بسم الله الرحمن الرحيم
قدرت يابي دمكراتها، حديث كهنه واميدهاي نو
نويسنده: نويد نعمتي
در پي انتخابات ميان
دوره اي مجلس نمايندگان آمريكا حزب دمكرات توانست حداقل 221 كرسي از 435 كرسي مجلس
نمايندگان را تصاحب كند و پيروزي خود را بر رقيب جمهوري خواه خود جشن بگيرد.
همچنين رسانه هاي آمريكايي اعلام كردند دموكراتها در ايالتهاي كنتيكات، اينديانا،
كنتاكي، نيو همپشاير، كاروليناي شمالي، اوهايو، پنسيلوانيا و رود آيلند پيروز
انتخابات شدند . دمكراتها سه كرسي از شش كرسي مورد نياز براي كنترل سنا را نيز
تصاحب كردند و راه را براي كنترل كامل سنا هموار نمودند . بدين ترتيب دمكراتها
توانستند با كنترل يكي از سه اركان قدرت سياسي يعني قانونگذاري، عرصه را بر رقيب
ديرينه خود تنگ تر نموده و راه را بر اجراي سياستهاي خود هموار نمايند.
اين پديده سياسي كه در
روزهاي اخير به مهمترين حادثه در سپهر سياست آمريكا بدل شده بود و بازتاب و
انعكاسي شديد در رسانه ها و محافل سياسي ديگر كشورها بر جاي نهاد، خود زمينه ساز
طرح سوالات جدي و مهمي درنحوه تعامل آمريكا با ديگر نقاط جهان خصوصا كشورها ما ـ
افغانستان ـ گرديده است .
حمله به افغانستان و
بعدتر، عراق، كه در دوره جمهوريخواهان صورت گرفت همواره توسط دمكراتها اشتباه
توصيف شده است و در تبليغات انتخاباتي به عنوان عامل مهمي در پيروزي دمكراتها جلوه
گر شده است. حال بايد ديد با قدرت گيري دمكراتها در سياست خارجي آمريكا در خصوص
اشغال ديگر كشورها خصوصا كشور ما چه تغييراتي رخ خواهد داد.
آمريكا بعد از كسب استقلال از بريتانيا، در
ابتدا نوعي سياست خارجي منفعلانه در پيش گرفت و فعاليتهاي خود را به داخل مرزهاي
خود معطوف كرد. در اين دوره جهان صحنه تركتازيها و يكه تازيها ي استعمارگران كهن
مانند بريتانيا، فرانسه و آلمان بود كه گاهگاهي برسر متصرفات بيشتر بايكديگر درگير
مي شدند كه دو جنگ جهاني نتيجه روشن آن مي باشد. آمريكا بعد از جنگ جهاني اول و
بدنبال تحولات دروني كه در آن اتفاق افتاد و همزمان با رشد صنعت و تكنولوژي در اين
كشور و تقويه روحيه استعماري در آن كم كم به خارج از مرزهاي خود متوجه شد. اين
مساله زمينه ساز و پايه گذار سياستي شد كه تادهه ها بعد و تا زمان حال سرلوحه
سياست خارجي آمريكا گرديد، يعني استعمار گري. دوران جنگ سرد و تقسيم جهان به دو
اردوگاه شرق و غرب را مي توان مرحله تثبيت استعمارگري در سياست خارجي آمريكا
دانست. بعد از فروپاشي شوروي سابق و تنها ماندن آمريكا در صحنه جهاني را مي توان
مرحله اوج اين تفكر در سياست خارجي آمريكا دانست.
لذا مي توان گفت كه
آمريكا با پشت سر نهادن مراحل فوق، به اين تعريف دست يافته است كه بايد در همه جاي
جهان حضور داشته باشد و در اداره امور جوامع ديگر نقش داشته باشد تا بتواند منافع
ملي خود را تامين نمايد و منافع آمريكا را بايد در تمام جهان و هر كشوري تامين
كرد. و براي اين كار ازهر وسيله اي بايد استفاده كرد، زماني براي رسيدن به اين
مطلوب با تبليغات به اصطلاح دمكراتيك در كشورها ي جهان وارد شد و زماني هم به
حمايت از ديكتاتورها و حكومتهاي كودتا! به همين دليل تغيير در نوع ساستمدارن و
انتقال قدرت از يك حزب به حزب ديگر هيچگاه نمي تواند اين اصل ثابت و اساسي را
تغيير دهد و آنچه تغيير مي كند تنها شيوه و روش عمل مي باشد وگرنه اصل سياست آنها
همچمنان ثابت باقي خواهد ماند.
از سويي ديگر سياست
هاي آمريكا به عنوان وارث امپرياليسم و استعمارگر بزرگ قرن حاضر، متاثر از نيروهاي
اجتماعي و گروههاي فشار داخلي، نوع ايدئولوژي غالب و فرايندهاي پيچيده سياسي در
اين كشور مي باشد كه بر سياست اين كشور در عرصه جهاني تاثير مي گذارد و مانع از
اين مي شود كه تنها با تغيير در روبناي سياسي اين كشور و تغيير چهره ها و احزاب،
هدف اصلي و خط مش كلي سياست خارجي اين كشور كه بر حضور در ديگر كشورها به هر شيوه
ممكن و دخالت در امور داخلي آنها استوار است، تغييرنمايد .
از سوي ديگر دمكراتها
تنها قدرت را در كنگره بدست گرفته اند و هنوز قوه مجريه در اختيار جمهوري خواهان
است كه با توجه به قدرت فراوان رئيس جمهور در نظام حكومتي آمريكا، نمي توان انتظار
تغييرات عمده و زيادي را در سياست خارجي آمريكا انتظار داشت. دمكراتها در كنگره
شايد بتوانند با اعمال فشار بر دولت خصوصا با محدوديت در تصويب بودجه رئيس جمهور
را در اجراي برنامه هايش با مشكل مواجه كنند ولي بايد توجه داشت كه هم
جمهوريخواهان و هم دمكراتها در اصول و منافع ملي آمريكا كه با استعمار گري بدست مي
آيند هم پيمان و هم راي هستند .
به همين دليل با قدرت
گيري دمكراتها در كنگره آمريكا،نبايد انتظار معجزه سياسي را داشت و اميدوار بود كه
دمكراتها به دولت آمريكا فشار آورده و نيروهايش را از افغانستان خارج كند، بلكه
بايد انتظار داشت كه آنها با روش متفاوت از جمهورخواهان حضور نامشروع خود را در كشور
عزيز ما تحكيم بخشند . پايان