفق بوده باشد، ‌و از استحكام شايسته اي برخوردار باشد.

اكنون آيا قوانين وضعيه، كه بردست بشر انجام مي گيرد، مي تواند استحكام و تعادل همه اين روابط را تضمين كند، يا آنكه صرفا، در صورت خلوص نيت در وضع قوانين، برخي جوانب كه مربوط به خانواده و جامعه است رعايت مي شود، آن هم ناقص. وديگر جوانب به كلي مغفول عنه واقع مي شود، و آدمي را در چنان موقعيت حساسي ( خود نگري و خدانگري) رها و به حال خود واگذار مي كنند؟!

آري اين قوانين الهي است كه همه ي جوانب را رعايت كرده، ‌التهاب آدمي را در زندگي فرو مي نشاند. دراين رابطه به آيات زير بنگريد كه چگونه جامعيت شرايع الهي را مي رساند.

وآتاكم من كل ما سالتموه ( بقره، 178و179)

و هرآنچه نيازمند بوديد و درنهاد فطرت خود تقاضاي بر آوردن نياز را از ما داشتيد، ‌به شما ارزاني داشتيم.

پس هر آنچه انسان در حيات ديني خود به آن نيازمند است، پاسخ آن را در داده هاي شريعت مي يابد . وشريعت در اين باره هيچ كم وكاستي ندارد،

اكملت لكم دينكم( مائده، 3)

فاما ياتينكم مني هدي فمن تبع هداي فلا خوف عليهم ولا هم يحزنون ( بقره، ‌38)

آنگاه كه سيل هدايت به سوي بشريت سرازير گرديده، پس هر كه به ذ‌‌‌يل عنايت آن تمسك جويد، هر آينه از هر خوف و هراس ودغدغه اي در امان است و مي تواند با آسايش خاطر به زندگي مادي و معنوي خود ادامه دهد.

*    *    *

واما در رابطه با مساله ي اخلاق و آميزش با عدل اجتماعي و مقدار ارتباط آن با قوانين كيفري وجزائي، ‌كافي است به آيه ي زير كه درباره ي مساله ي ديات و قصاص آمده، بنگريد:‌

يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم القصاص في القتلي ـ الي قوله ـ فمن عفي له من اخيه شي فاتباع بالمعروف واداء اليه باحسان ذلك تخفيف من ربكم ورحمة (بقره، 178)

قصاص درمورد قتل عمد، ‌امري ثابت و حق اوليا مقتول است. ولي اگر اولياي مقتول گذشت كردند وبه ((ديه )) راضي گشتند، ‌پس قاتل و كسان اوبايستي اين چشم پوشي برادر گونه را پاس داده، ‌با خوبي وخوشي، در تاديه ي ((ديه )) كوشا باشند.

شاهد مطلب دراين جاست كه خداوند از اولياي مقتول نسبت به قاتل و كسانش، به برادري ياد مي كند، باشد تا عطوفت برادري انساني، موجب شفقت ودلگرمي گردد.

 

حكومت ديني

واما مساله ي حكومت اسلامي ومشروعيت آن ازمنظر دين، در جاي خود ( معرفت، 1378، 159)،  بحث كرده ايم كه تعيين حاكم اسلامي و تبيين شرايط آن، ‌در دو عهد حضور و غيبت فرق مي كند:

درعهد حضور، شخص حاكم، با تنصيص از بالا، تعيين ميگردد. بدين معنا كه ولايت عامه ي حضرت رسول(ص) وزعامت سياسي آن حضرت با نص آيه ي كريمه ((النبي اولي بالمومنين من انفسهم))(احزاب، ‌6)، ثابت گرديده و دستوارت آن حضرت در اداره ي امور و ديگر ابعاد سياست مداري، با همين آيه، فرض و به مردم تبليغ شده است. ومردم (‌مسلمان ) ‌موظف بودند كه با وي بيعت كنند، و اين تكليف حتم بود، ‌و حق اختيار ندشتند.

وما كان لمومن ولا مومنة‌اذا قضي الله ورسوله امرا ان يكون لهم الخيرة‌ من امرهم(احزاب، 36)

(( امر )) در ((‌امرهم))، در رابطه با مسائل سياسي ـ اجتماعي است، كه در تصميمات سياسي ـ اداري كشور، ‌پس از شور تصميم نهايي، ‌ودر مرحله ي اجرا، براي آحاد مردم، ‌جاي اظهار نظر نيست.

ونيز پيامبر اكرم(ص)، ‌علي (ع) را، پس از خود به عنوان ولي امر مسلمين معرفي وتعيين فرمود. در حديث غدير، ابتدا اين مطلب را مطرح فرمود:‌(( الست اولي منكم بانفسكم؟))( آيا ولايت من، حاكم بر خواسته هاي شما نيست؟‌) ـ اشاره به آيه ي كريمه است ـ همگي گفتند: (( اللهم بلي)) (خدايا شاهد باش، آري)

آنگاه فرمود:‌(( فمن كنت مولاه فعلي مولاه))( پس هر كه ولايت مرا اقرار دارد، بداند كه علي ـ پس از من ـ براوولايت دارد.) يعني: لازمه ي اقرار به ولايت رسول الله، ‌اقرار به ولايت علي، ‌پس از وي است.

لذا مسلمانان پس از ختم خطبه، جملگي با علي (ع) بيعت كردند، و او را با عنوان (( ولي مسلمين ))‌ياد نمودند.

ائمه ي يازده گانه پس از مولا علي ( ع)‌، هر يك با نص امام قبلي معرفي و تعيين مي گرديد، و مردم موظف بودند ولايت آنان را يكي پس از ديگري بپذيرند.

*  *   *

واما در دوران غيبت، ‌وضع فرق ميكند. آنچه از بالا دستور مي رسد، توصيف ( بيان اوصاف رهبر )‌است، ‌كه مردم ـ فرهيختگان ـ‌ با در نظر گرفتن اوصاف ياد شده، آنكه جامع تر وشايسته تر است مشخص كرده با اوبيعت مي كنند. مولا امير مومنان (ع) در تبيين اين اوصاف مي فرمايد:‌

ان احق الناس بهذا الامر، اقرهم عليه واعلمهم بامر الله فيه (‌نهج البلاغه، خ 173)

(( هذا الامر )) اشاره به امر ولايت و زعامت سياسي است.

(( احق )) د راينجا، به معناي ذي حق است‌، همانند آيه كريمه:‌

افمن يهدي الي الحق احق ان يتبع امن لا يهدي الا ان يهدي فما لكم كيف تحكمون ( يونس، 35)‌

كسي كه به حق ـ‌ به خوبي ـ‌ هدايت ميكند، احق به رهبري امت است، يا كسي كه اساسا راه به جايي نمي برد؟!

روشن است كه كسي كه توانايي ندارد، ‌هرگز شايستگي رهبري را ندارد تا آن كسي كه به خوبي اداره ميكند، شايسته تر باشد. لذا تقابل در اين گونه موارد، تقابل عدم و ملكه است، ‌و كلمه ي (( احق )) در اين جاها، صرفا به معناي ((‌ذي حق )) ‌است كه طرف مقابل، اصلا شايستگي ندارد.

*    *     *

لذا طبق فرموده ي مولا علي (ع):‌آن كسي كه تنها شايستگي تصدي ولايت امري را دارد، كسي است كه واجد دوشرط اساسي باشد:‌

1) "اقواهم عليه"، يعني بينش سياسي قوي و مستحكم داشته باشد، ‌تا مبادا در اداره ي امور،  سستي و ضعف نشان دهد.

2) "اعلمهم بامرالله فيه "‌ درباره ي زعامت و سياست امور، ‌از نظريات شرع به خوبي آگاه باشد، ‌تا مبادا در تصميمات خود، ‌برخلاف شرع حركتي كند.

پس هركه از شايستگان امت،  داراي اين دوشرط اساسي بود ـ دركنار شرايط عقلاني ديگر ـ مردم مي توانند با تشخيص اصلح شايسته ترين را انتخاب كنند و با وي بيعت كنند، و رهبري وي را بپذيرند.

*    *    *

به همين دليل، ‌تعيين رهبري در دوران حضور با تنصيص ( تعيين از بالا ) انجام مي گيرد، و مردم وظف به بيعت اند.

ولي تعيين رهبر، ‌در دوران غيبت با توصيف از بالا، ‌و انتخاب مردم،  ‌تواما انجام مي گيرد. و بيعت دراين دوره اختياري است بدين معنا كه اختيار دارند، ‌تا هر كه را، ‌در چارچوب اوصاف ياد شده، ‌اصلح وشايسته تر يافتند، ‌با وي بيعت كنند و تا اين بيعت انجام نگيرد، ‌رهبر شايسته مشخص نمي گردد.

 

منابع ومآخذ

1) قرآن كريم

2) احمد بن حنبل (1353) ، ‌مسند،  ج 4

3) سيد قطب (1379) ، ‌عدالت اجتماعي در اسلام،  ترجمه ي گرامي وخسروشاهي

4) فيض كاشاني ( 1379)،  علم اليقين ، ‌ج 1

5) كليني،  محمد بن يعقوب(1348) ، ‌ا3صول كافي ، ‌ج 1

6) مجلسي،  محمد باقر(1354) ، ‌بحارالانوار، ج 87

7) معرفت ، ‌محمد هادي (1378) ، ‌مجموعه مقالات ، چ اول