نقد نظريه تضاد دين و آزادي
نويسنده : اصغري
پيشگفتار
در اين مقاله، بحث درباره
دين و آزادي از دو بخش تشكيل شده است.
بخش اول، درباره اهميت
آزادي و جايگاه ويژه آن در قرآن كريم است.
بخش دوم، به ريشه يابي
تهمتهايي كه در قرون اخير درباره ناسازگاري اسلام با آزادي زده شده، پرداخته،با
بيان نظريات و قضاوت مورخان و انديشمندان معروف غير مسلمان به دنبال رد تهمتها و
اثبات بي پايه بودن آنها، كوشش خواهد كرد.
بخش اول : جايگاه
آزادي در قرآن
ازآن جا كه در ديدگاه
اسلام انسان موجودي است مختار، و آزادي در فطرت وسرشت او قرار داده شده است،سوال
و پرسش و تشويق و تكريم و يا توبيخ و سرزنش وي مورد قبول است ،و گرنه چنانچه انسان
موجودي مجبور آفريده شده بود، سوال وبازخواست از او معني و مفهومي نداشت:
(( انا هد ينا ه
السبيل اما شاكرا و اما كفورا )) انسان 3
در حقيقت ،همين آزادي
و اختيار است كه انسان را شايسته خليفه اللهي نموده و مدال كرمنارا برگردن او آويزان
كرده و او را مسجود ملائكه ساخته است. تمام هستي نيز در جهت به كمال رساندن او
قرار گرفته، زيرا درسايه آزادي و اختياراست كه بشر تربيت و رشد يافته تعالي مادي و
معنوي مي يابد و در نتيجه،سعادت دنيا و آخرت را نصيب خود مي گرداند.
آزادي، گوهر ارزشمند ي
است كه حتي شايسته ترين و دلسوزترين افراد به بشر كه پيامبران الهي هستند،حق
ندارند حريم آن را شكسته ،افراد را به اجبار حتي وارد حريم ايمان كنند، زيرا ايمان
حقيقي در جايي محقق خواهد شد كه گوهر آزادي و اختيار وجود داشته باشد. به همين
دليل، قرآن كريم دردو جا تصريح مي كند كه پيامبر خدا از شدت علاقه و محبت به
انسانها و اهميت دادن به هدايت آنان خودش را در برابر خطر قرارداده بود.
(( لعلك باخع نفسك
الا يكونوا مومنين )) شعرا /3
(( فلعلك باخع نفسك
علي اثارهم ان لم يومنوا بهذا الحديث اسفا ))كهف / 6
در حقيقت آنچه به
عنوان علت عدم اجبار و اكراه انسانها درپذيرش ايمان در ادامه آيات اين سوره آمده، بهترين
دليل بر آزادي و اختيار انسانها در جهت تعيين سرنوشت خود و تعيين آن به دست خود
آنهاست. گرچه اين واقعيت با آن روح لطيف و رحيمي كه سرشتش با رحمة العالمين ممزوج
شده و سراسر وجود وي را فرا گرفته است. بظاهر سازگار نبوده، و او را سخت آزده و
غمگين مي ساخته است، ولي راه و چاره اي غير ازاين نيست، زيرا عالم دنيا محل امتحان
و آزمايش است و شرط اول امتحان و آزمايش ، اختيار و آزادي انسان در صحنه عمل و
انتخاب راه است،لذا خداي سبحان درسوره زمر آيه 57 به سرزنش افرادي ميپردازد كه با
ناديده گرفتن سنت آزمايش الهي و قدرت اختيار انساني، خواستار ايمان اجباري و
اكراهي مي شوند. به اين دليل، در قيامت شكايت مي كننند، و مي گويند: (( لو
ان الله هداني لكنت من المتقين ))
اگرخدا مرا هدايت كرده
بود من هم از پرهيزگاران بودم.
اين احتمال كه شايد
هدايتي كه اين گروه از افراد در قيامت خواستارآن مي گردند،غير ازهدايتي است كه به
سلب اختيار و آزادي از انسان بينجامد،درست نيست، زيرا اگر قرار بود اين اشخاص به
ميل و اراده خود وارد حريم ايمان و تقوا شوند،اسباب آن براي آنها دردنيا فراهم
بود،همانند آمدن انبياي الهي و آوردن آيات و كتب آسماني ((
تلي قد جاء تك آياتي فكذبت بها و استكبرت و كنت من الكافرين )) زمر/ 59
در حالي كه هرگز اراده
حضرت حق بر چنين اجبار و اكراهي تعلق نگرفته و نخواهد گرفت و برپايه همين سنت
تغيير ناپذير الهي است كه به پيامبر عظيم الشان اسلام مي فرمايد: (( افانت
تكره الناس حتي يكونوا مومنين )) (
يونس/99)
آيا تو مي خواهي مردم
را بر خلاف ميل باطني و قلبي آنها وارد حريم ايمان كني، اين چيزي است كه هرگز
اراده ما برآن تعلق نگرفته است: (( و لو شاء ربك لامن من في الارض كلهم جميعا ))
يونس /99
بر اساس همين مبنا ست
كه در سوره غاشيه به پيامبر اكرم مي فرمايد: (( لست عليهم بمصيطر )) غاشيه/22
سلطه و تسلط، با اصل
اولي آزادي و اختيار كه درسرشت انسان قرارداده شده است، سازگارنيست، و اين حقيقتي
است كه نه تنها هر انسان منصفي آن را ميپذيرد، بلكه با تمام وجودش آن را درمييابد و
تصديق مي كند ،زيرا (( كفر وشرك را نمي
توان با زور از كسي دور ساخت، براي اين منظور، وسيله ديگري لازم است.....و اگر كلام
خدا نيز از عهده انجام اين مهم برنيايد، قدرت دنيوي هيچ گاه نمي تواند موضوع را
فيصله دهد، اگر چه آن كه جهان را از خون
مملو سازد.))
وجود گوهر آزادي و
درنتيجه قدرت انتخاب است كه به انسان اين جرات و شهامت را مي دهد كه در پذيرش
امانت الهي تاخير نكند و بارامانت الهي را بر دوش كشد:
(( انا عرضنا الامانة
علي السموات و الارض والجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه
كان ظلوما جهولا )) احزاب/72
با اين حال، بسياري از
انسانها در مسسير بهره گيري درست از آزادي و اختيار دچار لغزش شده به سوء استفاده
از آن پرداختند وسزاوار اين سرزنش شده ند كه (( انه كان ظلوما جهولا )).
به اين ترتيب از نظر
اسلام، آزادي چيزي نيست كه ديگران بخواهند آن را به افراد هديه كنند،بلكه آزادي در
سرشت انسان نهادينيه مي باشد، زيرا به اعتقاد امير المومنين علي (ع) : ((
الناس كلهم احرار الا من اقر علي نفسه بالعبودية )).
لذا آنچه برخلاف فطرت
سرشت انساني بايد از آن نام برد، استبداد، و خود و ديگران را به بند كشيدن و حق
حيات انساني را از خود و ديگران سلب كردن، و زنجير بردگي و عبوديت هواها و هوسها
را برگردن خود و ديگران قرار دادن است.
اسلام از اين زاويه به
انسان نگاه مي كند كه آزادي ريشه در جان و نهاد او دارد. البته مي توان گفت كه
راهي غير از اين هم براي رسيدن به آن هدف والايي كه انسان آفريده شده ، و پيامبران
الهي به دنبال تامين آن بودند وجود ندارد،زيرا اسلام به دنبال تربيت افراد و
ارتقاي مادي و معنوي آنها بوده، واين چيزي نيست كه بتوان باجبر و زور بر آنها تحميل
كرد، چون قدم اول دراين راه،ايمان است كه امري قلبي و دروني است، وهرگزبه جبر و
اجبار نميتوان آنرا در كسي به وجود آورد.
آنچه اسلام از مردم مي
خواهد ايمان است نه تمكين مطلق، اعم ازاين كه ايمان داشته باشند، يا ايمان نداشته
باشند.
پاسخ به يك شبهه
شايد يكي ازدلايلي كه
بعضي افراد نسبت به اصل حكومت اسلامي ايجاد شبهه كرده و منكر حكومت در اسلام
گرديده اند،همين تاكيد بيش از حد اسلام درباره آزادي و اختيار افراد در پذيرش وعدم
پذيرش آيين مقدس اسلام بوده است. گويي اين افراد خواسته اند از همين آزادي و اختيار و اين كه
ايمان امري قلبي و باطني است نتيجه بگيرند كه حكومت اسلامي معني و مفهومي ندارد.
اين شبهه بسيار بيجا و
بي مورد است، زيرا اولا هيچ نسبتي ميان حكومت اسلامي و ايمان اجباري وجود ندارد.
در كجاي حكومت اسلامي چه در زمان پيامبر اكرم وحتي خلفاي بعد از آن حضرت، ميتوان چنين
نسبتي را به دست آورد؟ دقيقا عكس آن اتفاق افتاده است، يعني در اوج قدرت حكومت در
زمان پيامبر اكرم، اقوام بسياري تابع حكومت اسلامي بودند، ولي با صراحت تمام
اعتقادات اسلامي را قبول نداشتند، و بر كيش و آيين خود به سر مي بردند، و هيچ گاه
پيامبر و ديگران متعرض آنها نشدند،بلكه مانند يك باشنده مسلمان از آنها حمايت مي
شد و حقوق آنها كاملا محفوظ بود. بهترين گواه بر اين مدعا عهد نامه هايي است كه
پيامبر اكرم با پيروان ساير مذاهب بسته است،از جمله پيماني است كه حضرت علي (ع)
به دستور پيامبر اكرم (ص) با مسيحيان سرزمين سينا بسته است:
(( .........من عهد مي كنم: كشيش و راه آنان را تغيير ندهم و اشخاص تارك دنيا
را از صومعه نرانم و مسافر را از سفر باز ندارم و نماز خانه ها و خانه ها ي آنان
را خراب نكنم .... به هيچ كس از آنان نبايد زور گفته شود و بايد با مدارا با آنان
رفتار شود و آزاري به آنها نرسد و هر جا باشند، معزز و محترم خواهند بود... اگر
كليساهاي آنان محتاج ترميم باشد، مسلمانان بايد به آنان كمك كنند و مسيحيان در اعمال
مذهبي خود كاملا آزادند...))
ثانيا، چنان كه از
مجموع فرمايشان امير المومين در نهج البلاغه استفاده ميشود، بويژه آنچه در جواب
ابن عباس در (( ذي قار)) آمده، نه تنها تصريح به اين مطلب كرده، بلكه بشدت حضرت سوگند ياد مي كند: ((
والله لهي احب الي من امرتكم ،الا ان اقيم حقا او ادفع باطلا.))
به خدا سوگند، اين كفش
كهنه من كه هيچ ارزش و قيمتي به نظر تو ندارد، نزد من محبوبتر است از حكومت و
فرمانروايي بر شما، مگر اين كه حقي را اقامه كرده، يا باطلي را دفع كنم.
در واقع، حضرت با بيان
اين جمله پرسوز وگداز، فلسفه حكومت اسلامي را بيان مي كند، و اين چيزي غير از آن
است كه صاحبان شبهه ياد شده مدعي آن هستند، زيرا حكومت در اسلام براي اين است كه
جلوي ظلم وتعدي و تجاوز به حقوق افراد را بگيرد و نگذارد حقوق مردم پايمال شود وبه
تعبير ديگر ،حكومت دراسلام مجري عدالت از طريق عمل كردن به احكام و قوانين اسلام وبرقرار
كننده نظام عدل است.
ثالثا، آنچه قرآن
كريم درآيه شريفه (( لست عليهم بمصيطر )) در سوره غاشيه از پيامبر اكرم نفي كرده
،دقيقا همان چيزي است كه خداي سبحان در آيات متعدد قرآن از جمله درآيه شريفه (( ولو
شاء ربك لامن من في الارض كلهم جميعا ))( يونس، 99) فرموده است و آن اين كه هرگز
خداوند مردم را به زور و اجبار مومن نخواهد كرد، لذا آيه هيچ ربطي از اين جهت به
بحث حكومت نداشت و ندارد، زيرا حكومت اسلامي مبحثي است وسلطه مبحثي ديگر.
اهميت اخلاص
درفرهنگ قرآن كريم، ايماني
ارزش و اعتباردارد كه انسان با طيب نفس و صفاي باطن كسب كرده باشد، زيرا دراين
صورت است كه ايمان او همراه با نهايت اختيار و آزادي كه برخاسته از عقل سليم اوست
مي باشد.مي توان گفت كه روي همين مبنا و اصل است كه قرآن كريم اين همه برعنصر
اخلاص تكيه دارد، زيرا اخلاص درجايي محقق مي شود كه ايمان شخص از روي اراده و
اختيار خود باشد، نه به خاطر عوامل ديگر.
شايد يكي ازدلايلي كه
قرآن كريم اين همه نسبت به منافقان حساسيت نشان داده ، و آنها را به عنوان پست
ترين موجودات،در پايين ترين دركات جهنم جاي داده است ،آن جا كه مي فرمايد: (( ان
المنافقين في الدرك الاسفل من النار و لن نجد لهم نصيرا)) نساء/145
به اين جهت است كه
منافقان گوهر ناب آزادي و اختيار را به قيمتي ناچيز فروختند، به طوري كه خود را
مسلوب الاراده نموده، آلت دست ديگران قرار دادند : (( مذ بذبين بين ذلك لا الي
هولاء و من يضلل الله فلن تجد له سبيلا )) نساء /143
انسانهايي كه نه راه
پيش و نه راه پس، و تنها هنرشان اين است كه آتش افروزي مي كنند، تا شايد بتوانند در
پس شعله هاي آتش و دود، چند روزي به زندگي ننگين خود ادامه دهند.
بي ريا بودن انبياء
دراهميت آزادي دراسلام
همين بس كه خداي سبحان در فرستادن انبياء هرعاملي را كه ممكن بود به اين گوهر با
ارزش ـ كه در پي آن انتخاب معني مي يابد ـ لطمه و يا ضرري وارد كرده، جلوي آن را
سد نمايد و يا از قدرت آن بكاهد، گرفته است. بر اين اساس مي توان گفت يكي از
دلايلي كه خداي سبحان پيامبران را بدون رزق و برق مادي و دنيوي، و در واقع با دست
خالي از دنيا به رسالت برانگيخته ،اهميت بيش از حد دادن به آزادي وانتخاب انسانها
بوده است،همان چيزي كه كوته بينان نداشتن آن را عيب بزرگي براي پيامبران الهي
ميدانستند. لذا مشركان از روي اعتراض به پيامبر عظيم الشان اسلام مي گفتند ،تو
اگر پيامبر هستي و در ادعاي خود راست مي گويي، چرا باغهايي از خرما وانگور ويا
خانه هايي پر از طلا نداري.
(( او تكون لك جنة من
نخيل و عنب .... او يكون لك بيت من زخرف.....)) ( اسراء /91و93)
در حالي كه خداي سبحان
مي توانست به هر پيامبري به قدري از امكانات و وسائل مادي بدهد كه چشم افراد خيره
گردد، ولي اين جلوي آزادي و انتخاب افراد را مي گرفت، و با هدف رسالت سازگار
نبود.اميرالمومنين علي (ع) درباره آن
ميفرمايد:
(( اگر خداي سبحان مي
خواست كه براي پيامبرانش هنگامي كه آنها را به رسالت برانگيخت، گنجهاي زر و معادن
طلاي خالص و انواع درختان ميوه وباغهاي سرسبز و همه پرندگان آسمان و چنبندگان زمين
را دراختيار آنها قراردهد ،فورا اين كار را انجام مي داد، ولي اگر اين كار را مي نمود، آزمايش
و امتحان الهي از بين ميرفت، ( زيرا همه يكجا تابع پيامبران الهي مي شدند ،بدون
اراده و اختيار)
آن گاه حضرت در ادامه
مي فرمايد:
ولي خداي سبحان
پيامبرانش را در امور باطني صاحب عزم و اراده اي قوي قرار داد، ولي در امور ظاهري
و دنيوي كه چشمها به سوي آن خيره مي شود، ضعيف و ناتوانشان ساخت ،( تا مبادا عقل
افراد اسير چشمانشان گرديده، قدرت انتخاب را از دست بدهند.)
بر اين اساس است كه
قرآن كريم ميفرمايد، اگر ترس از آن نبود كه بشر براي هميشه قدرت انتخاب را بين حق
و باطل، و راه سعادت و شقاوت از دست ميداد، و در نتيجه خود را مسلوب الاراده
مينمود، و بنده واسير ظواهر دنيا ميگرديد، به كفار به اندازه اي مال و منال ذخاير
دنيوي مي داديم، كه حتي سقف خانه هاي آنها با نقره پوشانيده مي شد و در منازلي
نقره اندود و جواهرفام زندگي مي كردند ـ كنايه از اين كه سراسرزندگي آنها پراز
ناز و نعمت ميگرديد ـ ولي به خاطر احترام و ارزش به انسانيت انسان كه در بند آزادي
و اختيار اوست، اين كار را نكرديم:
(( ولو لا ان يكون
الناس امة واحدة لجعلنا لمن يكفر بالرحمن ليبوتهم سققا من فضة ومعارج عليها
يظهرون . ولبيوتهم ابوابا و سررا عليها يتكئون ))
زخرف/34 ـ 33
بخش دوم :تهمتي ناروا
يكي از تهمتهايي كه
ناجوانمردانه در اين قرون اخير به اسلام زده شده، و ريشه آن نيز به غربيها بر مي
گردد، و گاهي نيز خواسته و ناخواسته اين سخن به وسيله افراد نا آگاه و يا مغرض به
آن دامن زده مي شود،اين است كه اسلام با آزادي سازش نداشته و ندارد. گويا آزادي
همچون قاره آمريكا چيزي است كه اروپائيان كشف كرده اند و شرقيها بويژه مسلمانان
هيچ اطلاعي از آن نداشته و ارتباطي با آن ندارند.
(( .... اين انديشه كه اروپائيان بايد به شرق
معناي آزادي را مي آموختند، كه به تعبير شاتوبريان و همه نويسندگان پس از او ]آزادي [ مفهومي بود كه
مشرق زمينيان و بويژه مسلمانان چيزي درباره آن نمي دانستند.
اين ديدگاه مضحك براي
اولين بار در نگاشته هاي مستشرقاني كه براي فراهم كردن زمينه چپاول منابع كشورهاي
اسلامي و به اسارت درآوردن ملتهاي آنان به شرق آمده بودند،خودنمايي مي كند، از
آن جمله شاتوبريان،سياح و نويسنده فرانسوي است كه مي گويد:
(( درباره آزادي، آنها
هيچ چيز نمي دانند ،درباره تملك هيچ چيز ندارند، زور وقدرت ،خداي ايشان است. وقتي
مدت طولاني مي گذرد كه آنها فاتحيني
برخود نمي بينند تا عدالتي آسماني را بر ايشان تحميل كند، فضايي كه بر ايشان
حكمفرما مي شود فضاي يك عده سرباز بدون فرمانده، يا باشندگاني بدون قانونگذار يا
خانواده اي بدون پدر است. ))
وي در كتاب خود به نام
سفرنامه پاريس به اورشليم و اورشليم به پاريس (( 1811ـ 1810 م )) درباره قرآن كريم
چنين مي گويد:
(( اين كتاب نه كينه
اي عليه ظلم و نه محبتي به آزادي را تبليغ نمي كند.))
به نظر شاتوبريان
اسلام هيچ رابطه اي با تمدن،وهيچ برنامه اي براي رشد شخصيت افراد ندارد. به
اعتقاد وي در قرآن كه كتاب زندگي پيامبر اسلام است ،(( هيچ اصلي از اصول تمدن و
يا دستوري كه بتواند شخصيت افراد را تعالي بخشد ،نبود.))
بر همين مبناست كه اين
سياح فرانسوي نسبت به جنگهاي صليبي اين گونه اظهار نظر مي كند:
(( جنگهاي صليبي نه
تنها پيرامون رستگاري (( قبر مقدس)) مي بود، بلكه بيشتر به اين مربوط مي شد كه
كدام يك از دو تمدن زير پهنه زمين به پيروزي دست مييافت، تمدني كه دشمن سرسخت
تمدن، و به طور انتظام يافته اي متمايل به جهل و ناداني ( البته منظور اسلام بود ) و ديكتاتوري و برده
داري بود و يا تمدن و فرهنگي كه موجب شده بود در مردمان جديد نبوغ و خردمندي و
حكمت قديمي بيدار شده، و مبناي بردگي وبندگي را نابود سازد.))
در پاسخ شاتوبريان سخن
يوست كوندي، مورخ بزرگ اسپانيا را درباره تمدن اسلايم و آثار پربركت آن در اسپانيا
بيان مي كنيم. وي در اين باره مي گويد:
(( براي هميشه ملت
شجاع بيدار و هوشيار و نورافشان ،آن ملتي كه صنايع جديدشان سرزمين اندلس را زنده
كرد، از سرزمين اسپانيا رفتند. سرزمين اندلس تسليم قدرت (( گاو )) بود و آنرا به بدبختي و قحطي كشانده بودند، ولي وقتي كه عرب،اندلس را تسخير
نمود،چاههاي فراواني براي آنان حفر كرد، و نعمت و قدرت را سرازير اندلس نمود ...
ملتي .... كه مهارتشان در اثر تحصيل و تكامل (( مناره خالد )) را به پاي داشت، و
نور اين عظمت و مهارت اروپا را روشن ساخت و تخم علم و معرفت را درآن سرزمين
افشاند. همان ملتي كه داراي روح زنده و عقلي كامل بود. عمليات خود را به صورت بي
نظيري در آورد كه عظمت از آن آشكاربود و درنظر مخالفين رنگ مشكلي به خود گرفته بود
كه به صورت عظمت بي مانندي از شجاعت سحري جلوه كرد.))
لاپن پول نيز در كتاب
خود درباره ي عظمت كار مسلمانان دراسپانيامي نويسد:
(( اسپانيا هشت قرن در
دست مسلمانان بود و نورن تمدن آن اروپا را نوراني ساخته بود. دشتهاي سوزان اين
سرزمين دراثر كوشش ملت فاتح، آباد گرديده، وشهرهاي با عظمتي را دراين سرزمين بزرگ
به وجود آوردند.... علوم و آداب و صنعت فقط درهمين سرزمين اروپايي رونق داشت و از
همين رهگذر بود كه علوم رياضي،هيئت، گياه شناسي،تاريخ، فلسفه و قانونگذاري فقط در
اسپانياي عربي تكميل شده و نتيجه داده بود.))
لامارتين ،درسال 1833
م در سفري كه به مشرق زمين مي كند،شرقيها و بويژه مسلمانان را انسانهايي تنبل و
بيكار وصف مي كند كه نسبت به مسائل سياسي و حكومت چيزي نمي
دانند، وسياست دربين آنها به گونه اي بوالهوسانه و مبتني بر احساسات و بدون آينده
نگري مطرح مي باشد.
گوستاف نونگرونبام،
استاد دانشگاه شيكاگو و كاليفرنيا، درطول دوران دانشگاهي خويش تمام تلاش خود را
صرف يك رشته كليات منفي و كوچك كننده اي ساخت، تا چهره اسلام را مشوش نشان دهد و
از آن به عنوان يك دين (( انسان ،ناتوان از رشد و توسعه ،هدف داري و يا علم برخود وعلاوه بر آن غير
خلاق، غيرعلمي و استبدادي )) نام برد.
بوركهارد نيز در قطعات
تاريخي ( يادداشتهاي چاپ نشده سال 1893م) با بي شرمي، اسلام را دين خشك ... و غير
قابل اعتنا مي انگارد. منتسكيو نيز بنا بر آنچه حاشيه پرداز روح القوانين از مطالب
ايشان نتيجه مي گيرد، چنين باورهايي دارد:
(( منتسكيو بنا بر
مشهودات زمانه و مباني نظري عصر روشنگرايي درشرق شناسي و مساله استبداد شرقي،
درمطالعات سياسي و تاريخي خود به اين نتيجه رسيده است كه هر آنچه متعلق به شرق و
اديان شرق است،منشا استبداد است، درحالي كه مسيحيت غربي از استبداد دوري ميكند.))
و سر انجام در راستاي
تر ك تازي و مخدوش كردن چهر ه اسلام به وسيله عده اي از نوسيندگان غربي ( كه به
اصطلاح شرق شناسان ناميده مي شدند) ادوارد سعيد مسيحي در كتاب شرق شناسي چنين
اظهار نظر مي كند:
(( در اواخر قرن
نوزدهم..... مورخين عمومي فرهنگ تا حد افراد مورد احترامي نظير لئوپولد،فون
رانك،وژاكوب بوركهارد،چنان بر اسلام هجوم و تاخت و تاز مي آوردند كه گويي آنها نه
با يك انتزاع خدا انگارانه و بلكه يك فرهنگ سياسي ـ ديني سروكاردارند كه تعميمات
عميق در مورد آن ممكن ومجاز بود.))
همزمان با اين تلاشها
و حمله ها در داخل كشورهاي اسلامي افراد خود باخته و فريب خورده اي بودند كه تحت
تاثير اين تبليغات سوء و زهر آگين قرار گرفته ،از درون شروع به ضربه زدن به پيكر
اسلام ونهادهاي وابسته به آن نمودند ،تا راه را خواسته يا ناخواسته براي سلطه غرب
بويژه فرهنگ منحط آن بر كشورهاي اسلامي فراهم آورند.
داوري مورخان
با اين حال به قبول
بسياري ازنويسندگان و محققان ومورخان غير مسلمان،آنچه سبب شد اسلام بتواند بسرعت و
در مدت كوتاهي سرزمين وسيعي را آزاد ساخته و ملتها را از شر حكومتهاي ستمگر رها
سازد، روحيه آزادمنشي و كرامت و بزرگواري مسلمانان بود، نه قدرت شمشير آنها.
بهترين شاهد وگواه پيمانهايي است كه پيامبر اسلام (ص) در زمان حياتش و ديگر خلفا
در دوران خلافتشان با گروهها ي غير مسلمان تحت حكومت خود بسته اند.
كونستان ويرژيل
گيورگيو ،محقق و دانشمند رومانيا در اين باره مي نويسد:
محمد (ص) با يك سعه
صدر زياد موافقت كرد كه پيروان ساير اديان در مدينه كنار اسلام با آزادي به سر
ببرند، و به آنها اطمينان داد كه كسي مزاحمشان نخواهد شد،چون محمد (ص) ميدانست كه
دين او كه بر اساس آزادي و مساوات استوار شده ،از دينهاي ديگر نبايد بيم داشته
باشد، و ممكن است كه دين اسلام دينهاي ديگر را تحت الشعاع قرار بدهد ولي دينها ي
ديگر نمي تواند كه دين اسلام را عقب
براند.))
وي درباره قانون اساسي كه به وسيله پيامبر در
مدينه نوشته شد،مينويسد :
(( قانون اساسي مدينه
طوري تهيه شد كه پيروان اديان مختلف بتوانند در آن شهر كنارهم زندگي نمايند و هر
يك به وظايف ديني خود عمل كنند،بدون اين كه هيچ يك از آنها مزاحم ديگري باشد.))
گوستاولوبون دانشمند
معروف فرانسوي مي نويسد:
(( ..... رسم اعراب
اين بود كه هركجا را فتح مي كردند مردم آن جا را دردين خود آزاد ميگذاردند، اين كه
مردم مسيحي از دين خود دست بر مي داشتند و به دين اسلام مشرف مي شدند، و زبان عرب
را بر زبان مادري خود انتخاب مي كردند،بدان جهت بود كه عدل و دادي كه از آن عربهاي
فاتح ميديدند، مانندش را از زمامداران پيشين خود نديده بودند، و براي آن سادگي و
سهولتي بود كه در دين اسلام مشاهده مينمودند، و نظيرش را در كيش قبلي سراغ نداشتند.
تاريخ اين مطلب را
ثابت كرده ،كه اديان به زور شمشير پيشرفت نكرده است. روزي كه نصاري اندلس را فتح
كردند،عربهاي آن سرزمين كشته شدند و آوارگي را بر ترك دين خود ترحيج دادند و به
هيچ وجه زير بار مذهب ديگر نرفتند.
باري قرآن به وسيله
شمشير پيشرفت نكرد. بلكه تنها به وسيله دعوت و تبليغ بود،و همين تبليغ بود كه
ملتهاي ترك ومغول را پس ازظهور اسلام هنگامي كه بر سر اعراب مسلط شدند، با اين كه
اعراب مغلوب آنها بودند، مسلمان كرد.))
سر توماس و.آرنولد، نويسنده آلماني ،روش مسالمت آميز و
رفتارعادلانه مسلمانان را هنگام آزادسازي ملتها ستوده مي گويد:
(( درصدر اسلام كه
مسلمانها يكي پس از ديگري كشورها را فتح مي كردند، هيچ نمونه اي از اجبار مردم به
اسلام و آزار و شكنجه دادن آنان به چشم نمي خورد، و درحقيقت همان سياست مسالمت
آميز ديني كه مسلمانان فاتح، نسبت به آيين مسيحيت معمول مي داشتند،بزرگترين عامل
موثر در تسهيل استيلاي آنان به اين سرزمينها بوده است.))
آلبرماله ،مورخ مشهور
فرانسوي ،علت پيشرفت مسلمانان را رفتارمسالمت آميز آنها دانسته، مي گويد:
(( مردم روم و فلسطين
وشام و مصر زيربار ماليات فرسوده و به بهانه كفرو زندقيه نيز مورد آزار بودند..
مسلمانان را كه ميانه روي پيشه كرده، به اغماض و مماشات رفتار مي كردند،منجي خود
ميدانستند. به همين دليل عده زيادي از آنها اسلام آورده، وبراي اعتلاي اين دين
وارد جانبازي شدند.))
جرجي زيدان مسيحي نيز
بر اين حقيقت تصريح كرده ،مي نويسد:
(( مسلمانها هنگامي
كه كشوري را مي گشودند، مردم را به حال خود ميگذاشتند و متعرض دين و معاملات و
عادات و رسوم آنها نمي شدند.))
خشونت و اجبار
اين در حالي است كه مدعيان
آزادي و حقوق انساني كه به دروغ خود را پيرو مسيح مي دانستند، بعد از غلبه بر
كشورهاي اسلامي جناياتي را آفريدند، كه تاريخ از نقل آنها شرم دارد، چنان كه گيوم
صوري مي نويسد:
(( اعمال وحشيانه و
رذالتهاي آنان را اگرنويسنده بخواهد روي صفحه تاريخ بياورد بايد از طريقه تاريخ
نويسي بيرون رفته و يك آدم فحاش و بد گويي گردد. (تا بتواند زشتي اعمالشان را ذكر
كند) ..))
درباره جنايات صليبيها
نسبت به مسلمانان دركتاب تاريخ جنگهاي صليبي مي نويسد:
(( ..... در زمان عمر
بن خطاب كه بيت المقدس را فتح كرد، هيچ گونه آزاري به نصاري نزدند، ولي برعكس
هنگامي كه نصاري اين شهر را گرفتند،با كمال بيرحمي مسلمانان را قتل عام كردند،ويهود
وقتي بدان جا درآمدند، بي باكانه همه را سوزاندند.))
جان ديون پورت، درباره
جنايات شرم آور مسيحيان اسپانيا مي نويسد:
(( كيست كه بر ازدست
رفتن آخرين بقاياي آثار جوانمردي ،يعني سقوط امپراطوري اسلام دراسپانيا،عزاداري
نكرده باشد؟! كيست كه فضاي سينه اش ،نسبت به آن ملت شجاع وسخاوتمند، پر از تمجيد و
تكريم نباشد؟! همان ملتي كه در طول هشتصد سال حكومت بر اسپانيا حتي تارخ نويسان
مخالفشان نتوانستند كوچكترين نمونه اي از ظلم وستمگري درباره آنها بنويسند.
كيست كه از تحريكات
دستگاه مسيحيت،خجلت زده نشده باشد؟! مقصود همان تحريكاتي است كه درنتيجه آن، قواي
داخلي بر اثر تعصب عنيف و ستگريهاي شيطاني،عليه مسلمين به هيجان آمدند و چنان
مظالمي مرتكب شدند.آن هم نسبت به كساني كه درباره اين جمعيت يعني اسپانيايها آن
همه انسانيت و حمايت ابراز كرده بودند؟!
گوستاو لوبون نيز در
شرح جنايات پادشا ه انگليس،ريشارد كوردلوبون شيردل،كه فرماندهي سه لشكر فرانسه،
آلمان و انگليس را درحمله به بيت المقدس بر عهده داشت،مينوسد:
(( نخستين كاري كه
ريشارد كرد،اين بود كه سه هزار اسير مسلمان را پس ازعهد و پيماني كه با آنها بسته
بود آنها رانكشد و آنها خود را تسليم كرده بودند،دستور داد در جلوي لشكرگاه
مسلمانان سر ببرند. سپس آزادانه به هر جنايتي دست زد و مرتكب هرگونه قتل و غارتي
شد. بديهي است كه اين رفتار وحشيانه در روحيه پادشاه مهرباني چون صلاح الدين كه
هنگام فتح بيت المقدس هيچ گونه آزاري به مردم مسيحي نرساند، و هنگامي كه ريشارد و
اوگوست ( پادشاه فرانسه ) بيمار شدند، انواع دواها و غذاهاي نافع را براي بهبودي
آنان فرستاد، چه تاثير ناگواري داشت؟ صلاح الدين دانست كه تا چه اندازه ميان طرز
تفكر و عواطف يك مردم متمدن و طرز تفكر و خوي درندگي يك مردم وحشي و دور ازتمدن
فرق است.))
دستاورد جنگهاي صليبي
گوستاو لوبون هنگام
بررسي جنگهاي صليبي به اين نتيجه ميرسد، كه تنها فايده غير مستقيم اين نبردها اين
بود كه غربيهاي دور از تمدن و وحشي توانستند در سايه اين جنگها و خونريزيها، از تمدن
و فرهنگ اسلامي بهره گرفته، سبب رشد تمدن در مغرب زمين گردند:
(( .....وقتي به نتايج غير مستقيم وفوايد ديگري كه از جنگهاي صليبي عايد شد
نگاه مي كنيم، مي بينيم اين جنگها فوايد مهمي در برداشت.. زيرا همين ارتباطاتي كه
در اين مدت دو قرن ميان شرق و غرب برقرار
شد، يكي از مهمترين عوامل براي نشو و نماي تمدن در مغرب زمين و اروپا بوده
است.....))
وي بااعتقاد به اين كه اين جنگها براي شرق نه تنها سودي نداشته ،بلكه سبب تنفر
و انزجار هر چه بيشتر از غربيها گرديده است،مي نويسد:
(( اگر انسان تاثير شرق را درغرب به خاطربياورد ابتدا بايد وضع آن دو را از
نظر بگذراند، و ما وقتي به شرق نگاه كنيم،مي بينيم از بركت وجود اعراب و مسلمين از
يك تمدن درخشاني بهره مند بوده اند. از آن طرف مي بينيم غربيها دريك توحش عجيبي زندگي
مي كردند، و با همان تاريخچه مختصري كه ما از جنگهاي صليبي ذكر كرديم، اين مطلب
بخوبي روشن ميشود كه اينان يك حيوانات درنده وحشي بودند كه فرقي ميان دوست و دشمن نمي
گذاشتند و همه را از دم شمشير ميگذراندند و در قسطنطنيه آن همه ذخاير علمي و صنعتي
يونان وروم راكه نمي توان گفت چه اندازه گرانبها بوده،همه رانابود ساختند.
و بدين جهت مردم مشرق زمين از اين مردم هيچ گونه سودي نبردند و درحقيقت چيزي نداشتند
كه مورد استفاره شرق قرار گيرد. جز اين كه يك تنفر كلي از آنها پيدا كنند و ازآن
همه وحشيگري و درندگي و بد رفتاري غربيان يك صورت بسيار زننده از مسيحيان اروپا و
به طوركلي از مسيحيت درنظر شرقيها مجسم شود، و يك فاصله زيادي ميان شرق و غرب
ايجاد گردد كه به هيچ چيز نتوان جبران كرد. ))
وي در بخش ديگري از كتابش سوالي را طرح مي كند و آن اين كه چرا دانشمندان
كنوني با اين كه در اظهار عقيده خود آزاد بوده و پايبند تعصبات مذهبي نيستند،اين
مطالب را منكر مي شوند. وي مينويسد:
(( اين تعصبات ضد اسلام و مسلمين سالها به طور ارث به ما رسيده وروي هم متراكم
شده ،به طوري كه جزء طبيعت و سرشت ما درآمده و چنان دراعماق دل ما ريشه دوانده كه
مانند كينه اي كه يهود با نصاري دارند اگر گاهي هم آن را پنهان كنيم، ولي ريشه آن
براي هميشه پابرجا و محكم مي باشد.
و اگر به اين كينه هاي موروثي آن تعصبات ديگر را نيز كه در اثر تعليمات
مغرضانه مدارس به ما ياد داده اند و به ما گفته اند: تنها يونان و روم منبع علوم
و آداب زمانهاي قديم بوده اند بيفزاييم ،آن وقت است كه بخوبي رمز انكار دانشمندان
را كه عموما منكر تاثير مهم اعراب در تاريخ اروپا هستند،مي فهميم.
برخي از دانشمندان مي گويند: براي اروپاي مسيحي ننگ است كه بيرون آمدن از
دوران توحش خود را مرهون تمدن يك قوم كافري مانند مسلمانان بدانند، و البته چنين
ننگي را بسختي بايد بپذيرند.))
خوي استكبار
خوي برتري طلبي، وحشيگري، تعصب جاهلي قومي و نژادي و دشمني با مسلمانان،كه
مورخ شهير فرانسوي از آن به عنوان ماهيت وسرشتي كه ريشه در اعماق روح و انديشه
جوامع غربي دوانيده ياد مي كند، واقعيت انكار ناپذيري است كه عملكرد اين جوامع، چه
در گذشته كه دوران استعمار وسلطه همه جانبه بر اين كشورها بوده،وچه درحال حاضركه
از طريق حكومتهاي دست نشانده خود كوشيده اند سلطه واقعي خود را حفظ كنند وملتها
رادر اسارت خود نگه دارند وآنها را از هويت اسلامي خارج سازند، بهترين شاهد وگواه
برمدعاست.
محمد غزالي نويسنده مصري دركتاب خود به نام غربي در شرق،به نقل از روزنامه
فرانسوي لومون مي نويسد:
(( آنچه دراين دو سرزمين عربي ]الجزاير و مراكش[ مي گذرد،معناي
حقيقي جنگهاي نابودي دين است. دهات را بمبهاي فرانسه و خانه ها را تانكهاي فرانسوي
بر سر مسلمانان خراب مي نمايند و جمعيتهايي درپشت سيمهاي خاردار هستند كه مسلسل
آنان را درو مي كند،ولي جهان مسيحيت ميبيند،مي شنود و ساكت است..... زيرا اين دو
سرزمين عرب و مسلمانند.))
به علاوه، چنان كه هانتينگتون معتقد است،تنها تمدني كه مي تواند تمدن غرب را
مورد سوال قراردهد وبرآن غلبه كند،تمدن اسلام است. به نظر وي (( بيداري و هوشياري
عجيب تمدن اسلام و آهنگ سريع رشد جمعيت ،ازعوامل اصلي مخالفت تمدن اسلامي با برتري
و حاكميت تمدن غرب است. ))
با وجود اين ،جاي بسي شگفت است، از كساني كه نه تنها از مدنيت اين جوامع تمجيد
مي كنند،بلكه چنان شيفته و فريفته اين جوامع عاري از تمدن شده اند،كه حتي حاضرند
يك شبه تمام ارزشهاي به دست آمده با ايثار و فداكاري و جانبازي امت اسلام را فدا
كنند.
چهره واقعي غرب
به اين ترتيب جوامع غربي،جوامعي هستند كه از ابتدايي ترين شرط تمدن كه آزادي و
عزت نفس و چشم نداشتن به منابع و منافع ديگران است محرومند، و به قدري دچارخود
خواهي و خود بزرگ بيني هستند كه حتي براي جوامع ديگر ذره اي ارزش قائل نبوده و
نيستند. هر زمان و هر كجا اراده كنند، براي رسيدن به مطامع مادي و دزديدن منابع
ديگران، دريايي از خون به راه انداخته، درساحل آن به تفرج مي نشينند، وذره اي هم
احساس ندامت وشرم نمي كنند، جوامعي كه زير بناي فكر وانديشه آنان را اسارت جوامع
ديگر تشكيل داده وبراي رسيدن به آن ازهيچ كوششي خودداري نمي كنند.غزالي درباره
عملكرد اين جوامع مي نويسد:
(( اين ملتهاي غربي هستند كه چنگالهاي خود را پشت پارچه هاي حرير مخفي كرده
ونقشه هاي سياه خود را درالفاظي شيرين و بركناري ازاديان طرح كرده اند. فراموش
نكنيد كه دولتهاي غربي حاضر نشدند از تركيه حمايت كنند،و وي را با سلاح مسلح
نكردند، مگر آن كه پيمان محكمي از وي گرفتند، كه تركيه بايد براي هميشه از اسلام
خارج گردد وبا اروپا مخالفت نكند،بلكه بايد به صليبيها و صهيونيسم كمك كند تا
استعمارگران بتوانند دربقيه ممالك اسلامي مقاصد خود را عملي سازند. ))
اين بخش را با ذكر گزارشي از شيوه جديد بردگي يا به تعبير خبرنگار نشريه
نيويورك تايمز،شيوه جديد تجارت پررونق جهاني به پايان ميبريم.
برده داري مدرن
نگاهي به وضعيت زنان،دراين جوامع به اصطلاح متمدن و آزاد،كه يكي از بزرگترين
افتخارات خودشان را آزادي زن، وپيشگام بودن در اين امرمي دانند،دل هر انسان آزاده
اي رابه درد ميآورد و وجدان هر صاحب وجداني را متاثرمي كند. نشريه نيويورك تايمز
در گزارشي درباره وضعيت زنان مينويسد:
(( تجارت زنان جوان و ساده لوح و نا اميد كه به بردگان جنسي تبديل مي
شوند،حالا يكي از پر رونق ترين فعاليتهاي جنايي در اقتصاد جهاني است و روز بروز هم
بر رونق آن افزوده مي شود. ))
در حالي كه مدعيان دفاع از حقويق بشر، آزادي را درسرلوحه تبليغات خود قرار
داده اند، و دفاع از آن را دائما به همراه خود دنبال مي كنند، صاحبنظران مسائل
جهاني معترفند، در هيچ دوره اي از ادوار تاريخ بشر، به اندازه اين دوران،برده
خريد و فروش نشده است. به نوشته اين نشريه سازمان ملل برآورد مي كند كه ساليانه
چهارميليون نفر در جهان (( خريد و فروش )) مي شوند. به اعتقاد نويسنده مقاله (( برده
داري مدرن )) دراين نشريه:
(( درحالي كه طي مدت چهار قرن فقط 12 مليون نفر درجريان تجارت برده خريد و
فروش شده اند.... اكنون اين رقم از مرز (( دوصد مليون )) گذشته است و البته بخش
بزرگي از بردگان را (( بردگان جنسي )) تشكيل مي دهند ))
اثرات
آري،زماني كه بشر به جاي اعتقاد به دين حنيف خود را از بايد و نبايدهاي ديني
به اصطلاح آزاد ساخت، و آنچه را كه به غير جهان ماده مربوط مي شد،(( بناهاي بي
بنياد )) فرض كرد و در نتيجه تكيه گاه حقيقي و محكم خود را از دست داد، و خود را در
وادي حيرت وضلالت رها ساخت،ديگر جايي براي رشد فضائل اخلاقي و تعهد و مسووليت
انساني باقي نماند. به تعبير يونگ ،فيلسوف و روان شناس سوئيسي، از روزي كه درغرب
به وسيله پروتستانتيسم ارزش و اعتبار
ماورايي ايمان و اعتقادات مذهبي شكسته و بي رنگ گرديد،خود خواهي و افزون طلبي از
غرب اژدهايي ساخت كه قسمت اعظم جهان را بلعيد.
درمنطق قرآن كرم، زيانكارترين انسانها و جوامع انساني، آن جمعيتي هستند كه با
به استهزاء گرفتن پيامبران الهي و عمل نكردن به دستورات ربوبي، راه سعادت را از
راه شقاوت تشخيص نداده و در وادي ضلالت و گمراهي گام نهاده و خود و جامعه بشري را
به نابودي كشانده ولي درهمان حال به آن فخر مي كنند. (كهف/106 ـ 104)
در واقع، آن روزي كه بشر عقل پرستي را به جاي خدا پرستي، يا به تعبير ديگر نفس
پرستي را به جاي خدا پرستي برگزيد زيرا عقل سليم هرگز نمي تواند منكر نياز خود به
معبودي كه آفريننده او و همه كائنات است باشد،به سبب آن كه (( العقل ما عبد به
الرحمان واكتسب به الجنان ))
ـ چنين سرنوشتي را برا ي خود به وجود آورد.
درحقيقت، آن روزي كه بشر آزادي را با انكار خدا پرستي و بيرون راندن خدا از
تمامي صحنه هاي حيات بشري به هزار و يك بند كشيد، و او را در زندانهاي هوي وهوس
خود زنداني ساخت، و به تعبيرزيباي اميرالمومنين علي (ع) آن روزي كه جامعه بشري خود
را به دنيا فروخت و برده و اسير دنيا شد، ديگر جايي براي آزادي از نوع انساني آن
باقي نماند، افتخار بشر اين شد كه هرچه بيشتر بتواند تجارت و اقتصاد جهاني را رونق
بخشد و درآمد سرانه كشورها را افزايش دهد، هرچند با فروش حيثيت و شرافت و از بين
بردن همه فضائل اخلاقي و انساني باشد.
اين همان چيزي است كه جوامع غربي نه تنها خود گرفتارآن هستند، بلكه تلاش مي
كنند تا ديگر جوامع را نيز درچنين گرداب خطرناكي غرق كنند.
البته شكي نيست كه خدا فراموشي ثمره اي جز خود فراموشي نخواهد داشت،چنان كه
قرآن كريم امت اسلامي را ازاين بلاي جهانسوز سخت برحذر داشته مي فرمايد: (( و لا
تكونوا كالذين نسوا الله فانسهم انفسهم اولئك هم الفاسقون )) حشر/19
مانند آن كساني نباشيد كه خدا را فراموش كردند، در نتيجه خدا فراموشي سبب خود
فراموشي آنها گرديد. آنان كساني هستند كه از صراط مستقيم خارج اند. پايان